معادلات دیفرانسیل

داشتم برای حاجی از "اثر پروانه ای" میگفتم. یا تو یک قیاس بزرگتر، به این اعتراف میکردم که چقدر اتفاقهای جنبی اثر بزرگی رو زندگی ما دارند. شایدم برای من اینطوری بوده که بیشتر اسیر فرعیات میشم تا اصلیات. هرچند دیده شده که یک "اتو"ی موفق، زندگی یک دختر و کل خونواده اش رو عوض کرده و یک صفحه قرص آرامبخش، زندگی یک پسر رو....

یکی از این موارد کوچیک که اثر بزرگی داشت و بزرگی اون رو تمام و کمال چشیدم، معادلات دیفرانسیل بود. بعد از قبولی در دانشگاه طویلهء بیرجند، اولین موردی که اساتید عقده ای و بیسواد بیرجند خفت من رو چسبیدن، درس معادلات دیفرانسیل بود. به قول راننده تاکسی ای که چند روز پیش باهاش آشنا شدم، که از رو لهجه اش فهمیدم که اهل مشهده و مثل من هم شمال خراسان بوده و هم جنوب خراسان، به من میگفت که بجنورد یک شهره که توش کلی دهاتی رفت و آمد میکنه ولی بیرجند خودش یک دهات بزرگه، چون اونقدر پرته که هیچ دهاتی ای نمیخواد بره اونجا رفت و آمد کنه! راست میگفت.دانشگاهی که اساتیدش از دانشجوهاش کوچکترو بیسوادتر باشند و فرهنگ مردم، از فرهنگ متوسط دانشجوهاش پایین تر باشه، نتیجه اش این میشه که استادها، تمام عقده های وجودی خودشون رو تا ته به دانشجوهاشون لحاظ میکنند. بهمین دلیل من تا میتونم، مادر اساتید عقده ای بیرجند رو مورد عنایت قرار میدم. نه اینکه معادلات دیفرانسیل یا هر درس دیگه ای فقط جهت زندگی منو به توالت هدایت کنه، نه، خیلی های دیگه هم از اونجا آسیب دیدن یا تو خوش بینانه ترین حالت، به حقشون نرسیدن. مثل وحید که اونهمه استعدادش ابتر موند و مثل رضا که معدل ترم آخرش 12 بود و از ترم بعد،معدلش تو دانشگاه تهران 20 بود(بعله،معدل فوق لیسانسش تو دانشگاه تهران 20شد) و الان داره تو بهترین دانشگاه دنیا درس میخونه. به قول بابای خدابیامرز توماج، وقتی یکی آدم رو با خنجر خونین میکنه، آدم حق داره که حداقل یک ناخون رو صورتش بکشه، طبق همین تئوری و طبق اصل استقرای ریاضی، من برای همیشه، مادر همهء استادای عقده ای رو دوست دارم. 

دوست دارم  برگردم به روزهای خوب. دوست دارم بتونم از چیزهایی که همه راحت از کنارش میگذرن لذت ببرم، از یک صحبت با واکسی کنار خیابون، ازکمپوت گیلاس سرد یا از آلبوم "اکسیژن".دیشب دانلود کردم. آلبوم اکسیژن ژان میشل ژار. همونی که با حسام رو تختش تو خوابگاه دراز میکشیدیم و با واکمن علی ساعتها گوش میدادیم...

......................

قطعه ای از بهشت در آغوش مشهد است.

یا امام رضا...

زمستون

"یلدا پیشاپیش مبارک".این جمله و جمله هایی از این مدل که از "قیود بی پدر"(همین الان این اسم رو براش انتخاب کردم) در اونها استفاده شده، به نظرم جزو حال.بهم.زن.ترین کلمه های دنیا هستند. اصلا" من نمیفهمم اینا یعنی چی. از هفته پیش که این اس ام اس های تبریک یلدا برام میومد، مثل تبریک های عید، نمیدونستم که باید چکار کنم. یعنی به نظر من اس ام اس باید برای هر کس بصورت شخصی نوشته بشه. فوروارد کردن اس ام اس  مثل همهء کارهای دیگه بخاطر گشادی مفرط ما ایرانی ها اینقدر باب شده. پیشاپیش مثل وعدهء سر خرمن میمونه. هیچ حسی به من نمیده. برای همین جواب همچین اس ام اس هایی رو نمیدم. 

داشتیم به  این فکر میکردیم که بهترین یلدای زندگیمون کی بوده؟! دیدم هیچوقت یلدا به من خوش نگذشته! یعنی کلا" ما از اون خونواده ها هستیم که به کسی با ما خوش نمیگذره. مثلا" ما هیچوقت سیزده بدر خوب و باحال نداشتیم، یا چهارشنبه سوری مشتی. یا یلدای باحال. برای همین این حس "خوش نگذشتن" تو وجود من نهادینه شده و اینطور وقتها اگه تو یه جمع باحال هم باشم، باز هم بهم خوش نمیگذره. به همین دلیل این شبها ترجیح میدم تنها باشم.

یلدای سال 84 یک یلدای متفاوت بود. من و نیما تنها بودیم و بی فن! نیما گفت که بیا به همهء کانتکت هامون اس ام اس بدیم. برای هر کی، یک اس ام اس مخصوص به خودش.... خیلی اتفاقهای خوبی افتاد اون شب...

این 2 سال اخیر،بهترین و آرامش بخش ترین برنامهء تلویزیون، برام برنامهء "رادیو هفت" بود. شبکهء آموزش. خوب یادمه پارسال شب یلدا کجا بودم. تو اون شلوغی، قبل از ساعت 12 تلویزیون رو روشن کردم. با فال "رشید کاکاوند" زمستون رو شروع کردم. امسال ولی، دم دستم تلویزیون نبود. از ساعت 11 کم کم دچار جنون شدم. نمیخواستم زمستونم معمولی شروع بشه. به تاکسی تلفنی زنگ زدم. ماشین اومد. به سمت خونه حرکت کردم. به موقع رسیدم. ساعت 11.50 چایی ریختم و جلو تلویزیون نشستم. صدای "فرزاد حسنی" بود. بعد هم با آهنگ "زمستون" افشین، زمستونم شروع شد....

 موبایلم رو برداشتم. نوشتم: زمستونت مبارک. دوستت دارم....