پس لرزه
1-ديدي بالاخره پس لرزهء زلزلهء بوشهر دامن منو گرفت؟ ديدي بالاخره خونهء آوارهء ما، آوار شد سرِ ما؟!خانه خراب شديم رفت...
ديدي آسمون خراب شد سر ما.................غصه شد وصلهء بال و پَرِ ما
2-اين روزا، روزاي اومدن نوستالژيك ترين ميوه براي من-توت سفيد- به بازاره. من عاشق توت سفيدم. چقدر خدا بزرگه. اين تغيير فصول و تغيير آب و هوا و تغيير ميوه هاي هر فصل، وقتي با ذائقه و "هوس كردن" جفت و جور ميشه، حس خوبي بهم دست ميده. كه مثلا" تو ارديبهشت دلت خرمالو نميخواد و تو بهمن ماه، هوس خربزه نميكني! الان فصل، فصلِ توت سفيده. داشتم بهش ميگفتم كه تهروني ها، فرقي بين توت رسمي و سفيد نميذارن. توت رسمي، از همون توت "مو" دارهاست. همونايي كه موي سياه داره! ما مشهدي ها به اونها ميگيم توت رسمي و خوشمون نمياد از اونها. ميوه فروشها هم حواسشون هست كه تو بارِ توت سفيدشون، از اين رسمي ها قاطي نشه... آره. تو تهران اونها رو قاطي ميفروشن با هم. اصلا" الان یه چند وقتی هست خيلي چيزها كه نبايد قاطي بشه، قاطي ميشه...
3-خوب تو خونه فقط منِ ته طغاري بودم كه لوس بازي هام تموم نشدني بود. همين روزها كه ميشد، هر جمعه صبح با مامان و بابا ميرفتيم توت خوردن. طرفاي طرقبه و عنبران. توت ميخورديم و بعد از خوردن، مامان مجبورمون ميكرد "دوغ" بخوريم.ميگفت ميبُرّه!(اين كه چي رو ميبره و بريدن به چه كار مياد، خيلي تخصصي تر از بحث ماست!)...براي توت خوري، من و مامان سر ملحفهء سفيد رو ميگرفتيم و بابا "توت ميتكوند". هر باز كه ضربه ميخورد به شاخهء درخت، با گرگر ريختن توت تو ملحفه، دل من هم ميريخت. منِ بي طاقت جلوي خودمو نميتونيستم بگيرم. مامان-الهي فداش بشم- برام سفيدتر ها و درشت تر هاش رو دستچين ميكرد.بعدش خودش ميرفت و يكي يكي ، دونه دونه، توت رو از سر شاخه هاي پايين تر برام ميچيد. ميگفت: تو بخور تا "سير توت" بشي. براي ما دير نميشه. اينو وقتي كه دانشجو شده بودم ميگفت. ميدونست تو "بيرجند"-شهر دانشجوييم- ديگه بساط توت خوري برپا نيست. الان چند سالي هست كه من نه توت خوشمزه اي خوردم و نه توت خوردنم مياد. من ميخوام توت رو از دست مامان بگيرم. دستهاييكه هميشه هستند. دستهايي كه هميشه گرم اند. دستهاييكه هميشه آماده اند كه وقتي گريه ميكنم، صورتمو توش قايم كنم...
امروز كه روز مادر ه، من دلم دستهاي مامان رو ميخواد. دستهايي كه هميشه آماده اند...