وقتی بابا کوچک بود
-طراحی لباس : یکی از کارایی که من خیلی دوست داشتم و دارم که انجام بدم، طراحی لباسه.اولین دفعاتی که پی به این استعداد بردم، بر میگرده به دوران نوجوونی. سالهای آخر دبیرستان.اون وقتها خیلی خوب میفهمیدم که به هر کی چی میاد و چی نمیاد. تا حدی که نه تنها پسرهای دوست و فامیل و رفقا، بلکه این قضیه به "عروس" های خونه و دخترهای فامیل هم رسیده بود و نظر من با اهمیت لحاظ میشد! اونوقتها اصلا" اطلاعی از طراحی لباس و مد و... نداشتم و اینترنت هم در کار نبود(حداقل من نداشتم) بعدا" با ورود به دانشگاه کم کم در مورد این قضیه بیشتر مطالعه و تحقیق میکردم. تقریبا" به همهء این شبکه های مد و خیلی از دیزاینر ها ایمیل زدم که ببینم چطور میشه وارد این حرفه شد ... بعد از آشنایی با عیال،وقتی دیدم اون خیاطی رو خوب بلده و کلاس "طراحی لباس" میره، منم راه رو هموارتر دیدم. اونموقع سرباز بودم و نمیتونستم برم سر اون کلاسها. بعد از سربازی رفتم دنبال پول درآوردن و در نتیجه نه تنها استعدادم نشکفته باقی موند، بلکه پولدار هم نشدم! البته هنوز هم اون کار تو ذهنمه. بالید اول یک دوره کلاس طراحی برم. بعد همزمان کلاس طراحی و دوخت لباس .صد البته اول تر باید تنبلی رو بذارم کنار.
- قاچاق مواد : یکی دیگه از زمینه هایی که من فکر میکنم خیلی درش استعداد و توانایی دارم، حمل و نقل،قاچاق، فروش مواد و معتاد کردن جوونای مردمه! این قضیه هم برمیگرده به دوران دبیرستان.اون موقع ها، با توماج خدابیامرز مدام در حال برنامه ریزی برای آینده مون بودیم و چیزی که هردو به اجماع رسیده بودیم، این بود که رانندهء کامیون ترانزیت بشیم! قرار بر این بود که یک کامیونی بگیریم که بتونیم زنهامونو هم بندازیم عقبش و بزنیم به کویرو شب تا صبح تو کویر در حال رانندگی باشیم و با هم گپ بزنیم و حالشو ببریم. قرار بود از مرزهای شرقی مواد بار بزنیم و جاساز کنیم و در ایستگاه اول تو کرمان تخلیه کنیم و بعد به سمت مرزهای ترکیه حرکت کنیم و بعد هم رو به اروپا. اونطوری هم لازم نبود کسی رو تحمل کنیم، هم خودمون 2 تا بودیم و هم پول مشتی در میاوردیم. متاسفانه بعد از فوت توماج، همهء برنامه های منم عقیم موند. بعدش وقتی با آقا رضا (رجوع کنید به 3-4 تا پست قبل تر) دوست شدم ، آقا رضا باتموم چم و خم قضیه و آدمهای کلیدی(!) آشنا کرد ولی متاسفنه آقارضا هم فوت کرد و اون قضیه هم عقیم موند. تو تهران و قبل از ازدواج، دوباره با یک نفر راه بلد! آشنا شدم : ممد نیش نیش! که اونم به نتیجه نرسید(البته اون فوت نشده!) و بعد هم ازدواج کردم و کلا" بیخیال اون عوالم شدم. به قول فیلم heat : برای اینکه بتونی خلافکار موفقی باشی، باید بتونی در عرض 5 دقیقه از تموم داشته هات بگذری و بری! ... که من دیگه اون شرایط رو ندارم!
