نوزاد

ایشالا اگر خدا بخواد امروز دارم میرم مشهد. دیروز بلیت قطار گیر نیاوردم و خیلی شانسی، از آژانس سر کوچه بهم زنگ زدن و گفتن که یک بلیط برای چهارشنبه عصر داریم، بگیرم؟! گفتم:بگیر. گرفت...

ریشهام بلند شده بود.یک ماه و نیم میشد که نزده بودم. ریشهام چند رنگیه. بور و خرمایی و قهوه ای. به قول خودم: خارجیه! وقتی بلند میشه،  چند تار سفید ریشی که دارم واضح تر دیده میشه و تو چشم میزنه. ریشهام رو ماشین میکنم که مامان و بابا اون چند تار سفید رو نبینند . نمیخوام ببینند که ریش سفید دارم. نمیخوام مثل یک مرد ۳۱ ساله باهام برخورد کنند. میخوام مثل "بچه"شون باهام برخورد کنند.

یا حق.

 

پس نوشت : دوستم میگفت:"لذت مداوم نوشتن رو نبردی". ..... میخوام ببرم....

مستراب

قرار نبود این پست رو با این موضوع بنویسم. یعنی میخواستم در مورد یکی از معظلاتی که چند ماه اخیر باهاش درگیر بودم بنویسم که به دلیل اتفاقات پیش رو تغییر رای دادم!

مهمونی دادن برای من یک اتفاق چندوجهی ِشادی بخشه که دو جنبهء خیلی پررنگ داره:آشپزی و مستراب.

از بچگی ما مهمونی های پر جمعیتِ نسبتا" زیادی داشتیم. دلیلشو میگم. مامان من بجنوردی اند و بعد از ازدواجش، چون بابام مشهد زندگی میکرده و اون موقع ها مردها مثل الان احمق و خاک بر سر نبودند و نمیرفتن تو شهر زنشون زندگی کنند بلکه زنشون رو میبردن به شهر خودشون، مامان و بابا زندگی شونو تو مشهد شروع میکنند. همین اتفاق برای خاله ام هم افتاده بود. نتیجه اینکه مامان و خاله جان تو مشهد زندگی میکردندو خیل عظیم خواهر و برادرا و فامیلشون تو بجنورد. بابام هم که اصلا" فک و فامیل نداشته و نداره. چون بابام تک پسر بوده و پدر و مادرش هر دو تک فرزند بودند،ما فامیل طرف پدری خیلی کم داریم(فقط یک عمه) که البته خود این یکی از معظلات بزرگ خونوادهء ماست چون داداشهام  فرزند پسر ندارند، من و بابا بشدت ناراحتیم که نکنه این نسل ادامه پیدا نکنه خدای ناکرده؟ خلاصه یا من یا خود بابام باید هر طور شده پرچم رو بالا نگهداریم! ...بماند... داشتم از فامیل شلوغ مامانم میگفتم. این فامیل بزرگ یک رسم ِ به نظر من خوشایند هم داشته و دارند و این رسم هم اینه که وقتی مهمونی ای-عروسی ای- فوتی چیزی هست، همهء فامیل یک جا جمع میشن. مثلا" موقع عروسی دختر خاله ام، همهء فامیل خونهء ما جمع شدند و در مورد مهمونی های ما هم همینطور و به همبن نسبت. خوشبختانه وقتی میریم بجنورد هم همینه. مثلا" اگر ما خونهء دایی ام مستقر باشیم، بقیهء فامیل هم میان همونجا جمع میشن. ...(میدونم این تشریح و توضیح فامیل برای شما خوانندهء عزیز احتمالا" خسته کننده است. ولی برای من خیلی حس خوبی داره).. این جمع شدن فامیل چندین و چند فایده داره. خود خواهر و برادرا(مامانم و خواهر و برادراش) بر این عقیده اند که اینطوری از وقت بهتر و بیشتر استفاده میکنند و به قول خودشون: هر چی بیشتر با هم باشند غنیمته!... در کنار اون باهم بودن اونها، ما -چه زمانی که بچه بودیم و چه بعدتر که سن و سالمون رفت بالاتر و فکر کردیم  بچه نیستیم-  ما بچه ها کلی باهم بازی و تفریح میکردیم. در زمان بچگی: خاله بازی و در زمان جوونی:سیگاری بازی و نشئه بازی! و البته بودند بچه هایی مثل من که چه در زمان کودکی و چه در زمان جوونی، به علت روحیات خاله زنکی و فضولی، بجای قاطی شدن با بقیهء بچه ها، تو جمع مامانها  میموندم و همونطور که اونها سبزی پاک میکردن و غذا درست میکردن و گاها" غیبت میکردند، منهم یاد میگرفتم و برای این روزهای افسردگیم، خاطره سازی میکردم.

