سلطان

بیخود نیست که عاشقش ام. هدیه خانوم رو عرض میکنم...

قبلا" درمورد سینما های لذت بخشی که با بابام میرفتم، صحبت کرده ام. یکی از اون فیلمهایی که هنوز یک سکانسهاییش از رو پرده خوب یادمه، "دندان مار" بود. دوران نوجوونی که از صدقه سری داداشهام مجله فیلم خونِ حرفه ای شده بودم، شاید بخاطر بابام،شاید بخاطر قیصر و شایدم بخاطر "دندان مار"  و هنرپیشهء خوشتیپش،شده بودم شیفتهء  مسعود کیمیایی. شیفتگی ای که علیرغم مقادیری دلخوری، همچنان به همون شدت پابرجاست....سال75 یا 76 بود؟! یادم نیست؛ مجله فیلم بیستمین فیلم مسعود کیمیایی رو تبلیغ میکرد. یک تبلیغ بود که با مستطیل های کوچیک کوچیک که تو هر کدوم اسم یک فیلم کیمیایی نوشته شده بود ، بصورت ساعتگرد حاشیهء صفحه رو پوشونده بود.از قدیم به جدید و بیستمین فیلم : سلطان.

سلطان رو 2 بار دیدم. یک بار با داداشم و یک بار با بابا. زمانی بود که خودم کم کم داشتم عشقهای دوران نوجوونی رو لمس میکردم و وقتی میگفت:"عاشق شدی.میسوزوندت" دلم هُرری میریخت پایین. یک هنرپیشه ای بود تو اون فیلم با صورت صاف و کشیده. قد بلند و مو مشکی. چشم مشکی بود. از اون چشمهایی که دوست داری بهشون ذل بزنی. از اون چشمهایی که هر چی بهشون نزدیکتر بشی، میبینی دورتری. از اونهایی که جون میده برای عاشقیت.... مشخصاتش همونی بود که عشق رویاهام داشت...چند ماه بعدتر، "دنیای تصویر"، عکس روی جلد یک شماره شو اختصاص داده بود بهش. یک پرترهء بزرگ و تمام صفحه. خریدمش و تا قبل از دودرشدن مجله، ساعتها و ساعتها به عکسش زل میزدم و سیر نمیشدم...

وقتی فیلم قرمز رو دیدم، اونقدر دوسش داشتم که بارها و بارها و... نگاش کردم. همون وقتهایی بود که منم شب و روز به فیلمسازی فکر میکردم. یعنی مطمئن بودم که فیلمساز معروفی میشم. برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که یک فیلمنامه مخصوص خودش بنویسم و وقتی اومد تو فیلمم بازی کنه، بهش بگم : "اونطوری بهم نگاه کن" : همونطوری که تو سکانس آخر قرمز، سکانس میز شام، به فروتن نگاه میکنی و اون بغض میکنه و نوار میخونه : عاشقم من... .همونطوری بهم نگاه کن.بعدش اون بهم همونطوری نگاه میکرد و من از خوشی میمردم. میدونم اگه اونطوری میمردم، میرفتم بهشت....

بعدتر، وقتی عکس شوهرشو دیدم که گویا از عوامل یکی از فیلمهاش بوده، وقتی دیدم باجی بهم نمیدیم، دیدم اگه یک کم معروف تر بودم و یک کم مهم تر و اگر فیلمنامه ام رو نوشته بودم و اگر یک کم پولدارتر بودم، اگر میدیدمش و اگر بهش پیشنهاد میدادم، اگر دست و پام رو گم نمیکردم و اگه بهم نمیخندید، اگه....اگه....   

.                                                                                                                                        .

شاءن نزول : فراموش کردم که بگم شاءن نزول نوشتن این نوشته، دیشب بود که فیلم سلطان رو از یکی ازاین شبکه ها دیدم. دیدم چقدر دیالوگ های فیلم رو دوست دارم.اونجاش که میگه : کَرَم ، تو چرا همیشه اون طرفی؟... یا اونجاش که میگه : اول انقلاب، همه میفروختن، توچرا خریدی؟... یا اوجاش که میگه: خیلی خوب بود.کم بود ولی خیلی خوب بود.... دیدم بیخود نبود که عاشقش شده بودم. دیدم - ایندفعه یه جور دیگه دیدم- که راست میگه. اونجاش که میگه : عاشق شدی. میسوزوندت....


رکبوا قبل ان تراکبو

من اگر پیامبر بودم، یکی از این پیامبرهایی میشدم که ملت خودشونو نفرین میکنن و بلا نازل میشه سر ملت و همه خاک بر سرمیشن. مثل لوت...

1- وقتی "بک آپ" وبلاگ قبلی رو میخوندم که حدود 30 تا پست بود وتنبلی ام شد یکی یکی دوباره پست کنم و بهمین دلیل نوشته های هر ماه رو یک پست کردم درحد 6 تا پست گذاشتم تو وبلاگ جدید که میبینید.یک تعدادی اسامی ای بودند که بعنوان یادآوری برای خودم اسم پست رو گذاشته بودم که بعدتر کاملش کنم. اسامی ای مثل: کاپیتان و "رکبوا قبل ان تراکبوا" که چند روز پیش که دوباره مرور میکردم، دیدم چه اسم باحالی انتخاب شده و اینکه کجاش باحاله رو عرض میکنم خدمتتون.

2- بعضی از آدمها به راحتی پل های پشت سرشون رو خراب میکنند. نمیدونم این یک امری است که بدون فکر انجام میشه و یا با فکرو قصد و هدف قبلی؟ بهرحال، من خودم بطور ناخودآگاه، درتمام روابط مهم و غیر مهم خودم اولا" حواسم هست که به طرف مقابل آسیب نرسونم و ناراحت نشه و در ثانی،اگر یک روزی دلخوری ای پیش بیاد، حتی وسط بگو مگو و دعوا، حرفی نمیزنم که نشه جمعش کنم. حرفی نمیزنم که هیچ راه برگشتی نداشته باشم و حرفی نمیزنم که اگر بعدها بهش فکرکردم، خجالت بکشم. معمولا" کسایی که اینطوری حرف میزنن و اینطوری پل هارو پشت سرشون خراب میکنند، خبر ندارند که اگر بعدها از حرفهای خودشون پشیمون بشن و حتی این پشیمونی رو به زبون بیارن و عذرخواهی کنند، دیگه فایده ای نداره. چون اثر این شکستنِ پل و ریختنِ آب، برگشت ناپذیره. مثل "دل شکستن" میمونه که هیچ مرهم و چاره ای نداره و اثرش ماندگار و نرفتنیه.

3- قبل از دانشجویی، زیادی ایده آلیستی فکر میکردم.مثلا" فکر میکردم همه مثل من مثبت و نرمال فکر میکنند. فکر میکردم دروغ گفتن گناه کبیره است و هیچ لزومی نداره تو زندگی دروغ بگی. فکر میکردم همونطور که من رک و راست و با نیت خوب برخورد میکنم، بقیه هم همینطوراند... وقتی باهاش دوست شدم، مثل همهء دوستی های دختر و پسری، پسره در اوایل راه، خیلی علاقمندتر و مشتاق تر ظاهر میشه و مدام در سعی و تلاشه! من اون موقع ها، وقتی بیست و دو-سه ساله بودم، هرچند یک رابطهء دوستی دو سالهء طولانی و بی نتیجه رو پشت سر میذاشتم و با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه وقت و انرژی خودمو هدر ندم،ولی فکر میکردم اینبار خودم با تجربه تر و طرف مقابلم هم منطقی تره! بهرحال،3-4 ماه اول رابطه نسبتا" خوب بود. ولی کم کم یک تناقض هایی رو حس میکردم ولی نمیدیدم! و بعلت خریت تموم نشدنی خودم و اینکه همیشه نیمهء پر لیوان رومیبینم، فکر میکردم که : حتما" من دارم اشتباه میکنم. بعدتر، با گذشت زمان،هر چند متعجب بودم، ولی دیدم که نه، حقیقت داره و تو کل 6 ماه گذشته، من سرکار بوده ام و هر روز بیش از 20-30 مورددروغ به خوردم داده شده و عجیب اینکه این دروغها، هیچ گونه تداخلی باهم نداشتند و واقعا" هوشمندانه سرکاررفته بودم!... واقعا" از خودم و اینکه اینقدر بچه و احمقم حالم داشت بهم میخورد. فقط خود رابطه اذیتم نمیکرد، اینکه احمق فرض شده بودم و در عمل هم این حماقتم ثابت شده بود، بیشتر ناراحت بودم. یک چیزهایی میدیدم که تو کل زندگیم ندیده بودم و اصلا" به فکرم خطور هم نمیکرد... ضررها و آسیب هایی که تو اون رابطه دیدم، خیلی زیاد بود ولی چیزهایی که یادگرفتم رو تو مکتب هیچ استادی نمیشد یاد بگیرم!! بعد از تموم شدن رابطه، حس میکردم بزرگ شده ام! حس میکردم مرد شده ام! اسم طرف مقابل رو گذاشتم: خانمِ مرد ساز!

