آبگوشت غذای لذیذ....

به اسمش کاری نداریم که آبگوشت یا دیزیه؟ اگر هوس کرده باشی و اونهم خوب درست شده باشه، به شدت لذت بخشه. مخصوصا" اگر بعدش مثل اون رستورانه، برات چایی و بامیه سرو کنن....

بهر حال دیزی یا آبگوشت رو ساده نگیرید. واقعا" روح داره. بخدا . یک بنده خدایی تو فیسبوک میگفت: تو چرا همش دنبال روح میگردی؟ .... ولی من واقعا" وقتی از غذا پختن لذت میبرم که ببینم اونی که غذا رو داره میخوره، لذت تمام  ببره از خوردنش. برای همین دوست داشتم وقتی با نیما بودیم غذا درست کنم. چون همیشه با اشتها میخورد و حس واقعی شو میگفت و تعریف کردنش به دل مینشست. بماند.

برای آبگوشت از گوشتهای نفله یا به قولی "آشغال گوشت" یا به قول بابام "پرت و پورت" استفاده نکنید. یک تیکه گردن مشتی. ۱۰۰ گرم گوشت برای هر نفر "پرغذا" کافیه. اگر طرف حجم کمی میخوره، ۶۰-۷۰ گرم کافیه. چربی اضافه نمیخواد. خودِ گردن چرب هست. اگر خواستیدیک کم چربی بریزید، خوب بریزید... نخود و لوبیارو چند بار بشویید. اگر مثل من از شب قبل دیزی رو بار میذارید، که نمیخواد جداگونه بپزید. ولی اگر ساعت ۱۰ صبح میخوایید بار بذارید و ساعت ۱۳ میخواین بخورید، بهتره جدا بپزید که غذا نفاخ نباشه. بهتره که شب قبل غذا رو بار بذارید. لذا نخود و لوبیا رو با آب داغ چند بار بشویید و بار آخر ۳-۴ دقیقه بذارید تو آب گرم بمونه و بعدش آبش رو بریزید دور و خودشو بریزید تو قابلمه. اگر قابلمه بزرگه، اولش به تعداد مهمونا کاسه-کاسه آب تو قابلمه بریزید که حجم مصرف کل بیاد دستتون که مجبور نشید آخر کار آب اضافه ببندید به غذا یا زیادی آبش کم بشه. بعد از انداختن گوشت و نخود و لوبیاُ، نوبت پیازه. به ازای هرنفر یک پیاز کوچیک کافیه. بعدش ادویه که فقط و فقط فلفل میریزیم. به نظر من(این نظر شخصیه و هیچ جا در موردش چیزی گفته نشده) عرض میکردم، به نظر من زردچوبه یک ادویهء خام محسوب میشه. لذا قبل از استفاده، یک کم کره یا روغن تو ظرف بریزید،و زرد چوبهء نسبتا" زیادی رو ۱-۲ دقیقه توش تفت بدیدن و بعدش بریزید تو قابلمه. ازتون خواهش میکنم که "رب" رو فراموش کنید. رب خیلی موجود پلیدیه! فقط طعم کاذب داره. بجاش گوجه بریزید. گوجه رو بدون پوست لازم داریم. برای اینکه پوستشو بکنید، یا گوجه رو بندازید تو آب جوش تا بترکه و پوستش ور بیاد و جدا بشه. یا مثل من، گوجه ها رو ۴ قاچ کنید یا از وسط نصف کنید و ۲-۳ ساعت قبل از سرو کردن، در آرید و پوستشو راحت بکنید و با نوک چنگال له کنید و برگردونید به قابلمه. من برای گوشت هم همچین کاری میکنم. یعنی گوشتی که از شب قبل در حال پختنه، ساعت ۱۰-۱۱ صبح درمیارم و استخونهارو ازش میگیرم و ریش ریش میکنم و دوباره میریزم تو قابلمه. همون موقع یک کم نمک میریزم و برای اولین بار میچشم. اگر گوجه تون کم بود، چاره ای نیست جز اینکه دست به دامان رب بشیم. رب رو کم کم بریزید. بعضی رب ها شور هستند. حواستون باشه که غذا شور نشه. سیب زمینی رو هم همون صبح میریزم. چون اگر از شب قبل بریزیم، قوامِ کاذب میده به غذا. سیب زمینی پوست کنده بریزید چون پوستش با کود در تماس بوده و حتی اگر با اسکاچ هم شسته بشه، باز هم آلودگیش نمیره(یا به سختی میره). تا اینجا دیزی کلاسیک ما آماده است. من شخصا" مرزه میریزم تو آبگوشت و به نظر من بدون -مرزه- مزه اش کامل نمیشه. ولی عیال دوست نداره و جدیدا" یا نمیریزم یا کمتر میریزم. اینهم از دیزی.