 خوشبختانه کل خونواده دستپخت بسیار خوبی داشتند و دارن و من هم بهمین دلیل با طعم خوب غذا، روش درست کردن غذا و آداب برگزاری مهمونی آشنا شدم. نمیدونم که بهمین دلیله یا نه که من از مهمون داری حس خوبی بهم میده. از طرفی، همونطور که گفتم، دوجنبه برای هر مهمونی برای من متصوره. اون جنبهء دیگه اش که ازش به عنوان جنبهء مزخرفت یاد میکنم، آماده سازیِ قبل از مهمونیه. از جمله جارو و تی و گردگیری و گندترین کار دنیا:ظرف شستن. من از این تمیزکاری ها و به قول خانومها:جمع و جور کردن و تمیزکاری، به طرز هیستیریکی متنفرم. یعنی این تنفر یک تنفر معمولی نیست و اصلا" خستگی جسمی مدنظرم نیست. بلکه یک جورایی از نظر روحی و عصبی منو آزار میده. این حس وحشتناک منو اضافه کنید به یک خونسردی تموم نشدنی از طرف من. خونسردی ای که گویا خیلی اذیت کننده است .خیلی زیاد. اگر همهء این اضداد رو با هم جمع کنید، میرسین به همینی که ما داریم: یعنی جنجال درون گروهی قبل از هر مهمونی. یعنی عملا" قبل از هر مهمونی، مقادیر قابل توجهی مشکلات قبل از مهمونی داریم. مثل امروز عصر که مهمون داریم....

_آهان فراموش کردم بگم که این شاءن نزول انتخاب اسم مستراب برای این پست چیه؟! من در مورد مستراب یک احساس خوبی دارم! یعنی اینکه خیلی با ذوق و شوق مستراب رو میشورم و اصلا" هم  برام عذاب آور نیست. حتی اونموقع هم که خونهء مجردی و زندگی مجردی داشتم، باز هم توالت خونه تمیز بود. اصلا" نسبت به توالت من یک انس و علاقه و حساسیت خاصی دارم! یک کار لَش و کثیفی که خیلی از مردها انجام میدن، اینه که سرپا(ایستاده!) جیش میکنند و بعضا" دیده شده که بوده اند کسانی که تو دستشویی این کار رو میکنند نه توالت ( اَه - چندش آورا !) برای همین یادمه قدیمها برای دوستانی که تشریف میاوردند خونه ام، دو تا نکته رو روی آیینهء توالت دوران مجردی گوشزد کرده بودم : 1-دوست عزیز لطفا" در سینک نشاشید. 2- دوست عزیز سرپا نشاشید.....

حق.

..........................................

پ.ن : بعد از چندروز که دارم این پست رو دوباره میخونم، میبینم دوست خوبم راست میگه:خودمم زیاد دوستش ندارم. موقع نوشتنش کلی چیزی تو ذهنم بود ولی گویا خوب نگارش نشده...شرمنده.

-اگر هرمتنی بد شده بود، بهم بگین.خیلی کمکم میکنید....


هدیه

این تاثیرات پاییزیِ پاییز، اونقدر زیاد و تاثیر گذار بود که فکر منو بکلی مشغول کرد و از اون همه اتفاقی که افتاد و میفته غافل موندم. خیلی اتفاقها و خیلی خاطرات بود که میخواستم بگم و بنویسم ، ولی یا دلمشغول بودم و یا خسته و تنبل. تا این آخر که میخواستم برای عید غدیر بنویسم که اونهم نشد. میخواستم از اول مهر بنویسم که مامانم همیشه اول همهء دفترمشق هام مینوشت : "من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا"  که بعدها فهمیدم چه معنی عمیقی داره و مامانم-که خودش معلم بود اونموقع- چقدر کاری و موثر اون جمله رو نوشته و شایدم درد دل خودش بوده که طبق معمول من نفهمیدم!... میخواستم از بهترین روزهای زندگی یا به قول دوست عزیزم: از -بهشت گم شده ام- بنویسم. روزی که مامانم اسممو تو کلاس بسکتبال "باشگاه کاظمیان" نوشت و سنگ بنای همون بهشت ام رو گذاشت. باشگاهی که سر راه مدرسه ام بود و هر روز عصر موقع برگشتن از مدرسه، اول میرفتم یک سربه باشگاه میزدم و بعد میرفتم خونه. میرفتم تو باشگاه که رو سردر باشگاه بخونم:"قو علی خدمتک جوارحی" و بوی پارکت لاستیکی سبز و آبی باشگاه بره تو تمام وجودم و تا امروز تو یادم بمونه. که بعد از 15 سال بفهمم که چقدر محتاجم به نیروی حق تو تمام اعضاء و جوارحم وهنوز که هنوزه دنبال ذکر گم شده ام باشم. میخواستم از دوران سربازی بگم که با حمید-که نمیدونم الان کجاست- آشنا شدم و همون مطمئنم کرد که حتما" یک جا که نه، چند جای کارم میلنگه که خدا اینهمه آدمهای بزرگ و بزرگوار سر راهم قرار میده و باعث میشه که تمام اخلاق رو با دیدن یک بچهء  20 دوباره دوره کنم که "ان کنتم تعقلون" یا "لقوم یتفکرون" که نه فهمیدم و نه فکر کردم و نه هیچ... . (حذف)..... که برایِ من ِ بیزار شده از تمام آموزه های دینی، برای گفتن حرفهای دلم هیچ مستمسکی جز همانها که ازشان بیزارم ندارم.(شرمنده!)