4-یک چیزی که خیلی وقته میخواستم بنویسم(هرچند بی ربط) اینه که: به نظر من، یکی از قشنگترین آیه هایی که تو قرآن هست، اینه که "حسبوا قبل ان تحاسبوا" . حالا اگر بخوام فعل "رکب زدن" رو ببرم تو باب فعلهای این آیه، احتمالا" بشه:"رکبوا قبل ان تراکبوا" که معنیش هم اصولا" باید بشه:شما رکب بزنید قبل از اینکه بهتون رکب بزنند....

پست های وبلاگ مرحوم-نوشته شده در تیر91

تابستون

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391 ساعت 16:22 شماره پست: 28

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

برای خریدن خربزه، 2 تا نکته مهمه. یکی ترد بودن و یکی شیزین بودن. مثل هندونه نمیشه با ضربه زدن بهش متوجه خوب بودنش شد. من بعنوان یک مشهدی و عاشق خربزه که تو انتخاب خربزه خیلی ادعا دارم، میگم باید به یک رابطه’ ذهنی-عاطفی با خربزه برسی. در عین حال، خربزه’ خوب، پوست خیلی سبزی نداره. پوستش باید سبز کمرنگ تر باشه. پوستش حتما’ کشیده و سفت باشه

هلن

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ساعت 16:8 شماره پست: 29

وقتی خسته ای، وقتی بی حوصله ای، وقتی نمیخوای کسی یا چیزی مزاحمت بشه ، وقتی میخوای بری تو قفس تنهایی مزخرف خودت،یا خودت رو از بند زمان و مکان رها کنی، هر کی یک کاری میکنه و به یک روشی با خودش حال میکنه. از نظر من هر کاری- اگر نتیجه اش یک لبخند از روی رضایت بر روی لب باشه- مورد قبول و بی اشکاله. حالا میخواد اون کار –مثل بعضی وقتهای خودم- پیاده روی ها و خیابون گردی های بی هدف باشه، میخواد نشئه کردن با تریاک زرد کرمان یا شیرهء ناب بیرجند یا دوای دکمه ای ارومیه یا جنس مزخرف تهرون باشه. میخواد خالی شدن مداوم سرنگ در رگ و پی باشه و میخواد تودماغی و لاین و بیس و یک دلاری لوله شده تو بینی باشه. میخواد بسکتبال  و فوتبال بازی کردن با رفقا باشه ، میخواد استخر و سونا خشک و جکوزی و دلستر لیمویی باشه یا میخواد ساعتهای مداوم قمار و پوکر و حکم و شلم باشه. میخواد غیبت کردن  ازمادرشوهر یا پدرزن  باشه ، یا میخواد دله دزدی از سوپر محل باشه. میخواد سر ظهر زنگ زدن خونهء مردم و فرار کردن باشه، یا میخواد رفتن پارک و دیدن بازی و شادی بچه ها باشه... این حکایت پریروز منه که لبخند شادی رو  روی لبم نشوند. پیشاپیش از آقایون و از باکلاسا  معذرت خواهی میکنم:

اون زمانهای قدیم، وقتی که من 5-6 ساله بودم، یعنی حدود سالهای 65-66 که داشتن ویدئو جرم بود ، بابام هر از گاهی از یکی از دوستاش ویدئو میگرفت. ویدئو نوار کوچیک بود و موقع حمل و نقلش، تو پارچه بقچه پیچش میکردن و وقتی با 10-12 تا فیلم میومد، تقریبا" 2-3 روزی کل فامیل رو خونهء ما جمع میکرد. یک فیلمهایی تو اون چند روز پای ثابت دیدن بودن مثل چرخ و فلک(فردین)، راکی، آفتاب سرخ ( آلن دلون)، و چند تا فیلم هندی مثل سنگام و بابی و شعله.... بعدتر وقتی من 7-8 ساله بودم و همچنان ویدئو تو خونهء ما غیرمجاز بود و مامانم نگران بود که مبادا داداشام به راه خلاف کشیده بشن، با اصرار و خواهش مستاجرمون "علی آقا" ، یک سیم از بالا به پایین وصل کرده بودیم و علی آقا که به مامانم قول داده بود فیلم مبتذل نذاره(!)، هر وقت-شبها- از مغازه برمیگشت، 2تا ضربه به شیشهء پاسیو میزد که : وصل کنید! و ما هم سیم رو به پشت تلویزیون وصل میکردیم و فیلم –که اکثرا" به قول خودمون بزن بزن بود- میدیدیم. در طول روز که "نرگس خانوم" زن علی آقا خونه بود، بوسیلهء من فیلم ها رو با دختر همسایه مون آزیتا رد و بدل میکرد. کارم این بود که فیلم شب قبل رو برمیداشتم و زیر لباسم قایم میکردم و میبردم میدادم به دختر همسایه و ازش فیلم هندی میگرفتم و میاوردم برای نرگس خانوم. من که 8-9 سال بیشتر نداشتم، خیلی با ذوق و شوق اسم تمام فیلمها و هنرپیشه های هندی رو یاد میگرفتم و خلاصه وسط دخترها و خانومها قل میخوردم. جدیت من در زمینهء فیلم هندی اونقدر زیاد بود که کلمه هایی رو که زیاد تو فیلمها تکرار میشد، معنی شو از دختر همسایه میپرسیدم  که مثلا" –چوردو موجه" معنیش میشه: ولم کن... یا "مهی راجو شادی نهی گرونگی" یعنی : من با راجو عروسی نمیکنم!.... نشون به اون نشون که من اکثر فیلمهای هندی سالهای 1987-88-89 رو دیدم و همه رو میشناسم...(برا همین گفتم از آقایون عذر میخوام!)وقتی داداشام کنکورشون رو دادن بالاخره ویدئو خریداری شد و فیلمهای درست و حساب بیشتری دیده شد....

قابل توجه شما خوانندهء گرامی، از این قسمت به بعد را در صورت دیدن فیلم"شعله" بخوانید و خواهشمندم در صورت ندیدن "شعله"،آن را هر چه زودتر ببینید و اگر خواستید، خودم بطور رایگان در اختیارتون قرار میدهم!

 از همون موقع ها، یعنی یکم بعدتر،که کم کم معنی دوست و رفیق و نارفیق برام عینی تر شده بود، هر وقت فیلم شعله رو میدیدم، وقتی به آخرش میرسید، منم اشکم در میومد. حالا چرا؟ بهتون میگم: (صرفا" جهت یادآوری): اگر بخوام خیلی خلاصه داستان شعله رو بگم، حکایت 2 تا دزد ه که بوسیلهء یک پلیس بازنشسته -آقای تاکور- مامور میشن که خدایگان راهزنها و قاتلها رو به اسم "جبار سینگ"  (که قاتل فرزندان تاکور و باجگیر روستای آنها، رامگور است) بگیرند. ویرو و جیدو بالاخره این کار رو میکنند و... البته این فیلم رو باید ببینید، چون گذشته از ساخت خوب و آهنگهای خوب و فیلمنامهء خیلی خوبش، یکی از پرفروشترین فیلمهای تاریخ سینمای هند است و ضمنا" دوبلهء خیلی خیلی باحالی داره. جالب اینکه هنوز یک سینما تو هند هست که یک سانس در روز رو به نمایش این فیلم اختصاص میده! فیلم سال1975 ساخته شده. هنرپیشه های فیلم: آمیتاباچان در نقش جیدو و درمندرا در نقش ویرو است. تو فیلم جیدو عاشق رادا (با بازی: جایا بهادری)میشه و واقعا" چند سال بعد ابن دوتا هنرپیشه باهم ازدواج میکنند! و پسرشون شوهر فعلی "آیشواریا رای" زیباترین زن دنیاست! جالب تر اینکه تو فیلم، ویرو عاشق بَسَنتی دختر درشکه چی(با بازی هیمامالانی) میشه و تو زندگی واقعی هم عاشق هم میشن ولی چون هندو بودن و درمندرا زن داشته، نمیتونستن باهم ازدواج کنند در نتیجه هردوشون دینشون رو عوض میکنند و مسلمون میشن و باهم ازدواج میکنند!!(چی بگم الان واقعا"!!)... چند تا از معروفترین دیالوگهای فیلم اینان :

-دیوار هیچ زندانی اونقدر بلند و محکم نیست که بتونه جبارسینگ رو بیست سال تو خودش نگه داره .(وقتی پلیس جبارسینگ رو دستگیر کرده و قراره برای 20 سال زندانی باشه.)

-از خشم و غضب جبارسینگ فقط یکنفر میتونه شمارو نجات بده؛ فقط یکنفر و اونم خود جبارسینگه. (جبارسینگ رو به مردم روستای رامگور)

-جبار ؛اگه تو یکی بُکُشی، ما چهار تا میکُشیم.(تو یادداشت/ وقتی فرستاده های جبارسینگ رو می کشند.)

-سامبا، اون تفنگ خوش دستتو بردار،این سگ کثیف دست بسته رو هدف بگیر.(وقتی قراره بسنتی به ازای زنده موندن ویرو، برقصه!)