- آشپزی : قبلا" هم گفته ام که ما خونوادگی دارای یک استعداد آشپزی آمادهء بالفعل شدن ایم! همیشه مامانم - که آشپزی فوق العاده عجیبی داره و دستپختش زبانزد همهء دوست و آشناست- مجبور بود طوری غذا درست کنه که از زیر تیغ انتقاد 4 تا مرد ایراد گیر بتونه سالم بیرون بیاد و بیچاره هر چند تنها ولی اکثرا" سربلند بیرون میومد و میاد! وقتی دانشجو بودم، قرعهء آشپزی بطور خواسته میفتاد به اسم من، البته اونوقتها امکانات کم بود. ولی دوران تهران، امکانات بیشتر بود و آشپزی من روزبروز بهتر میشد. فکر میکنم 2 تا نقطه قوت خیلی خوب دارم. یکی اینکه از طعم و مزهء غذا یک درک خیلی خوب دارم ودوم و مهمتر اینکه وقتی یکی از غذام لذت میبره، واقعا" با تمام وجود خوشحال میشم. تو این سالها همیشه با داداش بزرگم - که اونم برای خودش کلی ادعا داره تو این زمینه- همیشه در حال صحبت از روشهای بهتر و غذاهای خوشمزه تر بودیم و هر دو در آرزوی داشتن یک رستوران. متاسفانه هر دو مهندس مکانیک هستیم و مبتلا به زندگی! بالاخره "علی" کاری رو که هر دو دوست داشتیم،عملی کرد و همهء داشته هاش رو برداشت و از تهران برگشت مشهد و رستوران زد. علی 1 سال تو تهران تحقیق میکرد و تمام رستورانهای ایتالیایی معروف تهران رو امتحان کرد و با دید عامل کار رو شروع کرد.نکته سنجی علی تا حدی بود که حتی ابعاد میز و صندلی های رستورانشو خودش طراحی کرد! به نظر من رستورانش بهترین رستوران ایتالیایی ایرانه! (دقیقا" بهترین ایران نه بهترین مشهد): رستوران "کلید" تو مشهد. الانم چند وقتی هست که برای گسترش کارش به من پیشنهاد داده که برم مشهد.منم بشدت دارم وسوسه میشم که برم... فقط اینکه اینجا تو تهران حس میکنم چند تا کار باقیمونده دارم و بهمین دلیل یکم با خودم درگیرم....
- سینما : سینما هم مثل بقیه چیزهایی که گفتم، به گذشه برمیگرده. بابام زمون جوونیش فیلم باز بوده و هنوزم همهء فیلمهای قدیمی و بازیگرا و کارگرداناشو میشناسه و هنوزم خوب فیلم میبینه. اون یکی داداشم هم تو برانگیختن این حس من موثر بود.فیلمهای روز و VHSو مجله فیلم از دوران نونهالی و نوجوونی من بصورت خیلی پررنگ دور و برم بوده. قبول شدنم تو فوق لیسانس تهران برای این بود که بتونم بیام تهران و connection پیدا کنم و بتونم برم سر کلاسهای سینما و فیلمنامه.اوایل تا حدی موفق بودم و خوب پیش رفتم.سالهای 84 و 85. ولی با شروع سربازی و بعدش ازدواج انگار همه چیز بهم پیچید و البته تنبلی خودم هم مزید یر علت شد. تو یک سال اخیر که دارم کم کم stable میشم و به یک آرامش نسبی رسیدم، دوباره شروع کردم و اتفاقا" خیلی از روابط و آدمهایی که آرزو داشتم بهشون برخورد کنم یا زمینهء ارتباطمون برقرار بشه ، برام محقق شدن ولی اینکه باید کارمند باشم و خرجی زندگی و اجاره خونه بدم، کلی وقت و انرژی و تمرکز منو گرفته. دوست دارم بتونم بطور تمام وقت بنویسم و بخونم. یعنی خیلی دوست دارم یک Gap بمدت 6-7 ماه تو کار میداشتم تا بتونم از فرصتهام استفاده کنم،ولی همون دلایل بالا باعث شده که قدرت ریسکم بیاد پایین و صد البته تنبلی هم بی تاثیر نیست! ولی این یکی کار و فرصت رو نمیخوام مفتی از دست بدم. یکی از دلایل ساختن این وبلاگ هم همین بوده که جلوی تنبلی خودمو بگیرم.
اینا چندتایی از زمینه هایی بود که من در موردش متوهم ام. یعنی الان واقعا" نمیدونم که تو کدوم یکی ها استعداد و توانایی دارم و تو کدوم ها ندارم. ولی چند تا چیز رو میدونم: اینکه خیلی از آدمهای موفقی که دیدم، الزاما" استعداد زیادی نداشتن و بیشتر همت بلندی داشتند.حالا ممکنه پرکار یا خرکار یا خرخون یا... بوده باشند، مهم موفقیته. دوم اینکه یک جاهایی باید ریسک کرد که همیشه هم موفقیت بهمراه نداره.ولی بقول داداشم برای اینکه از یک رودخونه بپری، احتمال اینکه پات بره توش یا پاچهء شلوارت خیس بشه هم هست..ولی اهمیت کدومش بیشتره؟! برنامه ریزی هم مهمه. چقدر زیاد تو کتابهای آنتونی رابینز و امثالهم خوندم که باید برنامه ریزی کرد و اهداف رو نوشت و هیچوقت نکردم و ننوشتم... خدا کمکم کنه. فکر کنم هرکس شما هم همینطوری باشی که خیلی از کارا رو دوست داشتی که انجام بدی و نتونستی یا نشده.کاری که فکر میکنی توش استعداد داری یا موفق میشی...درسته؟!
..........................................................
توضيح: اين پست بيست و يكمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.