گذشته از این حرفهای صدتا یه غاز ، پاییز مسلما" بهمراه خودش مقادیری سرما میاره(چقدر علمی و فلسفی!). علی میگفت که خوبیه پاییز و زمستون اینه که میتونیم براحتی چند تا لباس روهم بپوشیم و کسی هم نفهمه که چقدر ما لاغریم (و واقعا" میپوشید). این لباس پوشیدن ولی برای من چند تا جنبهء دیگه داره. همونطور که من جنس زن رو مظهر زیبایی میدونم و لذت میبرم از دیدن یک دختر خوشگل و خوشتیپ، به همون نسبت لباسهای زنانه برای من جالب اند. همیشه این تو ذهنم بوده که دخترهای ایران و بخصوص تهران، چون با سرد شدن هوا لباسهایی مثل مانتو و پالتو رو به اقتضای سردی هوا میپوشند و نه به اقتضای اجبار، پس بطور ناخودآگاه با آرامش بیشتری لباس میخرن و میپوشن و برای همین تو این فصول سرد، خوشگل تر و سکسی تر بنظر میرسند. قدیمها که فرصت و زمان بیشتری داشتم، زمان زیادی –تنها- غرق تماشای ویترین مغازه های لباس زنونه فروشی میشدم و شاید بهمین دلیل باشه که دوست دارم خیاطی یاد بگیرم که به درک بهتری از لباس  و دوخت و پارچه برسم و بهمین دلیل هم هست که تو هر برخورد حتی کوتاهی، تمام لباسهایی که اطرافیان پوشیدن تو ذهنم میمونه. اینها رو گفتم که بعدش بگم: الان خونهء ما وسط بورس لباس مجلسی فروشی ها است.یعنی مفتح شمالی-هفت تیر. همون خیابون روزولت تهرونیا. این باعث شده که هر روز موقع برگشتن از سر ِکار، یک آمار کلی از لباسهایی که خانومها تو مهمونیا میپوشن بیاد دستم. بماند که چند تا مغازه هستند که بدون اینکه حتی زحمت عوض کردن ویترین مغازه شون رو به خودشون بدهند، قیمتهاشون رو تو سه ماه گذشته 4 بار و هربار80-90 درصد بالا بردند، ولی ناراحتی من از این افزایش قیمتها نیست: از دیدن اینهمه لباس زشت و بی روحه! نمیدونم چرا اینطوریه؟ ولی مسلما" یک افرادی مشتری این لباسهای زشت هستند که تولید کننده ها تولید میکنن و فروشنده ها میفروشن. این، پایین اومدن سلیقهء کلی ما و افسردگی ما رو نشون میده. روزبروز داریم بدتر میشیم. بی ادب تر و بدکلام تر و بدسلیقه تر و بدانتخاب تر. من بدلیل اینکه مامانم خیلی مذهبی بود و ما رو هم تو همون جو بزرگ کرد، نمیتونم در مورد چیزی صحبت کنم بدون اینکه رگ و ریشهء مذهب داشته باشه. ولی این مساله فکر کنم ربطی به مذهب نداره. صرفا" اخلاقیه. ما بداخلاق شده ایم... خیلی بداخلاق.

خدا کنه حمید رو ببینم. دلم براش تنگ شده. بار اول که دیدمش،تو دوران خدمت بود و تو نانوایی پادگان کار میکرد. نانوا ها، وقتی سر صبح میخوان کارشون رو شروع کنند، ذکر میگن و دعا میکنن. یک مناسک جالبیه. اگر ندیدین تاحالا، یک بار به خودتون زحمت بدین و سر صبح برین نانوایی. قول میدم چیزی کم از طلوع آفتاب نمیاره....

میخوام برم امام رضا(ع)...