برای من یکی از لذت بخش ترین سکانس های فیلم، وقتی است که ویرو و جیدو میرن به محل اتراق کولی هایی که قراره به جبارسینگ اسلحه بفروشند. اون سکانس با آهنگ معروف "محبوبا آ محبوبا" و همراهی رقص فوق العاده زیبای هلن شروع میشه. هلن که به سکسی ترین هنرپیشهء هند معروف بوده(بعلت لباسهای بسیار سکسی و فیلمهایی که از نشون دادن بدن خودش ابایی نداشت-در زمانی که اصلا" در هند این موضوع باب نبود)، در این سکانس یک رقص تک نفرهء خیلی زیبا اجرا میکنه که مخلوطی از رقص عربی و هندی است و علیرغم چهرهء نه چندان زیبایش، با عشوه و هیجان زیادی میرقصه و تمامی لوندی های یک رقصندهء کولی رو به نمایش میذاره... . همیشه بعد از دیدن فیلم، دوباره دقیقهء '1:35 فیلم رو میارم و از دیدن و شنیدن این رقص و آهنگ لذت میبرم.

خیلی وقتها که از زمین و زمان خسته ام، فراموش میکنم که زندگی واقعا" زیبا و دوست داشتنی است. فراموش میکنم که هستند لحظات کوتاه و کوچکی که در آن بی اهمیت ترین چیزها را می توان تبدیل به لذتی کوتاه ولی جاودانه کرد. جاودانه از آن جهت که اثر آن خوشی، تا آخر عمر امید را به تو یادآوری میکند.... 

من از هر چه مرگ است بیزارم

من عشقم زندگی است.

 

پیامبر یونان

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 14:39 شماره پست: 30

پریروز، بعد از دو-سه هفته، سوپرهای محل کرم کارامل "دنت" آوردن و منم هول شدم و 2 تا 4 تایی خریدم و برای پنج شنبه و جمعه خودمو بیمهء دنت کردم. وقتی رسیدم خونه، بعد از کندن لباسهام، لم دادم و شروع کردم به خوردن اولیش. طبق معمول یکم طعم کاراملش رو مزه مزه کردم و بعدش کرم رو با کارامل باهم خوردم و حالشو بردم.

فصل تابستون فصل ایده ال منه، چون بیشتر باهاش حال میکنم. هر چند همه فصول خوبن، ولی سرمای زمستون و سوز پاییز رو دوس ندارم. بهار و تابستون بهترن. خوشبختانه خلقت آدم یک طوریه که هر فصل بدنت شرایط همون فصل رو میطلبه. مثلا در مورد خوراکی ها و بخصوص میوه ها، خرمالو و انار تو پاییز و زمستون حال میده و همینطور در مورد میوه های تابستون که من عاشقشونم.اصلا" لذت بردن یک توانایی خاص انسانه که واقعا" خدارو شاکرم که این میل و توانایی روبه ما داده. ولی بعضی وقتها که بعضی ها رو میبینم که غذای خوب و بدبراشون مهم نیست، یا رستوران خوب و بد رو تمییز نمیدن، یا بعضی احمق تر ها که وقتی ازشون درمورد رستوران میپرسی، میگن: "خیلی خوب بود، غذاش زیاد بود!!" هم افسوس میخورم بحالش هم دوست دارم سر طرف رو بکوبم به دیوار. همین قضیه درمورد خونواده هایی که مادر خونه، غذا رو از سر خودش وا میکنه و یک چیزی همینطوری میذاره جلو تک و توله هاش و اونها هم مسلما" همینطوری بار میان که فرق غذای خوب و بد رو نخواهند فهمید. شاید هم لطفی بوده که خدا در حق من کرده که مامانم –و ایضا" بابام- رو خورد و خوراک ماحساس بودن و آشپزی هر دو شون عالیه و همیشه رستوران خوب میرفتیم. نشون به اون نشون که مامانم اومده بود تهران و خواستم بهش غذای خونگی خوب بدم و بردمش هانی، بعد از تعریف من از غذا، مامانم از پلوش ایراد گرفت که این برنجش زنده است و در یک حرکت پوز من و هانی رو با هم زد....بماند.

موارد بسیاری دیده شده که زن پس از درست کردن غذا، و چند ساعت پس از خوردن اون، با شوهر دعواش شده و بلکه کتکی هم خورده باشه.و خوش ندونه بخاطر دست پخت مزخرفتش بوده. و برعکس، مرد بعد از قدقد اضافی، اینو از زنش شنیده که : تو لیاقتت همون ننه اته که همچون غذاهایی بذاره جلوت..برو گمشو خونه خودتون و در ادامه، مرد بمدت سه – چهار شب سر گرسنه بر کاناپهء داخل هال گذاشته است!! برای اینکه هر دو این اتفاقها دامن شما رو نگیره، باید یک حسی به احساسات و یک توانایی جدید به خودتون اضافه کنید به اسم لذت بردن از خوراکی ها. در همون راستا، اون سلیقهء نداشته تون رو پرورش بدین و ضمنا" قدر دان زحمات طرف مقابل باشید. اگرتو دلتون دارید میگید:"گه اضافی نخور/تو که لالایی بلدی....." میگم آره، منم خودم از این قضایا مبرا نیستم. ...بماند:

یکی از  مهمترین توانایی هایی که باید داشته باشید و خیلی هم کاربردیه، توانایی خرید خوبه. دم دستی ترین اونها، خرید میوه و سبزیه. خیلی زشته که یک مهمون بیاد خونتون و میوه ای جلوش باشه که بد انتخاب شده. یا هندونه ای ببرید که سفید یا بی مزه باشه خربزه ای که ترد یا شیرین نباشه. همینطور در مورد نگهداری میوه ها. یک بار میبینی مهمونتون مثل من  بیشعوره و همونجا تیکه شو میندازه و یا باشعور و عوضیه و پشت سرتون میگه. حالاخود دانی...

-الان بهترین فصل گوجه و خیار بعنوان بِیس اکثر سالادهای ماست. گوجه باید قرمز باشه، نه نارنجی و نه جیگری. یک دست باشه و لک نداشته باشه. شل نباشه و سفت هم نباشه. یک کوچولوبا انگشت فشار بدین، باید یک کمی بره داخل. خیار تازه عطر داره. خیار بوته ای بخرید. خیار درختی (گلخونه ای) نه عطر داره و نه احساس. سرو ته خیار باید گرد باشه و پوستش صاف (نخند بیشعور منحرف)، خیار اصلا" نباید شل باشه. وقتی فشار میدی، اگر زیر انگشتت بره داخل، یعنی اینکه تخمیه(یعنی تخم داره): بعلت انحراف اخلاقی-جنسی بعضی از خواننده ها، این بحث رو تمون میکنم. فقط اینکه خیار و گوجه و رو به مقدار کم بخرید.تا نمونه تو یخچال و عطر و طعمش در نره. گوجه رو داخل یخچال نگه ندارید چون عطرشو از دست میده. خیار رو تو روزنامه بپیچید و بذارید تو یخچال.

طرز تهیه سالاد یونانی با همون خیار و گوجهء بالا: میدونید که 2-3 تا کشور ادعای زیتون و روغن زیتون اعلا رودارند: یونان و اسپانیاو ایتالیا. یونان و بقیهءهمسایه های ترکیه، از نظر غذا و طبع خیلی باما ایرانیها سازگارند و این سالاد یک نمونه اشه. مواد لازم:خیار-گوجه-پنیر سفید-روغن زیتون-سرکه بالزامیک-شوید-نمک وفلفل: خیار و گوجه رو مکعبی ببرید. باید درشت بریده بشن. اندازهء یک بند انگشت حدودا".پنیر رو هم همینطورببرید. پنیر باید پنیر سفید باشه نه تبریز. پنیر روزانه زیادی نرمه برای این کار. پنیر شبنم و کاله بهترند. به ازای هز نفر،25-20 گرم پنیر کافیه. خیار رو اول و بعد گوجه فرنگی روش ریخته بشه که آب بندازه و آب گوجه به خورد خیار بره. پنیر رو روش بریزید. روغن زیتون ترجیحا" بودار باشه. چون برای بی بو کردن روغن زیتون، یک بلاهایی سرش میارن که خواهرمادر روغن یکی میشه. بدتون نیاد. یک بار که بخورید مشتری میشید. روغن رو هم همون موقع بریزید که اونم جذب بشه. یک-دو ساعت بمونه بهتره. برای نگهداری، هر چند یکی-دو ساعت، روش حتما" سلفن بکشید با ظرف درب دار باشه. موقع سرو، سرکه بالزامیک خیلی زیاد بریزید روش. میدونید که سرکه بالزامیک از شراب انگور گرفته میشه. برای همین سرکهء خیلی با ارزشیه. بهمین دلیل هم تو ایران نه تولید میشه و نه استاندارد میشه(چون مقدار کمی الکل داره) بهمین دلیل هم بالزامیک های ایران، همگی وارداتی و اکثرا" جنس خوبی اند. اگر هم خواستید خارجی بخرید، ایتالیایی بگیرید. بهرحال، پس از ریختن بالزامیک خوب بهم بزنید موادرو بطوریکه پنیر کاملا" له و پخش بشه. پنیرشوری و ترشی رو میده. یعنی نمک کمی بریزید و فلفل هرچقدرکه دوست دارید. شوید تازه اگر داشته باشید، مزه این سالاد رو تکمیل میکنه. میخواستم در مورد خربزه و طالبی و انبه و هلو صحبت کنم که ایشالا برای پست های بعدی.