....

راست میگفت. من هنوز نمیدونم. با اینکه بعضی وقتها فکر میکردم خودم رو خوب میشناسم ولی نه. من واقعا" نمیدونم خوش اخلاقم یا بد اخلاق؟ نمیدونم مرد ام یا نامرد؟ نمیدونم معتادم یا ورزشکار؟ نمیدونم روشن فکرم یا تاریک فکر؟(متضاد روشن فکر رو نمیدونم؟!) نمیدونم آدم ام یا الوات؟ نمیدونم واقعا"...

کاپیتان

کاپیتان یکی از عجایب روزگار ماست. این اسم رو دخترخاله ام گذاشت روش.

کاپیتان خیلی مهربونه. یادمه از وقتی بچه بودم، همیشه هوامو داشت. همیشه من و پسرخاله امو میبرد میگردوند و برامون خوراکی میخرید. هر وقت میخواست اذیتم کنه، صدام میکرد و در ِ گوشم میگفت:خاکُشته! منظورش همون "خارکسته" بود که به زبون بچه گانه میگفت. من که نمیفهمیدم معنی دقیقش چیه؟! ولی میدونستم که داره فحش یادم میده چون میدونست من فحش و فضیحت بلد نیستم میگفت. البته بعدها فهمیدم که بخاطر این که خواهر نداشتم این فحش رو میداد.چون هم خودش هم بابام همیشه آرزوی داشتن دختر داشتن که بابام بهش نرسید و به جای دختر  خدا بهش من ِ اسکل رو داد، ولی کاپیتان با سعی و تلاش فراوان بالاخره دختر دار شد...

یکی از کارهای خنده دار من و حسام، تعریف کردن خاطرات و درآوردن ادا های کاپیتان بود. وقتی حرف از کون گشادی های کاپیتان میشد، حسام کلام رو تو دست میگرفت : کاپیتان زندگی با نظم و ترتیبی داره. خیلی منظم. صبح ساعت ۴ بیدار میشه. یک کم تریاک تو چایی حل میکنه و میخوره. بعدش میشینه مقادیری شیره میکشه. آخرش هم یک کم تریاک میکشه که طعم دهنش عوض شه. به قول حسام: تریاک دوست داره! الان این کشیدن ها تا ۷ طول کشید.از ۷ میره آژانس تا ۹ یا ۱۰. بعدش که خسته میشه، میاد خونه یک کم استراحت میکنه  تا ناهار. ناهار که خورد، میشینه پای بساط که نشئه کنه. چون اونهایی که از صبح کشیده فقط رفع خماری یا خمار شکن بوده. "هنگ اووِر" کرده. بعدش از ساعت ۱و ۲ عصر میشینه تا وقتی که حس کنه کافیه! ولی خیلی دیر به این حس میرسه! احتمالا" تا ۸ شب طول میکشه....

اینها رو که گفتم، فکر بد به ذهنتون راه ندیدن.به جون خودم راست میگم. با همهء این احوالات، همسر و بچه های کاپیتان عاشقش اند. منهم عاشقشم. چون یک ویژگی داره که هیچ کی نداره. هیچ کی. کاپیتان همیشه لبخند داره. وقتی سر ِ سفره اش میشینی، با تمام وجود خوشحاله. بی دریغه. انتظاری ازت نداره. هیچ. در عوض، مهربونیش رو تمام و کمال بهت انتقال میده. من کاپیتان رو دوست دارم.

حق.

موکت قرمز

تو از احساس من دوری واسم تنهایی عادت شد
شکستی قلبمو آخر خیالت حالا راحت شد
ندونستی دوست دارم
نفهمیدی تورو میخوام
تو تنها آرزوم بودی
گذاشتی رفتی من تنهام
ببین هیچ انتظاری نیست
نشد که تو دلت جاشم
ولی باور بکن نازم که من محتاج محتاجم
محتاج محتاجم....

چقدر این آهنگ سیاوش به دلم میشینه.یاد قدیم میفتم. 7-8 سال پیش. چشمهامو میبندم..

