دل نا گرون !

دیشب چهارشنبه سوری یک مهمونی خیلی خوب بودیم...به قول یک بنده خدایی..مهمونی نیم متر بالاتراز سطح زمین بود...

...ولی من بیقرارم...

منتظر اون بارون آخرم..که بوی بهار داره . هوای اینجا هنوز بوی رخوت داره. صدای "پس ترقه" میاد.(واقعا" هنوز تموم نشده این مهمات شما؟!)

هرطور شده قبل از عید میرم مشهد...

خدایا کمکم من.

.................................

پس نوشت : رفتم و برگشتم...

حالا چه حالی دارم رو میگم....

............................................

توضيح: اين پست نهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

 

بابام

به همون تابلویی که مامانم داداش بزرگمو از ما دوتا بیشتر دوست داره، به همون تابلویی هم بابام منو از اون دوتا بیشتر دوست داره...

بابام 13 ساله که بوده، باباشو از دست میده...باباش (نصراله کبیر) کافه داشته و برا همین استعداد آشپزی و غذای خوب درست کردن تو رگ و خون ماست... از همون نوجوونی بابام کار میکرده و از همون موقع ها یک اوستای نقاشی به اسم "احمد آقا پاپاخ" (اسم تو مخی رو داشته باشید!) ، بابام رو زیر بال و پر خودش میگیره.اون تنها کسی بود که مهرو محبتش به ما هم رسیده و بابام هم حق شاگردی رو در حقش تموم کرد... کار اصلی اونها درست کردن و رنگ آمیزی "گچ بری" و "نقش" بوده و به جراءت میگم تمام هتل ها و ساختمونهای معروف مشهد هر نقش قدیمی ای که میبینید کار اونهاست. از نقش رستم و سهراب تا گچبری های عظیم و کارای کوچیک. ترکیب رنگی عجیبی که از دوتا آدم تحصیل نکرده بعیده... آخرین کاری که بابام بعنوان یادگاری برای من انجام داد یک آینهء گرد با گچبری و ترکیب رنگی آبی سیر، و طلایی با گلهای نارنجی و قرمز و صورتی تو هال خونه قبلیمون بود (بچه هایی که اومدن اون خونه باید یادشون باشه) 15 سالی هست که آسم داره و نقاشی نمیکنه...

اگر فیلم "نقش عشق" رو دیده باشید، ازدواج مامان و بابام دقیقا" همون فیلمه... بابام با داییم هم خونه بودن (زمان مجردی)، بابام میره خونهء مامانم اینا که اتاق عقد خالمو درست کنه... خودش میگه کار 15 روزه رو (بعد از دیدن مامانم) 2 ماه طول داده...بعدش ولی چون خونوادهء مامانم خیلی معروف بودن جراءت خواستگاری نداره و همون "احمد آقا پاپاخ" با پدر بزرگم صحبت میکنه و بابا بزرگم که با "بابا" کلی حال کرده_علیرغم نظر مامانم_ قضیه رو جوش میده... ضمنا" اون طرح عجیبی که بابام برای "اتاق عقد خالم" درست میکنه از سال 1351 تا زمان فوت پدر بزرگم(82) رو دیوار اون خونه بود و پدر بزرگم موقع رنگ کردن خونه اجازه نمیداد کسی به اونجا دست بزنه و همه خاله ها و دایی هام در شب عروسی شون تو همون اتاق عکس دارن...(اگر برم مشهد حتما" یک عکس از دیوار براتون آپلود میکنم)... بعد از ازدواج تکنسین استریلیزاسیون تو بیمارستان قائم مشهد شد و البته همچنان نقاشی میکرد...

وقتی بچه بودم... همهء مهمونی های خونوادگیمون به اونجا میرسید که آخر شب همهء بچه ها دور مامان و بابا ها جمع میشدیم و "حکم" بازی کردن اونها رو میدیدیم... همیشه مامانم و خالم مینشستن جلوی بابام و شوهر خالم... منم طرفدار بابام بودم و رو پاش مینشستم و هر دست که میبردن، یک چوب کبریت میذاشتم جلوی بابام. پسر خالم طرفدار تیم مامانا بود و رو پای خالم مینشست و همین داستان...( این خاطرهء 5 سالگیمه) همون موقع ها بابام بهم "ریم" و "حکم" آموزش دادو الحق بازیکن خوبی بودم و هستم!

کودکی و نوجوونی من سراسر لوس شدن توسط بابام بود : سینما آفریقا+جیگر/سینما آسیا+ پیراشکی فلکه سوم اسفند(میدان ده دی)/کریم شیشلیکی(رفیق بابام-همون پسران کریم فعلی)/ طرقبه و جاغرق و دیزی و کباب/صفدری و ارم شاندیز/فالوده و بستنی کوهسنگی/ معین درباری/ چلوکباب فردوسی/بستنی سفید برفی/ویتامین سرا/(غذا درست کردن های خودش تو روزهای جمعه خودش یک پست کامله...) و از همه مهمتر بستنی طلاب...(ضمنا" اگر رستورانهایی روکه گفتم تو 15 تا 20 سال پیش رفته باشید.. هرچی نقاشی میدیدید کار بابام بوده...)