-هر کسی یک استعدادها و تواناییهای خاصی خدا بهش داده و یک چیزهایی رو اصلا" نداده. داداشم (همون که رستوران داره) میگه خونوادهء ما توانایی و استعداد غذای خوشمزه درست کردن رو دارن و باید ازش استفاده کنیم. خیلی به من اصرار داره که برم مشهد و شعبه 2 رستورانشو بزنیم. نمیدونم. شاید بیخیال فیلم و فیلمنامه و مهندسی بشم و برگردم مشهد. فقط میخوام اگر رفتم، دیگه کار نمونده ای اینجا نداشته باشم و همهء سعی تلاشم رو اینجا کرده باشم.

حق.

کاپیتان

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ساعت 1:43 شماره پست: 31

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

د

پست های وبلاگ مرحوم-نوشته شده در خرداد91

شیر سوز

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1391 ساعت 10:4 شماره پست: 22

حس میکنم شیرسوز شدم!

میگم شیرسوز چون واقعا" حکایت من همون شیرسوز شدنه! دقیقا" مثل یک بچه که اگر زود از شیر بگیرنش، تو رشدش ممکنه اختلالاتی وارد بشه و یا از نظر فیزیکی یا ذهنی کم و کاستی بوجود بیاد، منم هنوز هیچی نشده فکر میکنم که تمام انرژی ام تحلیل رفته و ناتوان شده ام. تا همین هفتهء پیش تو انتخاب کردن موضوع سر چند راهی میموندم.اونقدر چیزی تو ذهنم بود که سرکار-صبح ها- پشت سر هم و بی چرکنویس(!) یکسره مینوشتم و آماده میشدم برای بعدی. الان ولی برای هر موضوع، چند کلمه بیشتر تو ذهنم نیست! البته این حکایت فراموشی چیز جدیدی نیست.

خیلی وقتها افسوس میخورم.آخه افسوس خوردن هم داره. یک زمانی خوندن بزرگترین لذت من بود. سالهای دبیرستان و اوایل دانشگاه. اوج لذت من وقتی بود که در طول روز میرفتم تمرین بسکتبال و عصر یا خیلی وقتها آخر شب، یک خواب یک ساعته تمام تمرکزم رو برای خوندن جمع میکرد.ساعت ۱۰-۱۱ شروع میکردم... چایی رو دوباره دم میکردم و روی تختم مینشستم و تکیه میدادم به پشتی تخت و پاهام رو نصفه جمع میکردم و ازشون به عنوان تکیه گاه کتاب استفاده میکردم.خودم رو یکم بشتر از حد عادی سر میدادم پایین، طوری که صورتم در امتداد افقی کتاب قرار میگرفت و از یک بالشت برای پر کردن فاصلهء گردن و کتف و گوشهء تخت استفاده میکردم.بالشت رو تا میکردم تا یک فشاری به گردن و پشتم بده و خسته نشم.اینطوری کمترین انرژی ممکن ازم گرفته میشد و خیلی خوب میتونستم حواسم رو روی خوندم متمرکز کنم.سال اول دبیرستان بود که یک دوره کلاس تندخوانی و تکنیک های مطالعه رفتم و از همون موقع، خط کشیدن زیر متن و خط بردن با انگشت و داشتن ِمداد یا خودکار توی دست  عادتم شد و هنوزم هست.اول از همه علاقمند به ادبیات روسیه شدم و از ایوان تورگنیف عزیز و تولستوی و داستایوسکی و از ایرانی ها چوبک عشقی و بعدش هدایت و شریعتی و بزرگ علوی و بعدتر براهنی و مندنی پور و گلشیری و کاتب.از اون طرف تسوایک و کوندرا و جویس و بعدش ویرجینیا وولف و مارکز. چقدر لذت بخش بود.وقتی از یک کتاب یک نویسنده خوشم میومد، میرفتم و میگشتم و تا جایی که میتونستم همهء کتابهاشو میخریدم: نورگنیف و تسوایک و چوبک و جبران و هدایت و شریعتی از این نوع بودن. حالا اگر هیچی از هیچکدوم از اون کتابها یادتون نیاد چقدر افسوس میخورین؟شاید از هر کتاب یک ذهنیت یا چند خط یا چند تا تصویر. میگم تصویر چون واقعا" کتابها رو تصویری میخونم. وقتی شروع میشه، کل شخصیتها رو خیلی واضح و رنگی میبینم و غرق میشم بینشون و تا آخر که کتاب تموم میشه و در حالیکه گذشت زمان رو متوجه نشده ام . برای همین لذتش برام چند برابر میشد. همون انتظاری که یک مصرف کننده از مواد مخدر میخواد و کلی بلا سر خودش میاره تا از بند زمان راحت بشه، من خیلی راحت با کتاب بدست میاوردم و حالشو میبردم. این بلا در مورد فیلم هم سرم اومده و از اونهمه فیلم خوب که دیدم،شاید چند تا نما و سکانس از هر فیلم تو ذهنم باشه، تازه بعضی از فیلمهارو که اصلا" یادم نمیاد که دیدم یا ندیدم...  

یا حق.

اندوه طویل

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ساعت 1:39 شماره پست: 23

ذکر ابو حمزه خراسانی : انس آنست که دلتنگی پدید آرداز نشستن با خلق.

من همیشه سعی میکنم برای انجام کارهام راه و روش و سبک و سیاق خودم رو داشته باشم یا بعبارتی همه چیز رو "شخصی" کنم.. البته خیلی از این راه و روشها رو بصورت ناخودآگاه برای خودم تبدیل به قانون کرده ام و هرچند ممکنه از دید یک ناظر بیرونی مضحک، اضافی، دست و پا گیر یا احمقانه به نظر برسه، ولی برای من، این کار باعث میشه که اثر خودم رو تو هرکار داشته باشم و انجام کارها برام از روی روال باشه و وقتی انجام بشه، برام لذت بخش تره و حس خوبی بهم میده. اگر بخوام یک مثال دم دستی بزنم، میتونم مدل غذا خوردنمو بگم: من دوست دارم قبل از غذا سالاد بخورم. این سالاد رو دوست دارم با روغن زیتون و سرکه بالزامیک فراوون و تو یک ظرف گود بخورم.قاشقم نباید عرض زیادی داشته باشه تا دهنم خیلی باز نشه و قاشق و چنگالم باید استیل و سنگین باشند. اون ظرفی که توش سالاد میخورم باید با ظرف غذای اصلی فرق داشته باشه . نوشیدنی رو وسط غذا نمیخورم و بعد از غذا – تو یک لیوان پر یخ- میخورم.و... همین داستان موقع خوندن و خریدن کتاب هم اتفاق میفته. وقتی میخوام برم کتاب بخرم – مخصوصا" اگر کتابفروشی از این کتاب کمیاب فروشی ها باشه- همیشه به کتابهایی که رو لبهء بغلشون اسمی نوشته نشده، عنایت خاصی دارم! یعنی یک جورایی اون کتابها رو روزی خودم میدونم. همیشه، تو کتابفروشی، اول از همه تو طبقه های کتابها، یک چشم میگردونم و کتابهایی که بغلشون نوشته ندارن رو میکشم بیرون و اگر از متوسط به بالا بود میخرمش! اتفاقا" کتابهای خیلی خوبی هم اینجوری نصیبم شده. از "وداع با اسلحه" گرفته تا نوشته های شاپور قریب!

سال 84 و یک روز که خیلی خسته و داغون بودم، همین "کتاب بازی" رو با کتابفروشی سر میلاد نور داشتم انجام میدادم و یک کتاب نازک حدودا" 100 صفحه ای با جلد کرم رنگ رو با نوک انگشتم کشیدم بیرون از لای کتابها: صد میدان بود. صد میدان عزیز!  این کتاب که نوشتهء خواجه عبداله انصاریه، 100 مرحلهء سیر و سلوک رو نشون میده که هر مرحله خودش 10 تا ساب مرحله داره که میشه کلا" 1000 مرحله. اون 100 تا اصلی ، از توبه شروع میشه و به فنا میرسه.کتاب خیلی سنگینه. اگر بخوای با دقت بخونیش، طوری که معنی همهء کلماتش رو بفهمی، روزی یک دو صفحه رو بیشتر نمیتونی بخونی و اگر مثل من کلید کنی به انجام دادن هر مرحله، ممکنه مثل من سر یک میدان، 6 ماه با خودت درگیر بشی! بعد از اینکه داداشمون عبداله این کتاب رو مینویسه، اصحابش بهش میگن:"هو یره... ای کتابت خیلی ضایعه که.... ما که نِمِفهمم! " بعدش خواجه عبداله یک کتاب دیگه در توضیح صد میدان مینویسه یه اسم "منازل السائرین" که user friendly تر باشه و همه از نوشتنش خوشحال میشن!... بعدش من که خیلی خوشحال بودم از این کشفم و حس میکردم که حتما" خدا میخواسته که همچین کتابی به دستم بیفته، یکم رفتم تو این وادی ها و با "عطار" آشنا شدم که هر دو از این آشنایی خیلی خوشوقتیم!.... خلاصه چیزی که خیلی بهم حال داد و هنوزم میده، کتاب "تذکره اولیاء" است. وقتی در مورد فضیل عیاض خوندم، حس همذات پنداری بهم دست داد که : ای فضیل، تا کی تو راه زنی؟ گاه آن آمد که ما نیزراه تو زنیم...