عصر یک روز پاییزی بود. گُه ترین رابطهء دنیا داشت تموم میشد. چقدر در عرض یک سال پیر شدم! یا بهتر بگم، چقدر با راههای مختلف کونده بازی و دور زدن و دودرکردن و دروغ گفتن و دروغ گفتن و دروغ گفتن، "بزرگ" شدم. اونقدر پپه و هلو بودن هم خوب نبود برام. بماند.... هر چی بود، داشت تموم میشد. سال آخر دانشگاه، بودم البته بهتر بگم:سال ششم!!... خسته بودم. حوصلهء خونه خودمو نداشتم. اصلا" حوصله نداشتم. فقط به مهدی فکر میکردم. تنها رقیب عشقی ای که زندگی مسالمت آمیزی باهم داشتیم به نیت "لنگ کردن" رقیب پیروز! این رفاقت اونقدر عمیق شده بود که دیگه کسی نمیتونست خللی درش ایجاد کنه. رفاقت مردانهء مردانه... خسته رفتم خونهء مهدی. سوز هوا همیشه اذیتم میکنه. ولی آفتاب داشت جورشو میکشید. مهدی در رو باز کرد. چقدر خوبه که یکی تا ببیندتت، تا ته همه چیز رو بگیره و بفهمه. هیچی نپرسید. هیچی نگفتم. یک راست رفتم تو اتاقش. اتاقش جنوبی بود و نور خورشید مستقیم میومد داخل تا وسط اتاق. موکت اتاق قرمز بود و باد میزد زیر پردهء نارنجیِ ِ نیمه کنار رفتهء اتاق. از مهدی نوار سیاوشش رومیخوام. ضبط رو روشن میکنم. چقدر گرم بود اون روز پاییزی.چشمهامو بستم....

بعضی ها، یه وقتهایی چنان تاثیری تو زندگیت میذارن که اثرش از دل و ذهن نرفتنیه. خیلی ها برای من اینطوری موثر بوده اند که شاید خودشون هم خبر ندارند. شایدم هنر خودم بوده که تونستم اون لحظه رو تمام و کمال مال خودم کنم! "تقی" برام پیام گذاشته بود. اسمش تقی نیست ولی بخاطر فامیلش اینطوری صداش میکردم. چه روزهای خوبی رو به یادم آورد. به خوبی خودم خاطرات 20 سال پیش رو تو ذهنش داشت. راست میگفت. چه همه باید بنویسم. الان که کسی نیست که بشنوه، بذار حداقل من ثبت کنم. مهم نیست که کی چی میگه. اگه میخوان فکر کنم من تو گذشته مونده ام: آره مونده ام. خیلی هم دوست دارم این موندنو...

گل ابریشمی من...گل دوست داشتنی من...

زنده کردی عشقو در من... گل ابریشمی من...


برای آرام

1- یادِقدیم میکنم.به حاجی زنگ میزنم.گوشی رو بر میداره:سلام...جواب نمیدم.آهنگ رو play میکنم:            الهی به مستان جام شهود                      به عقل آفرینان بزم وجود

به آنان که بی باده مست آمدند         ننوشیده می، می پرست آمدند

دلم مجمر آتش طور کن                              گِلم ساغر آب انگور کن

صداش میاد که: اخوی خرابم کردی. جوون میشم. نوجوون میشم.بغض میترکد.... صداش میاد: صفای اشکهات! میخواد "آرام" بشم. میگه : اخوی کجایی که اینقدر غریبی؟! میگم: تو خونهء خودم غریبم! ...توان صحبت نیست. 

2- کمتر اتفاق میفته شب برم حموم.مگر اینکه مهمونی دعوت باشیم. همیشه صبح. هر روز صبح. سنت شکنی میکنم. کوفته ام انگار. آب گرم بهترم میکنه. آبِ داغ رو میگیرم رو زانو هام. دردش بهتر میشه. فکر میکنم: دنبال تیکه های وجودمم. ذره ذره "جا مانده ام" از خودم.

