به همون تابلویی که مامانم داداش بزرگمو از ما دوتا بیشتر دوست داره، به همون تابلویی هم بابام منو از اون دوتا بیشتر دوست داره...
بابام 13 ساله که بوده، باباشو از دست میده...باباش (نصراله کبیر) کافه داشته و برا همین استعداد آشپزی و غذای خوب درست کردن تو رگ و خون ماست... از همون نوجوونی بابام کار میکرده و از همون موقع ها یک اوستای نقاشی به اسم "احمد آقا پاپاخ" (اسم تو مخی رو داشته باشید!) ، بابام رو زیر بال و پر خودش میگیره.اون تنها کسی بود که مهرو محبتش به ما هم رسیده و بابام هم حق شاگردی رو در حقش تموم کرد... کار اصلی اونها درست کردن و رنگ آمیزی "گچ بری" و "نقش" بوده و به جراءت میگم تمام هتل ها و ساختمونهای معروف مشهد هر نقش قدیمی ای که میبینید کار اونهاست. از نقش رستم و سهراب تا گچبری های عظیم و کارای کوچیک. ترکیب رنگی عجیبی که از دوتا آدم تحصیل نکرده بعیده... آخرین کاری که بابام بعنوان یادگاری برای من انجام داد یک آینهء گرد با گچبری و ترکیب رنگی آبی سیر، و طلایی با گلهای نارنجی و قرمز و صورتی تو هال خونه قبلیمون بود (بچه هایی که اومدن اون خونه باید یادشون باشه) 15 سالی هست که آسم داره و نقاشی نمیکنه...
اگر فیلم "نقش عشق" رو دیده باشید، ازدواج مامان و بابام دقیقا" همون فیلمه... بابام با داییم هم خونه بودن (زمان مجردی)، بابام میره خونهء مامانم اینا که اتاق عقد خالمو درست کنه... خودش میگه کار 15 روزه رو (بعد از دیدن مامانم) 2 ماه طول داده...بعدش ولی چون خونوادهء مامانم خیلی معروف بودن جراءت خواستگاری نداره و همون "احمد آقا پاپاخ" با پدر بزرگم صحبت میکنه و بابا بزرگم که با "بابا" کلی حال کرده_علیرغم نظر مامانم_ قضیه رو جوش میده... ضمنا" اون طرح عجیبی که بابام برای "اتاق عقد خالم" درست میکنه از سال 1351 تا زمان فوت پدر بزرگم(82) رو دیوار اون خونه بود و پدر بزرگم موقع رنگ کردن خونه اجازه نمیداد کسی به اونجا دست بزنه و همه خاله ها و دایی هام در شب عروسی شون تو همون اتاق عکس دارن...(اگر برم مشهد حتما" یک عکس از دیوار براتون آپلود میکنم)... بعد از ازدواج تکنسین استریلیزاسیون تو بیمارستان قائم مشهد شد و البته همچنان نقاشی میکرد...
وقتی بچه بودم... همهء مهمونی های خونوادگیمون به اونجا میرسید که آخر شب همهء بچه ها دور مامان و بابا ها جمع میشدیم و "حکم" بازی کردن اونها رو میدیدیم... همیشه مامانم و خالم مینشستن جلوی بابام و شوهر خالم... منم طرفدار بابام بودم و رو پاش مینشستم و هر دست که میبردن، یک چوب کبریت میذاشتم جلوی بابام. پسر خالم طرفدار تیم مامانا بود و رو پای خالم مینشست و همین داستان...( این خاطرهء 5 سالگیمه) همون موقع ها بابام بهم "ریم" و "حکم" آموزش دادو الحق بازیکن خوبی بودم و هستم!
کودکی و نوجوونی من سراسر لوس شدن توسط بابام بود : سینما آفریقا+جیگر/سینما آسیا+ پیراشکی فلکه سوم اسفند(میدان ده دی)/کریم شیشلیکی(رفیق بابام-همون پسران کریم فعلی)/ طرقبه و جاغرق و دیزی و کباب/صفدری و ارم شاندیز/فالوده و بستنی کوهسنگی/ معین درباری/ چلوکباب فردوسی/بستنی سفید برفی/ویتامین سرا/(غذا درست کردن های خودش تو روزهای جمعه خودش یک پست کامله...) و از همه مهمتر بستنی طلاب...(ضمنا" اگر رستورانهایی روکه گفتم تو 15 تا 20 سال پیش رفته باشید.. هرچی نقاشی میدیدید کار بابام بوده...)
دوران 15 تا 20 سالگی من وقتی بود که داداشام اوج خوش تیپی شون بود.. هر جاکه خونوادگی میرفتیم..4تا مرد تقریبا" هم قد(اون3تا هرسه از من بلند تر و خیلی هیکلی تر بودن..)توجه تمام دخترهای جمع رو به خودش جلب میکرد.. مخصوصا" داداشام که خیلی خوش زبون و خوش صحبت بودن(نمیدونم چرا من هر کار کردم نتونستم به اونا برسم...)و شوخی های بابام و قربون صدقهء مامانم رفتنش برا همه جالب بود..من هم کنار اونا خاک بازی میکردم....
تو همین زمونها بود که کاملا"بوضوح رابطه من و بابام به یک عشق عجیب و غریب تبدیل شده بود... بدی داستان از اینجا شروع میشه... نمیدونم شده تاحالا از فرط دوست داشتن نتونید به یکی نگاه کنید یا حرف بزنید؟ داستان برای من این بود... سالهای آخردانشگاه و بدتر از اون وقتی اومدم این طویلهء تهران، بیماری اومد سراغ بابام و البته من همیشه بیخبر... چون کسی اجازه نداشت به من بگه برای اینکه هرنوع عکس العملی از من برمیومد و بعد ازبهترشدن و تو این6-7 سال ،من و بابا نمیتونیم پای تلفن باهم صحبت کنیم.. یعنی وقتی صحبت از 20 -30 ثانیه بیشترمیشه... هر دو میدونیم دو طرف بغض کردن و سریع تمومش میکنیم....
این نوشته 3 صفحه بود... نه میشه بنویسم نه اینکه ننویسم.. بابام برای من همیشه مشتی ترین مرد دنیاست... همونقدر خوش تریپ که تو اون عکس گوشهء وبلاگ از مجردیش گذاشتم...
.....................................................
توضيح: اين پست هشتمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.