فاطی صبوری

همیشه جزئیات تمام توجهم رو به خودش جلب میکنه و اصول و کلیات برام اون اهمیتی رو که باید داشته باشه نداره. همین باعث شده بتونم از مسائل کوچیک و بی اهمیت بیشتر استفاده ببرم و با فرعیات بیشتر حال کنم. و همین هم باعث شده که اصل زندگیم به گه بشینه و در راستای به گند کشیدن زندگی خودم و دیگران قدم بردارم. بسم اله....

امروزیه جا خوندم : تکیه به گذشته باعث سقوط میشه.(نقل به مضمون). ولی نمیدونم چرا این گذشته دست از سر من برنمیداره یا چرا من نمیخوام از گذشته در بیام. شاید بخاطر اینه که تو حال و آینده، نقطهء روشنی نمیبینم. شاید بخاطر عزم نا جزم من باشه. یا همون گشادی یا بهانه گیری. بقول یک یارویی: انضباط فردی و فکری، اولین و مهمترین رازموفقیته؛ که من همون اولیش رو ندارم، الی ماشاءاله...

بچگی من پر از آهنگهای ایرانیه که همون اواسط تا اواخر دههء 60 رو بورس بود. از "خداحافظ" و "بیشتربیشتر" شماعی زاده تا "دل ای دل" لیلا، "بلا"ی اندی و "کلاغ دم سیاه" شهره. نامزدی دختر خاله ام بود. بچه بودم. اونقدر بچه که تو قسمت "زنونه" وول میخوردم. وسط بزن برقص مردم، یکی از خانومها، همه رو نشوند که : بشینید که  "فاطی صبوری" میخواد برقصه. آهنگ "کلاغ دم سیاه" و رقص فاطی صبوری. نمیدونم اون بنده خدا چطور میرقصیده، ولی یادمه که همهء دخترهای فامیل تا مدتها حرفشو میزدن و از اون الگو برداری میکردن. برای همین هم این اسم  اینقدر تو سرمه. الان که بیست و چند سال از اون موقع میگذره،  احتمالا" فاطی صبوری حدود چهل و چند سال سن داشته باشه. نمیدونم صورتش چطوری بوده یا هست؟ ولی حتما" خوشگل بوده. شاید الان چند تا بچه داشته باشه. شاید خوشحال باشه. ولی بیشتر احتمال میدم از شوهرش جدا شده باشه یا شاید رفته با یک مرد 50 سالهء پولدار ازدواج کرده و الان امریکا باشه. شاید یکی از مشتری های رستوران باشه. هر چی باشه، هر کجا باشه، یک زمانی اونقدر خاص بوده که خیلی ها آرزو داشته ان مثل اون باشه. میتونم از مامان بپرسم کجاست و در چه حاله؟ ولی میترسم. میترسم مامان بگه الان چاق و افسرده شده. یا بگه شوهرش هر روز کتکش میزنه یا پسرش عملی شده. نمیخوام اون حس خوب از ذهنم بره. ذهنیتی از یه آدم ندیده و نشناخته. من میتونم با ذهنیتی که از اون تصاویر و آوا ها دارم، تا اطلاع ثانوی حال کنم. ولی بعضی وقتها با خودم فکر میکنم، نکنه همهء بت های من همینقدر شکننده و ساده و معمولی باشن. یا بعضی وقتها فکر میکنم که ممکنه منهم یه وقتی ، یک کاری کرده باشم، یک چیزی گفته باشم و توذهن یک نفر ندیده و نشناخته  رفته باشم و مونده باشم؟  احتیاج به مقادیری اعتماد به نفس و سقلمهء  بیرونی دارم...

یا ابوتراب... حق. 

لیله القدر

همیشه وقتی شبهای قدر تموم می شن، حس میکنم خوب از اون شبها استفاده نکرده ام و حروم شده. مثل پیارسال که از خدا میخواستم بهم  مهلت بده تا یکبار دیگه شبهای قدر رو درک کنم... . امسال هم فکر میکنم زود گذشت و من استفاده نکردم..

خودم هم یعضی وقتها به این یقین میرسم که خدا دوستم داره. بهم میگفت. بعضی وقتهااونقدر روشن بهم نشانه میده که خودم میترسم. میگم نکنه قراره کفارهء گناه هام باشه این استجابت دعاهام. بعضی وقتها هم میگم که دعای مامان و بابا پشت سرمه. مثل فردای عاشورای سال 88 که خدا من رو به زندگی برگردوند. امسال دوباره تو انتهای امید، تو وقتی که نزدیک بود تسلیم بشم، دوباره یک نشونه برام فرستاد. فکر میکردم دیگه به همین زندگی کارگری ام  باید عادت کنم. فکر میکردم دیگه نمیتونم کار مهندسی انجام بدم. نه اینکه برام مهندس بودن یا نبودن مهم باشه. نه. من فقط از تن دادن به شرایط بیزارم. امسال بعد از شب قدر 23 رمضان، با یک آشنایی عجیب و خی لی اتفاقی، دوباره گذرم افتادبه گذر مهندسی. هر چند 2 روز بیشتر نیست که کار میکنم، هر چند هنوز نه قراردادی بسته ام و نه موندنم حتمی شده، ولی همین نورامید، همین روشنی، همینکه باز هم مطمئن شدم که دوستم داره، برام بهترین اتفاقه...

.........................

خیلی حرفها دارم برای گفتن. بهم انرژی بدین. برام دعا کنید . خیلی بهم حال خوش میدین همه شما دوستها و خواننده هام. ...

دعام کنید...

حق.