واقعا" هر وقت بهش رجوع کرده ام، حالم خوب شده: هر چیزی را زکاتی است و زکات عقل، اندوه طویل است.

شنبه نوشت : دارم میرم اهواز الان. آقا ساشا با من قهر کرده. باهاش که صحبت میکنم روشو بر میگردونه! ....یک بار پای تخته-تو دانشگاه- نوشتم: نگو دیگر که حافظ نکته دان است/ که ما دیدیم و محکم جاهلی بود...که استاد فکر کرد با اونم! که با خودم بودم!... خدا مارو ببخشه.....                     یک مقداری از ریش هام سفید شده(در حد ۱۰-۱۵ تار ریش!) ولی حس خیلی بدی به من میده... شبیه ریش پیر شده ها نیست!یعنی سفیدیش از نوع سفیدی ریش ژیر مردها نیست! شبیه ریش خاک تو سرهای عملی پیر گدای کنار خیابونه... خیلی ناراحتم میکنه... فکر کنم منم  خاک تو سر و ...شدم!

این پست اسم ندارد

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ساعت 3:19 شماره پست: 24

من کلا" خیلی خوب و راحت "رها میکنم" و بی خیال میشم"... شایدم اینطوری فکر میکنم...

1- فکرکنم قبلا" در این مورد صحبت کرده ام که: من بیمارم! بیماری من اینه که شاد نیستم! گویا شاد بودن از عهدهء من خارجه! دلیلش هم اینه که :  تو بدن یک هورمونی هست به اسم سروتونین. این هورمون باعث تهییج و برانگیختن آدم میشه .یعنی یک جورایی باعث بروز عکس العمل در برابر اتفاقهای هیجانی بیرونی میشه. علاوه براینها، این سروتونین باعث بروز شادی وخوشحالی در انسان میشه . من نمیدونستم اینی که هیچوقت خوشحال نیستم، یک بیماریه: اینکه همیشه چشمهام تر اند. چشمهام یک جورایی اشکی اند انگار که تازه گریه کرده ام یا انگارتازه میخوام گریه کنم! حالا همین هورمون که احتمالا" توسط مغز ترشح میشه، تو بدن من ترشح نمیشه یا حداقل کم ترشح میشه! و باعث بروز برخی مشکلات برای خودم و اطرافیانم شده. دم دستی ترین مثال از این مشکلات اینه که باعث شده من عکس العمل هام خیلی کند باشند. مثلا" تصور کن  تو ماشینی و تصادف میکنی: در این حالت، احتمالا"  ضربان قلبت در یک لحظه میرسه به 120، که مال من مثلا" میرسه به 90.(ضربان قلب که در حالت عادی باید حدود 70-80 باشه، در مورد من 60 تا در دقیقه است!)و در عمل فرقش اینه که بجایی که بپرم از ماشین بیرون و سر و صدا راه بندازم و (یحتمل) دعوا کنم و یا فحش بدم و... خیلی آروم از ماشین پیاده میشم و میگم : حالا چی شده؟! و سعی میکنم قضیه رو فیصله بدم و تمومش کنم. این داستان شاید آسیبی به کسی نرسونه ولی "ساید افکت" بدی داره! ساید افکتش هم اینه که به زعم دیگران، من بی تفاوت و یا سهل انگار یا یک چیزی تو همون مایه هام. البته این یک مثال مادی بود! در مورد موارد عاطفی-اخلاقی این حکایت خیلی شدیدتر و آثار جانبی اش هم خیلی ویران کننده تر اند! مثلا" در مورد برخورد با دوست و رفیق و آشنا و فامیل : اگر بقیه بعنوان یک آدم سهل انگار یا بی تفاوت  بشناسنت، مسلما" روابط بسرعت تیره و تار شده و در اغلب موارد دوامی نخواهند داشت! در جهت درمان این نارساییهای عاطفی(!)مقادیری قرص تهییج کننده برای من تجویز شد که فکر کنم کارکردش یک چیزی تو مایه های اکستازی باشه، البته من اون قرص ها رو که قرار بود یک دورهء 6 ماهه بخورم، در حد یک هفته خوردم و بعدش بیخیال شدم! نمیدونم چرا؟ ولی دوست ندارم! من که همه چی شدم! حداقل قرصی نشم!

2- دیشب از اهواز برگشتم. قبل از برگشت، تو فرودگاه با "فرهاد" قرار داشتم. فرهاد از بچه های دانشگاه بیرجند و از دوستای صمیمی اون دورانه و حدود 9 سالی میشد که ندیده بودمش. وقتی دیدمش، طبق معمول، کسی که بغضش ترکید من بودم و کسی که وقتی بغضش بترکه نمیتونه جمعش کنه منم! دیگه خسته شدم از این داستان. این اتفاق در مورد خیلی ها افتاده. همونطور که بعد از اینکه نیما رفت امریکا، یکی – دو سالی نمیتونستم بهش زنگ بزنم، چون میدونستم که خودمو نمیتونم کنترل کنم و وقتی برای اولین بار بعد از چند وقت باهاش حرف زدم، همین اتفاق افتادو دوباره کنترل از دست خارج و... .درسته که درصد زیادی از این داستان برمیگرده به دلتنگی، ولی مگر طرف مقابل دلش تنگ نشده؟!(احتمالا" شده!) پس باید به این بروز احساسات شک کرد. اصلا" یک جورایی چندش آور شده ام. ضعیف و شکننده. شکنندگی من مثل شکنندگی زن حامله اییه که بچهء 7 ماهه شو از دست داده. انگار که وجودی که پَروَرونده از جسم و تنش جدا شده . یک خروج و جدایی غیر قابل تحمل که جای زخمش به این زودی ها خوب نمیشه. زردی و بیحالیه و رنگ پریدگی پوست اون زن رو تو روح خودم میبینم. روحم رنگ پریده است! زار و نزاره و از دیدنش تو آینه ، خودم هم وحشت میکنم... نمیدونم برای همچین بیماری هم کاچی تجویز میشه یا نه؟ اگر آره، منم کاچی میخوام! خیلی هم میخوام!

رکبوا قبل ان تراکبوا(1)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ساعت 18:20 شماره پست: 25

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

هر بازی ای قواعد خودشو داره. حالا یا تواینو میدونی و بازی میکنی یا نمیدونی و بازی میکنی، که تو این حالت دوم عملا" بازیت میدن!

تقریبا" 5-6 تا از دوست پسراشو میشناختم و با توجه به اینکه 3 تاشون خودکشی کرده بودن و بقیه هم معتاد بودن، باید میدونستم که بازی،بازی مردونه ایه! ولی خوب خریت تموم نشدنی من راهمو به اون طرف کج کرد.

طبیعی کار

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ساعت 2:24 شماره پست: 26

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

من در اکثر موارد سعی کرده ام طبیعی نباشم. یعنی همیشه متفاوت بودن تو ذهنم بود حتی اگر تو یک زمینهء خاص، متفاوت بودن مترادف بدتر بودن باشه و معمولی بودن مترادف خوب بودن، بازهم ترجیح من بر متفاوت بودنه. البته همونطور که گفتم: اکثرا" اینطوره. بعضی وقتها هم که نیاز به آرامش و سکون بیشتری دارم، عام بودن رو ترجیح میدم که الان بحثم رو همین عام بودنه. داستان اینه که وقتهایی که من میخوام کاملا" نرمال باشم، انگار دنیا نمیخواد اینطور باشه.همیشه یک اتفاقهای عجیب و غریب میفته برام. چند بار خواستم در مورد این اتفاقهای پیرامونی پست بنویسم همینجا، ولی منصرف شدم چون  اصلا" واقعی به نظرنمیرسه و به دروغ بیشتر شبیه. در اکثر مواقع، هر جا که من میرم، چند تا آدم خاص پیدا میشن و کارای خاص هم همونجا اتفاق میفته.. پس بهم حق بدین که اینطوری فکر کنم که : اگر با من نبودش هیچ میلی..چرا ظرف مرا.... /جالب تر اینکه وقتی من زندگیمو مرور میکنم هم میبینم اتفاقهای منحصر بفرد، دور و بر من خیلی بیشتر اتفاق میفته تا بقیه.... حالاچند مورد از اینها رو که تو ذهنمه رو میگم. در طول نوشتن این پست یا روزهای بعد، احتمالا" موارد بیشتری به ذهنم بیاد که سعی میکنم بقیه رو هم بنویسم:

تنگ و ترش

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ساعت 16:44 شماره پست: 27

تنگ و ترش را به جایی میگویند که به آدم احساس خفگی و بیقراری میدهد  به قولی"خلق آدم تنگ می شود". همانند ساختمانی کوچک و  قدیمی بین چند تا ساختمون بلند. ولی منظور من از "تنگ و ترش"، یک تئوری است در مورد دودسته آدم : آدمهای "تنگ نما" و آدمهای "ترشیده"

ترشیدگی یک صفت فراجنسی است.شاید از نظر لغوی بشود بگوییم ترشیده:"دختری که نتوانسته ازدواج کند و از متوسط سن ازدواج عبور کرده". ولی عملا" من نه تنها این تعریف را بعنوان یک تعریف مفهومی قبول ندارم بلکه هزار و یک نقد بر این موضوع دارم. احتمالا" شما هم با من موافق باشید ولی اینکه تا چه حد میتوانید به باورش برسید، بعهدهء خودتان!