3- جهت رکب زدن به اونهایی که میان خونه و به کتابهای کتابخونه ام نگاه میندازند، 2 تا کتاب رو با کاغذ رنگی جلد کرده ام. با کاغذِ مشکی. هر دو یک کتاب اند با دو چاپ مختلف. در موردش قبلا" حرف زده ام:صد میدان. هر بار که خواسته ام کتاب رو بخونم و با تمام وجود "عمل" کنم، نتونسته ام. هر بار شروع کرده ام، چند میدان را که گذرانده ام، اشتباهی از ادامه مرا باز میدارد. مجبورم دوباره شروع کنم:

میدان اول : توبه است. وتوبه بازگشتن است./ میدان دوم: مروت است.مروت گم بودن است و در خود زیستن./ میدان سوم: انابت است."وانابو الی الله" / میدن چهارم: فتوت است.به جوانمردی و آزادگی زیستن. / میدان پنجم : ارادت است.ارادت خواست است و مراد در راه بردن. / میدان ششم : قصد است. قصد آهنگ حق است. / میدان هفتم : صبر است....


پ.ن: به همسایه ای که در بهشت اش ، ظرف نذری را، معطر به گلاب کاشان و نبات مشهد، برمی گرداند.

مخ باز!

حالا شما بگین فکر و خیال یا هرچی! نمیدونم این بازیه یا نه؟! جدیدا" دارم سعی میکنم همه چیز رو یه جور دیگه ببینم. بخاطر چند نفر که جدیدا" به حرفها و کتابهاو نظراتشون علاقمند شده ام که به وقتش میگم... ولی من انگار دارم خودمو بازی میدم... یا اینکه واقعا" اسکل تر شده ام...

حال و روز دیروزمو(از تو پست قبلی) مجسم کنید: اینکه رفتم خونه و ساعت حدود ۴ تلویزیون رو روشن کردم. یکی از این شبکه ها که فیلم نشون میدن و اینقدر وسط فیلم تبلیغ میذارن که بیزارت میکنن، یک فیلم نشون میداد که عجیب منو جذب کرد و رفت تو مخم. فیلمی که اولش رو ندیدم، ولی از زمانی که دیدم جذبم کرد. اولین جذابیتش رنگ و روی فیلم بود که از تم قرمزو بنفش تو رنگ فیلمبرداری خیلی خوشم میاد، دیگه اینکه "میکی رورک" توش بازی میکرد. یادتون هست میکی رورک رو؟ تو فیلم "Weeks 1/2 9" بازی میکرد که تقریبا" "ایروتیک-درام" مربوط به سالهای اول ۹۰ بود و این اواخر تو فیلم -کشتی گیر- بازی کرده. اگر هیچکدوم رو ندیدین،تو "سین سیتی" نقش "مارو" رو بازی میکرد. اگر هیچکدوم رو ندیدین، اول اینکه حداقل "سین سیتی" رو ببینین و دوم اینکه یارو یک مرد خوشتیپِ دختر امریکایی پسنده. زمان جوونیش خیلی خوب بود(فکر کنم ۵۵ سالش باشه الان!)و یک چند وقتی سینما رو گذاشت کنار و "کشتی کج" رو به صورت حرفه ای انجام میداد و الان دوباره بیشتر داره فیلم بازی میکنه. تو این فیلم خوب بازی میکرد. هر چند تو سایت  IMDB به فیلم نمره ۴ دادن که نشان از سطح پایین شعور و سلیقهء منه. ولی ببینین موضوع فیلم چی بود: همین یارو هنرپیشهء اصلی فیلم که تو فیلم اسمش "نایت" بود، یک نوازندهء ترامپته  که  ترتیب ٍ زن ٍ یکی از روسای مافیای کانگستری شهر(به اسم هپی) رو میده و یارو افرادشو میفرسته که اینو بکشن و اینم فرار میکنه تو بیابون. افراد یارو هم دنبالش. کیلومترها تو بیابون فرار میکنه و دهنش سرویس میشه و میرسه به یک کاروان از این سیرک ها.که یکی ژانگولر میزنه، یکی آتیش میخوره، یکی با مار ور میره و... . این یارو به هوای پیدا کردن تلفن میره تو کاروان که زنگ بزنه بیان دنبالش کمکش کنن. وقتی میره داخل، با یک زن بالدار آشنا میشه(!). تو یک اتاقک شیشه ای بال و پرش رو باز میکنه و ملت حال میکنن. یارو میره تو اتاق استراحت زنه و ازش درخواست یک نوشیدنی میکنه. با هم میخورن. خلاصه آخرش با زن بالداره فرار میکنه. چند روز با هم اند. یارو براش ساز میزنه و به دختر مهربونی ٍ بی چشمداشت میکنه.تا اینکه افراد کانگستره میان کاسه کوزه شونو بهم میریزن و دختره رو میبرن برا رئیسه و یک کتک مفصلی هم به نایت میزنن. بعد از جدایی، این دو تا، تازه میفهمن که عاشق هم شده اند... یارو افسرده میشه و اون رئیسه هم دختره رو میبره برای خودش. بهش میرسه و هواشو داره. بعدتر یارو که به آخر خط میرسه، مرگ رو به جون میخره و میره دختره رو فراری میده. فرار میکنن رو پشت بوم یک ساختمون. یارو به دختره میگه تو بپر برو! دختره فقط بال داره ولی پرواز نکرده تاحالا. نمیتونه بپره! یارو دختره رو میبوسه و خودش به نیت خودکشی میپره پایین... دختره هم میپره اینو رو هوا میگیره و با هم پرواز میکنن و میرن!.. بیخودی نیست که ۴ شده ولی من اصلا" حس نمیکردم که بالهای دختره الکیه! یک حس همذات پنداری عجیبی داشتم باهاشون!