دوران 15 تا 20 سالگی من وقتی بود که داداشام اوج خوش تیپی شون بود.. هر جاکه خونوادگی میرفتیم..4تا مرد تقریبا" هم قد(اون3تا هرسه از من بلند تر و خیلی هیکلی تر بودن..)توجه تمام دخترهای جمع رو به خودش جلب میکرد.. مخصوصا" داداشام که خیلی خوش زبون و خوش صحبت بودن(نمیدونم چرا من هر کار کردم نتونستم به اونا برسم...)و شوخی های بابام و قربون صدقهء مامانم رفتنش برا همه جالب بود..من هم کنار اونا خاک بازی میکردم....

تو همین زمونها بود که کاملا"بوضوح رابطه من و بابام به یک عشق عجیب و غریب تبدیل شده بود... بدی داستان از اینجا شروع میشه... نمیدونم شده تاحالا از فرط دوست داشتن نتونید به یکی نگاه کنید یا حرف بزنید؟ داستان برای من این بود... سالهای آخردانشگاه و بدتر از اون وقتی اومدم این طویلهء تهران، بیماری اومد سراغ بابام و البته من همیشه بیخبر... چون کسی اجازه نداشت به من بگه برای اینکه هرنوع عکس العملی از من برمیومد و بعد ازبهترشدن و تو این6-7 سال ،من و بابا نمیتونیم پای تلفن باهم صحبت کنیم.. یعنی وقتی صحبت از 20 -30 ثانیه بیشترمیشه... هر دو میدونیم دو طرف بغض کردن و سریع تمومش میکنیم....

این نوشته 3 صفحه بود... نه میشه بنویسم نه اینکه ننویسم.. بابام برای من همیشه مشتی ترین مرد دنیاست... همونقدر خوش تریپ که تو اون عکس گوشهء وبلاگ از مجردیش گذاشتم...

.....................................................

توضيح: اين پست هشتمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

خرمشهر را خدا آزاد کرد...

دیروز خرمشهر بودم...

اولین بار عید ۳سال پیش بود که رفتم جنوب...اون موقع خیلی تفریحی رفتم و واقعا" بهم خوش گذشت...حالا میگم چرا... ولی دیروز برای بار سوم تو شش ماه اخیر بود که بعنوان ماموریت کاری میرفتم آبادان و خرمشهر....

همون طور که همه میدونیم...آبادان بعنوان شهر نفتی و انگلیسی ساز از قدیم معروف بوده و کارکنان شرکت های نفتی برو و بیایی داشتن... ماشین باز ها همشون میگن که تمام ماشین های سفارشی قدیم رو آبادانی ها سفارش میدادن...آبادان در حال حاظر هرچند هنوزکمی طراوت داره و تو بازار اصلی شهر پسرو دخترهای تریپ و مشتی زیاد توش هستند(که بلافاصله متوجه میشی اکثرا" شیرازی یا تهرانی اند...)و شهر حس خوبی بهت میده ... ولی قسمت ناراحت کننده جای دیگست... بندر خرمشهر مهمترین و بزرگترین بندر خوزستان پیش از انقلاب بوده و حدود ۳۰سال پیش بندرساز بین المللی "کامساکس" مشغول ساخت و گسترش بندر شاهپور(امام فعلی) بوده و الان از نظر رونق و پول سازی جای خرمشهر رو گرفته...فاصله ازاهواز تا بندر امام حدود۱۰۰کیلومتر و از امام تا آبادان حدود ۹۰ و آبادان و خرمشهر۲۰ کیلومتره...وقتی از بندر امام به آبادان حرکت میکنین٬ از شهر "سربندر" و مرداب شادگان عبور میکنی تا آبادان... تو کل این مسیر و در حاشیه جاده٬ لوله های انتقال نفت رو میبینی که پول کمی رو انتقال نمیدن...اما بعد از گذشتن از آبادان و حرکت به سوی خرمشهر.. هر کیلومتر که جلوترمیری فشرده شدن قلبتو بیشتر احساس میکنی...اول از همه اونایی رو میبینی که بعلت فقر دارن پنیر خرما (هستهء ساقهء درخت خرما که نرم و شیرینه) در حاشیه جاده میفروشن... کم کم دیوارهایی که اکثرا سیمان سفید دارن و اثر اصابت گلوله و خمپاره رو شون دیده میشه و با نزدیک شدن به شهر٬ زمین هایی که با بلوکِ سیمانیِ خاکستریِ حال بهمزن توسط شهرداری محصور شده بدجوری تو چشم میزنه... با وارد شدن به شهر... پیرمردهایی که خستگی تو چهره شون بوضوح دیده میشه٬ جای جای شهر کنار دیوار و رو سکوها نشستن...عجیب اینکه خیلی هاشون لباس عربی خاکستری تنشونه نه سفید!(بخدا!)از دلایل بی رونقی خرمشهر باید کشتی های غرق شده در اروند رو حتما" بگم...که هرچند تعداد زیادی از آب در اومدن ولی یکی از بزرگترینشون دقیقا" در خطالقعر اروند(مرز ایران و عراق) غرق شده که بعلت اینکه کسی حاضر نیست مسئولیت و هزینه بیرون کشیدن اونو قبول کنه... باعث شده مسیر رودخانه بسته مونده و کشتی های بزرگ توانایی عبور از رودخانه رو نداشته باشن...بهمین نسبت داد و ستد ها هم کهتر و کوچکتر شدن... حق مطلب رو نتونستم خوب ادا کنم... بیکاری و اعتیاد وترک شهر و بی آبی و...حکایت هاست....