به نظر من، ترشیدگی یک صفتِ (تا حد زیادی) ذاتی است. صفتی که جنسیت درآن تاثیری ندارد. اتفاقا" مردهای ترشیده به مراتب بوی ترشیدگی شان بیشتر و آزار دهنده تر است!.. بعضی ها ترشیده بدنیا آمده،  ترشیده زندگی کرده و ترشیده میمیرند! هرجند ممکن است چند تا شوهر عوض کرده، یا چند تا زن گرفته باشند. قبلا"ترها که در بارهء این قضیه فکر میکردم، فقط رفتارهای مردها را در رابطه با خانومها و نیز رفتارهای خانومها را در رابطه با آقایون با معیار "ترش سنجی" میسنجیدم! ولی الان بر این باورم که آقایون در رابطه با هم و همچنین خانومها با همدیگر ، به شدت رفتارهای "ترش گونه" از خود نشان میدهند. به نظر شما، آن خانومی که - ماشاءاله ش باشد- از ۱۲ سالگی راه به راه خواستگار داشته و همه را ردکرده و دنبال علایقش بوده و رفته دنبال تحصیل یا هنر یا به درونیاتش پرداخته و الانم ۳۵ ساله شده ترشیده است یا اویی که با تنها خواستگارش که در 28 سالگی و به نیت پول پدرش جلوآمده ، ازدواج کرده؟ اولی در همان سن اگر ازدواج هم کند، همهء کارها و سکناتش شبیه "خانوم" (به معنای واقعی)است  و دومی هنوز ازدواج نکرده و 3 سال قبل از تولد اولین توله اش تا سه سال بعد از آن ، به مدت ۶ سال زمستانها  ویار گوجه سبز و تابستانها ویار خرمالو دارد.این همان کسی است که اگرخدای ناکرده سرما بخورد، تحت هیچ شرایطی و با هیچ دارویی در مدت کمتر از بیست روز درمان نمیشود.... اصلا" کسی که ترشیده است، تمام حرکات و رفتارهایش هم "ترش" است. در مورد مردها، قضیه به مراتب چندشی تر است. مرد ترشیده واقعا" غیر قابل تحمل است. او کسی است که تمام رفتارها و کارهایش بصورت عملی به همسر و اطرافیان این را نشان میدهد که : اگر با این زن ازدواج نکرده بودم، تا الان مجرد بودم. دیده شده (مثل یکی از شوهر خاله های خودم) که در میان خانوادهء همسر گفته :" خدا رویا جان را برای من آفریده!" که باعث اسهال شدن حاضرین ونیز ناراحتی و حسادت زنهایِ ترش فامیل شده است. از همان دسته اند، خانومهاو آقایونی که در وبلاگ یا وبسایتشان، قربان صدقه همسر میروند! به نظر شمااگر این امر غیر عادی نیست، چرا دروبلاگ باید نوشته و گفته شود؟ مگر امکان ابراز احساسات بصورت شفاهی نیست که دست به این رفتارهای ترش میزنند؟

تئوری دیگردرمورد آدمهای "تنگ نما" است. همانطور که ازاسم تنگ نما معلوم است، تنگ نمایی در مورد کسانی است که تنگ نیستند و میخواهند تنگ باشند یا حداقل تنگ به نظر برسند، پس بعبارتی گشاد هستند. حالااینکه گشاد کیست؟ دقیقا" همان معنی بی ادبی یا بی شخصیتی که به ذهن شما خطور کرد.البته با تفسیر من. این صفت هم مثل قبلی فراجنسیتی است و باز هم مثل قبلی درمورد مردها به شدت بدتر از زنهاست.من بطور کلی تنگ نمایی رو در مورد کسانی بکار میبرم که حرف از چیزی میزنند که نیستند و چیزی را به به بقیه نشان میدهند و متقابلا" از بقیه انتظار دارند که خودشان ندارند. در مورد مردها به کرات دیده شده که مردی در سن 35 سالگی که همه کاری کرده و همه چیزی دیده و به قول یک بنده خدایی، از خر نر هم نگذشته، برای ازدواج دنبال حضرت مریم میگردد. در مورد خانومها، خیلی دیده شده کسیکه هزار و یک کار کرده،و خودش را حضرت مریم نشان میدهد و تز های "تنگانه" هم میدهد. و البته خیلی هم روی این تفکرات پافشاری کرده و در دیگر کارها و رفتارهای روزمره هم-مثلا" دربرخورد با همکارهای جنس مخالف در محل کار- برخوردها و کلام و حرکات و سکنات طرف هم همینطور دم از تنگ بودن طرف میزند. درهمین مورد، چند سال پیش یکی از پسرهای دانشگاه به من زنگ زد و پرسید که آیا من با فلان دختر دانشگاه دوست بودم یا نه؟!  گفتم بهش که اولا" که : نه! دوما که: چه فرقی داره که من یا هر کسی با طرف دوست بوده باشیم یا نه ؟ مگر تو اخلاق و رفتار اون موثره؟! سوم اینکه: تو خودت که با 100 تا دختر رابطه داشتی، چطور انتظار داری که هیچ کس با فلان کس هیچ رابطه ای نداشته باشه؟!...

...................................................................

پ.ن : من نمیدونم چرا خط های این پست نسبت به پست قبلی بهم نزدیک شده اند؟ هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد. کمک لطفا"!

پ.پ.ن : درمان شد!با تشکر از همکاری شما دوستان.

پست های وبلاگ مرحوم-نوشته شده در اردیبهشت91

چندش آور

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:36 شماره پست: 16

خیلی چیزها  هستن که بهم نمیان؛ ولی این نیومدن بعضی وقتا من ِ بی اعصابو بد عصبی میکنه...

شاید قبلا" گفته باشم که کار من در ارتباط با یک سازمان دولتی یعنی مشاورهء مهندسی تو یک سازمان دولتیه. هر چقدر هم که "یبس" باشم یا هر چند تایی "یدوکینول" یا "دیفنوکسیلات" خورده باشم ،بازم صیح به صبح اسهال میشم. این اسهال شدن هم فقط و فقط به رفتارهای سکسی چند تا از همکارام برمیگرده: اول اینکه اینا میان اینجا و اکثرا" کفشها شونو درمیارن و با دمپایی تو سازمان میچرخن:خود این دمپایی زیاد آزار دهنده نیست ولی وقتی میره رو مخ من که میبینم همه شون دمپایی هاشون شبیه همه : یک دمپایی با تخت مشکی و رویهء قهوه ای تیره که کل روی پا رو میپوشونه و فقط نوک انگشت شست بیرون میمونه، با جوراب طوسی شون که یکم از انگشت جدا شده و کلا" از دمپایی بیرونه و بدتر اینکه همهء اونا یک صدای   تق تق ِ خفیفِ شبیه بهم دارن. لباساشون اکثرا" شبیه بهمه، به این دلیل شبیه بهمه که همه شون در اوج بی سلیقگی و بهم نیومدن انتخاب شده ان مثلا" کفش مجلسی مشکی نوک تیز با شلوار لی قهوه ای بهمراه یک کت خردلی که با پیراهن کتون قهوه ای دوجیب ست شده (به والله لباس یکی از همکاراست) همهء اینها به درک.مهم نیست.ولی چیزی که نقش کاتالیزور رو تو اسهال شدن من ایفا میکنه، نوع برخوردشونه : 2 -3 نفر هستن که  حدود" 1۷ -1۸ سالشونه(خیلی غلو کردم:23-22 سالشونه) و صبح به صبح میان تو کل سازمان میچرخن و به همه ارز ادب و سلام میکنن(اصلا" برای فضولی و آمار گرفتن و گزارش دادن این کار رو نمیکنن!) و سلامشون با همه اینطوریه که بعد از اینکه سلام میدی میگن: "السلام علیکم و رحمت اله و برکاته" و همزمان دست میدن و بعد از دست دادن دست خودشونو میبوسن و دو دستشونو میکشن به صورتشون و یک چیزی میگن تو مایه های "یا الله" یا "یا الهی" یا یک چیزی تو همین مایه ها که خیلی سریع تلفظ میکنن و فقط یک الله توش شنیده میشه و میرن. بعضی وقتا که میخوان خیلی سکسی بازی درارن از واژه هایی مثل " آقا تقب الله" یا "التماس دعا" میان که دیگه بشینن ته ته دلت...