 

.... خل شدم رفت.....


پ.ن : فراموش کردم بگم، اسم فیلم هست Passion Play.  معنی هم نمیتونم بکنم. یه چیزی تو مایه های "بازی عاشقانه" یا یکم بیشتر...

داستانِ حالِ امروزم.

نمیدونم "تلقین" دادنیه یا کردنی؟... واقعا" متاسفم برای فکر منحرفت... سوالم اینه که یک مرده رو، تلقین میدن یا تلقین میکنند؟ یا مورد تلقین واقع میشه؟!...

از دیروز بد جوری تو مخمه. صدای تو مخیه یک نوحه خون بالای سرمه. بالا رو که نگاه میکنم میبینمش. بالای سرم نشسته و داره ازم اعتراف میگیره.(بخدا اگر دروغ بگم!) دارم مرده رو تکون میدم. چقدر متن این تلقین تومخیه. مرده هه کُپ میکنه.(تلقین به همین کار میگن که وقتی مرده رو میذارن تو قبر، یکی میره داخل قبر و مرده رو تکون میده و اون یارو هم اون بالا با مرده صحبت میکنه. انگار که اون داره با مرده صحبت میکنه و اون کسی که داره تکونش میده میگه: حالا اگه میتونی حرف بزن!): ....و مرگ حق‏ است،و سؤال نكير و منكر در قبر حق است،و بعث و نشر حق،و صراط و ميزان‏ و پراكنى نامه اعمال حق است،و بهشت و دوزخ حق است،و قيامت آمدنى است،شكّى در آن نيست،و خدا هركه را در گورها برانگيزد.اَفَهِمْتَ يا فُلانُ
اى فلان آيا فهميدى؟...

زنگ میزنم به پیام.(پسر داییم). ازش میپرسم:مراسم آقابزرگ رو یادته؟ میگه آره./ میگم:کی گذاشتش تو قبر؟ کی موقع تلقین تکونش میداد؟...میگه:دوستش.جعفر آقا./بهش میگم: چند روزه که همش تو ذهنمه که من این کار رو کرده ام. ازش میپرسم: کس دیگه ای نمرده از اقوام؟! میگه :نه!..  میگم دیوونه شدم. میگه: مگر اونشب یادت نیست؟ یادم آورد. نمیدونم چرا فراموشش کرده بودم؟! یاد فوت پدربزرگم افتادم(آقابزرگ). وقتی فوت کرد، فرداش رفتیم سرد خونه تحویل بگیریمش.باید با آمبولانس میبردیمش به محل دفن.دورش پارچه سفید کشیده بودن.جسد رو بردیم خونه اش.چرخوندیمش و دوباره آوردیم تو آمبولانس. من سرش رو گرفتم که بذارمش تو آمبولانس.کشیدمش داخل.یارو راننده آمبولانس در رو بست! من موندم و آقابزرگ. ماشین راه افتاد. همه دنبال ماشین گریه میکردند. از شیشهء کوچیک پشت آمبولانس میدیدم که همه دارن میان دنبال آمبولانس. انگار خودم مرده بودم و خودمو تشییع میکردند. بعدشم مراسم تدفین. شب خونهء داییم و تو اتاق پسرداییم خوابیدم.پیام تعریف میکرد که نصف شب از خواب پریده ام و براش تعریف میکردم که: خواب دیده ام که مرده رو خودم گذاشته ام تو قبر و خودم تکونش میدم:اَفَهِمْتَ يا فُلانُ(فهمیدی ای فلانی؟!)....


.... خل شدم رفت....