باز خوبه که "خرمشهر رو خدا آزاد کرد"...

.......................................

توضيح: اين پست ششمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

جواد جواد پسند

من اصولا" آدم جوادی هستم و به قول داداشم٬ نه تنها جوادم بلکه جواد پسند هم هستم:

۱-من تا چهارم دبیرستان سبیل داشتم و الان هم خیلی دوست دارم سبیل بذارم ولی قیافه خیلی خلاف میشه برا همین بیخیال شدم...بهمین دلیل من قیافه های ایرانی های قدیمی رو خیلی دوست دارم... مثلا ایرج قادری٬کیمیایی٬منوچهر وثوق و ... تو خارجی ها مثلا" کوین کاستنر رو تو رقصنده با گرگ خیلی دوست دارم...بابام هم که سلطان منه....

۲-من از لهجه خوشم میاد... عاشق لهجهء مشهدی ام... خیلی دوست داشتم مشهدی صحبت کنم ولی مامانم نمیذاشت... از وقتی اومدم تهران٬ سعی میکنم نشانه های مشهدی بودنمو حفظ کنم.. اول اینکه موبایلم بعد از ۶-۷ سال هنوز شماره مشهده و نخواستم به "هندوانه" بگم "هندونه"٬ به نارنگی گرمانتین بگم "نارنگی یافا"٬ به "دم کوچه " بگم :سرکوچه ٬ به "سرکن" بگم : تراش و از همه مهمتر به "اخکوک" بگم:چاقاله زردآلو!...

۳-در مورد زن ها٬ این قیافه هایی که الان همه میپسندن برای من هیچ جذابیتی نداره... من صورت آنجلینا جولی برام خنده داره و همینطور نیکول کیدمن... من عاشق صورت سوفیا لورن ام!

۴-خیلی وقتها تو یه جمع خواستم برم طرف کسی که یه کم با کلاس تره.. ولی دیدم یک رابطهء دو طرفست.. نه تنها من از جواد ها و خسته ها خوشم میاد٬ بلکه جواد های جمع هم جذب من میشن! وقتی رفتم دانشگاه... بعد از چند وقت دیدم بطور ناخواسته با تمام بچه های جواد و خسته وخلاف و تابلو دانشگاه دوستم! (البته همشونو عشقه...)

۵-من هنوز نتونستم با فیلم های کیارستمی ارتباط برقرار کنم...من عشقم کیمیاییه٬ فرهادی رو دوست دارم و فدای علی حاتمی ام... دروغ چرا...بیضایی رو بعد از اینا میذارم...

۶-من شماعی زاده رو از تمام خواننده های دنیا بیشتر دوست دارم عاشق جلال همتی خدا بیامرزم... پاپ رو به سنتی و راک رو به متال ترجیح میدم... من دوتار رو به تنبور و تنبور و به تمام سازهای ایرانی ترجیح میدم.. من از سنتور بیذارم. و مضحک ترین ساز رو سه تار میدونم که با یک انگشت میزنن...من رقص ایرانی و عربی و اسپانیایی رو به تمام رقصای اروپایی و آمریکایی ترجیح میدم.

۷-من علاقهء عجیبی به غذاهای سنتی دارم.. دوست دارم اگر تو یه روستای دور تو تربت جام رفتم... غذای همونا رو بخورم...البته در مورد غذا یه کم روشنفکر(شکمو)ترم ٬...نه... این بند رو باید خذف کنم...

هر چی فکر میکنم...من خیلی جوادم...

............................................................

توضيح : اين پست پنجمبن پست من در دنياي مجازي و در وبلاگ سابق(مرحوم)نگارش شده بود و به همان زمان واقعي خودش برميگردانمش.نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 9:10 شماره پست: 5