اصلا" این "چندش آور" بودن داره میشه یکی از نقاط مثبت مردم تو روابط اجتماعی شون. یعنی فکر میکنن هرچی چندش آور تر باشن امتیاز بهتری میگیرن(شایدم میگیرن!) به حدی که تو تربیت بچه ها تاثیر گذاشته. مثلا" بچه هه 5 سالشه و تو خیابون 20 -30 قدم از مادرش جلوتر راه میره و بهت که میرسه خودشو لوس میکنه و میگه :عمو عمووووووووو....(و همزمان ادا در میاره) که در این حالت من بهش میگم:"ک..ر، مادر قحبه، برو گمشو پیش ننه ات" . این رفتارا رو گداها هم یاد گرفتن (حتما" دیدن جواب میده)مثل اون بچهء چندش آوری که سرمیدون پونک اسپند دود میکنه و 13-14 سالشه و ادای بچه های 6 ساله رو درمیاره و میاد میگه " عمو گشنمه" یا "خاله گشنمه" و حرکات ابنه ای وار انجام میده و صورتشو میچسبونه به شیشهء ماشین و چشماشو تنگ و گشاد میکنه و اگر بهش پول ندی فحش های خواهر و مادری میده که مرد 40 ساله نشنیده تاحالا. همون بچه ای که اسم یکی از خیابونای همون حوالی به نام باباشه و نصف زمینای همون خیابون مال اوناست و ثروتشون به چند ده میلیارد میرسه.

خیلی بی ربط : میشه لطفا" به بچه هاتون یاد بدین که به پدر بزرگ و مادر بزرگ هاشون نگن "بابایی" و "مامانی". آخه به آدم پیر یا مسن، بیشتر میاد که بابابزرگ و آقا بزرگ باشه یا "بابایی"؟!                            ......................................................................................................................................... پسنوشت : امروز بعد از گذاشتن این پست،2 تا چیز با هم قطع شد : اول اینترنت و بعدش آب!..همکارام به رئیسم گفتن ما نمیتونیم خودمونو نگه داریم! همشون ساعت 2-1.5 رفتن! آخه آدم تا حد میتونه چندش باشه؟!(اگر فکر کردید دروغ میگم، اشتباه کردید! بخدا!)

 

خود ارضایی

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:28 شماره پست: 17

میخواستم اسم پست یک چیزی تو مایه های : راضی بودن از خود یا :احساس رضایت از اون کوفتی که هستم، باشه  ولی دیدم سخت و ثقیله...برا همین خلاصه اش کردم...بماند...

من همیشه بر این باوربوده و هستم که خدا هر چیزی روبه هرکی داده،در عوض یک چیزایی رو نداده،یعنی در کل که حساب کنی، میبینی که عدالت برقرار شده. حالااینکه هر کی از اون چیزی که هست راضیه یا نه؟! یک داستان دیگه ست..سخته که اعتراف کنی فلان ایراد رو داری،اگر هم از خودت راضی باشی،میگن:ازخود راضی!.. من خودم شخصا" هر چند ناراحتم از اینکه خیلی چیزها رو ندارم، ولی در کل از داشته هام راضی ام.. 

سال اول و دوم دبیرستان بودیم که با توماج خدابیامرز -بواسطهء یک کتاب که به دست من رسیده بود- رفته بودیم تو خط پرواز روح از بدن! کتاب یک خودآموز یک ماهه بود که تمرینات بخصوصی داشت. یکی از تمرینهای کتاب ،شناخت بدن خود بود.به این ترتیب که میگفت باید جلوی آینه بایستید و ببینید دقیقآ چه تفاوتهایی با بقیه دارید... این موضوع برای من جالب بود و هست... و عجیبه که بعضی ها نسبت به خودشون بی تفاوت اند... داشته ها و نداشته های من اینان:

من صدای خیلی مضحکی دارم. یعنی وقتی یاد "انکر الاصوات لصوت الحمار" میفتم، میبینم که باجی به حمار نمیدم. یک صدای تو مخی و تیز و خش دار و آزار دهنده. من هیچوقت سعی نکردم با این صدام بخوام حرفای عاشقانه بزنم،چون اگر بخوام زمزمهء عاشقانه(!) بکنم،یک چیزی از گلوم درمیاد تو مایه های صدای بریدن یا بهم مالیدن "کلم برگ" یا یک قرچ و قروچی تو همون مایه ها. این صدا اعتماد به نفس منو تا اون حد ازم میگیره که همون کوفتی که بعضی وقتها مینویسم رو هم نمیتونم بخونم و موقع خوندنش نفسم بند میاد و ضربان قلبم میره رو ۱۵۰ و تمام تارهای صوتیم شروع میکنن به لرزش... حالا شما تصور کنین اون صدای تیز و کلفت با لرزش هم همراه بشه...                    

من از موهام واقعا" راضی ام. یک زمانی قهوه ای خیلی خوشرنگ بود و یک قسمتهاییش حالت مش بلوطی(!) داشت و همه رو سر کار میذاشتم و میگفتم:"دختر داییم یک رنگ گیاهی با تخم مرغ و قهوه درست کرده واسم،رنگ میکنمشون!" و واقعا" رنگ شده به نظر میرسید. اخیرا" از اون حالت دراومده ولی بازم راضی ام. هم از رنگش و هم از حالت گیریش. یعنی هر وقت به هر حالتی که بخوام درمیاد..دست خدا درد نکنه... در عوض تو دندون هام کم کاری دیده میشه! من با اینکه به دندونام خیلی میرسم ولی حال و روزشون رو دوست ندارن. ردیف پایینی دندونام،منظم و مرتب نیستن.وقتی نوجوون بودم خجالت میکشیدم ارتدنسی کنم و الانم پولشو ندارم. ردیف بالایی کلا" منظم ترن با این اشکال که ۲تا جلویی ها یکم بزرگترن ...نه خیلی خرگوشی ولی تو مایه های دندون اسب... ضمنا" سال ۸۵ ، دندون شماره ۵ سمت چپ بالا رو کشیدم که خیلی احساس ندامت دارم از اون واقعه...

یکی از چیزهایی که خیلی خدا رو بابتش شاکرم،اینه که ریش های من از پایین درمیان.یعنی از زیر گونه ام. به قول خودم "اروپایی " در میان. دیدین بعضی ها ریش هاشون دقیقا" از زیر چشمشون در میاد؟! اونطور صورتا  مجبورن ریش هاشونو بزنن - از ته - چون اگر بخوان ریش یا ته ریش بذارن، صورتشون خیلی تیره میشه، ولی برای من که پوست صورتم جنس خوبی نداره و کلا" رابطه ای با تیغ زدن ندارم و با توجه به اینکه بهم گفتن که ته ریش بهم میاد،منم از خدا خواسته، همیشه ته ریش میذارم...

من راه رفتنم خیلی احمقانه است. یعنی موقع راه رفتن، هیچ هماهنگی ای بین دستها و پاهام نیست و اگر همه شون به بدنم وصل نبودن،موقع راه رفتن،هر کدوم از دست و پاهام به یک سمت حرکت میکردن. از هیکل خودم راضی ام. اصولا" ما خونوادگی از ۲۳-۲۴ سالگی هیکل هامون یک دفعه درشت میشه و استخون میترکونیم..ولی من تا ۲۴-۲۵ سالگی نترکیده بودم!نگران لاغری بودم و "سپروهپتادین" میخوردم ، ولی بعدش یکمی وزنم رفت بالا و الان کلا" راضی ام و شاکر!... ضمنا" من گوش های داغونی دارم. نه خود گوشم،شنوایی ام رو میگم. من یکی از گوشام تقریبا" ۳۰ درصدی شنواییش کمه.. البته نمیدونم کدوم گوشمه.. فقط میدونم که بعضی وقتها خوب آنتن نمیده! در عوض چشمهای عجیب و غریبی دارم یعنی مشتی برام کار میکنن..چه حالی داشت وقتی زمان دانشجویی ،همیشه اولین کسی که "یار" رو میدید من بودم.. از دورترین فاصلهء ممکنه...

چقدر طولانی شد... پس کی در مورد خصوصیات اخلاقی و ذهنی ام بنویسم؟!...شما تاحالا به تمام خصوصیات خودتون دقت کردین؟ اگر تاحالا این کار رو نکردین،حتما" انجام بدین.جالبه..  

 

ترشی و ماست

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 14:33 شماره پست: 18

" ترشی و ماست :عزرائیل ورخواست "

از بچگی یک چیزهایی تو ذهن همهء ما کردن که خیلی از اونا درسته و خیلی غلط و هر چند ممکنه "راوی حدیث" خودش خبر نداشته باشه،گاها" دارای پایه و استدلال علمی هم هستند. خیلی از اونا هم  فقط توهم  یا عادت اشتباه یا هرچی میخواد اسمش باشه است که فقط دست و پا گیره و جلوی تفکر باز رو میگیره... البته من شخصا" ازاکثر این شایعات خوشم میاد. به نظر من تو این طور تصورات یک اصالت خاصی نهفته است که به قومیت و آداب و رسوم و عادتهای هر منطقه ای برمیگرده که برای من جذابه.. همونطور که غذاهای محلی و لباسهای محلی و رقصهای محلی برام جذابیت فوق العاده ای دارن. از طرفی اگر بخوایم نگاه کلان تری به این تصورات داشته باشیم ، گاهی نه تنها ما رو از خیلی چیزها غافل میکنه ، بلکه بطور مضحکی فقر فرهنگی خاک توسری مونو بهمون گوشزد میکنه البته "ان کنتم تعقلون" ... حالا اینقدر زود نگید :"این گه خوری ها به تو نیومده"   بابا ما هم آدمیم! درسته کلمون کمبزه ای یه و مال شما گرد! ولی ما هم سری ایم تو سرا*...

ما کلا" خونوادهء شکمویی هستیم (نمیدونید چقدر خوبه!) برای همین تو هر زمینه ای بخوام هر حرفی یا مثالی بزنم، یک اثری از غذا و خوراکی توش هست.. همین حکایت "ترشی و ماست : عزرائیل برخواست"  یکی از اوناست. میگن ترشی و ماست رو اگر با هم بخوری "لک میاره" حالا اینکه کی تاحالا دچار لکه شده؟! من که تاحالا ندیدم کسی لکه ای بشه و مجبور بشه  لکه گیری کنه.. البته ترشی و ماست به هر غذایی نمیاد. مثلا" ماهی خوب مثالیه... که ما اکثرا" سیرترشی چند ساله باهاش میخوردیم  و من طبق عادت دوست داشتم بعد از غذا یک کاسه ماست بخورم که مامانم نمیذاشت. یا مثلا" لوبیا پلو که با ترشی لیته و ماست هردو خوش میاد..حالا خودتون انتخاب کنید..

چندتایی اصطلاح هست که من فکر میکنم خراسانی-مشهدی باشند، حالا اگر جاهای دیگه هم بکار میبرن شما بگید؟ مثلا" میگن "سفیدی و قرمزی با هم نمیسازن" که این خیلی کلیت داره؛ ولی من سعی میکنم بهش عمل کنم. مثلا" هندوانه و شیر بهم نمیان (یحتمل آدمو اسهال کنه!) یا مثلا"  : توت فرنگی و دوغ! حالا شما هم ریسک نکنید و نخورید. حتی شنیدم : "سیاه و سفید بهم نمیان" که بهش زیاد اعتنا نکردم.

این کتابها و مطالب طالع بینی هر چند چرند، ولی واقعا" سرگرم کننده اند!.تست های روانشناسی هم از همین نوع اند و جدیدا" appهای فیسبوک و موبایل... البته دخترا بیشتر دنبال این طور چیزان... ولی دیده شده مردایی که دارای خصوصیات خاله زنکی و فضولی  بوده و علاقمندند به این داستانها(مثلا" من!)... مثلا" میگن مردای اردیبهشت خوب اند و زنای اسفندهم همین طور! از طرفی میگن مردها با زنهای ماه +6 نباید ازدواج کنن.مثلا" مرد فروردینی با زن مهر نمیسازه: تریپ خربزه و عسل!

فقط اینکه به بعضی ها میگن بساز یا مثلا" به برخی میگن "نساز" رو نمیفهمم.  مثلا" کسی که بسازه، با چه چیزها یا کسایی میسازه؟ یا یعنی همه چیز بهش میسازه؟! یا چی رو میسازه؟ یا اونی که "نسازه"، یعنی یک چیزهایی بهش نمیسازه؟ یا مثلا یعنی با یک کسایی نمیسازه؟ یا اصلا" سازش تو مرامش نیست؟...

لطفا" بسازید...

.................................................................................................................................................

یک مثالی از اول که میخواستم این پست رو بنویسم تو ذهنمه که هیچ ربطی به قضیه نداره: دو سال پیش تو ترکیه، استخر هتل، یک خونواده فرانسوی بودن با سه تا بچه: یک پسر 3-4 ساله، یک پسر 8-9 ساله و یک دختر 10-12 ساله. هر سه تا بچه خوب شنا میکردن و باباهه داشت باهاشون شیرجه کار میکرد و استیل شناشونو درست میکرد. اون پسر کوچیکه لخت لخت بود! با دیدن دودول اون پسره  خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم!!. من هیچوقت تو زندگیم به اندازهء اون پسره فراغت نداشتم...

فقط سه بار!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:7 شماره پست: 19

"اگه نشه ، مو کونمه سه بار مِزنُم زِمین" این حرفیه که خیلی از مشهدی ها جهت اثبات حقانیت حرفشون میزنن!

داستان اینه که وقتی آدم کار اشتباهی انجام میده، چند تا رویکرد میتونه داشته باشه : یا میشه حاشا کنه ویا اینکه اصلا" به روی خودش نیاره(که فرقی نداره-هر دو به یک اندازه ترسو بودن و خاک برسری رو نشون میده) دیگه اینکه بگه که اشتباه کرده. حالا به هر صورت : داداش شرمنده - آقا ببخشید - بابا بیخیال - عذر خواهم رفیق - همسر عزیزم: گه خوردم.... همهء اینها مدلهایی از استغاثه است.تو یک مرحله بعد از این، که مصیبتش خیلی بیشتره ، میخوای یک حرفی بزنی که طرف مقابل باورش کنه .. که اکثرا" تو این مرحله، از کلماتی قسم گونه استفاده میشه... مثلا" خود من - همینجا- چندین و چند بار قسم خوردم. خیلی وقتها خواستم اتفاقهای روزمره مو اینجابنویسم، ولی بعدش گفتم شاید خواننده ها باور نکنن!... نمیدونم چرا  هر جا میرم و هر کار میکنم ، یک اتفاقهایی میفته که غیر طبیعیه.  مخصوصا" جدیدا" که کلا"  همه قاطی کردن و همه شرایطشون غیر عادیه.. اگر همین اتفاقهای مضحک رو بخوام برای کسی تعریف کنم که دیگه مصیبت عظماست. صدام رو از پست قبل تر تصور کنید و مخلوطش کنین با لبخندی که در مواقع جدی میاد رو لبم و در حالت بحرانی تبدیل میشه به خنده و در مواقع خیلی حاد که مثلا" یکی غش میکنه و یا میمیره  تبدیل به قهقهه میشه... حالا با این شرایط ، وقتی میخوام یک حکایت تعریف کنم ، طرف چطوری باید باور کنه؟ واقعا" نمیدونم.. این اتفاقهای عجیب اونقدر تو زندگی من زیادن که وقتهایی که تنهام یا دارم تو خیابون راه میرم و اونارو تو ذهنم مرور میکنم، با خودم میخندم... خوب مسلما" اونی که منو تو خیابون میبینه همون فکری رو میکنه که شمایی که داری این پست رو میخونی میکنی...

آقابزرگ خدابیامرز که فوت کرد، ما مشهد بودیم و همون صبحی که فوت کرد از مشهد به سمت بجنورد راه افتادیم. ظهر رسیدیم بجنورد و داستان شروع شد. مامانم اینا یک تعداد نامحدودی خواهر و برادرن  با اسم و فامیلهای متفاوت که یک مادری-پدری چیزی مشترک داشتن باهم. از این تعداد،6-7 تاشون باهم تنی ترن! : دایی هام اصغر و حسین(معروف به کاپیتان) و خاله هام مهین و فریبا و سیما و رویا. هر کدوم از اینها هم برای خودشون یک سریال ۹۰ قسمتی اند و وقتی با هم یکجا جمع بشن واقعا" خنده دارن... ظهر که رسیدیم بجنورد همه تو حالت گریه و زاری بودن و این خواهرو برادرا، هر کدومشون که  از راه  میرسیدن و همدیگه رو  میدیدن، زاری شون  به شیون تبدیل میشد و تا شب همین حکایت بود و  تا آخر شب که فقط ناله هایی باقی مونده بود و همه منتظر فردای تشییع جنازه بودن. جسد رو از سردخونه تحویل گرفتیم و  بردیم تا تو حیاط بچرخونیم و بعدش بریم برای تدفین. وقتی میخواستیم جسدرو روی دست ببریم داخل، 200-300 نفری تو حیاط بودن و یکدفعه جو بهم ریخت. هر کسی یک حرکتی میزد و همهء مهمونا یک جورایی مراقب "صاحب عزا"ها بودن.. من از روی پله ورودی داشتم کل ماجرا رو نگاه میکردم و کپ کرده بودم: خاله هاو مامانم داشتن از رو کول هم میرفتن بالا تا به جسد برسن و عملا" به جسد حمله ور شده بودن! مهین خاله که قد نسبتا" کوتاهی هم داره، میپرید که بتونه گوشهء پای جسد رو بگیره؛ نمیدونم میخواست باهاش چکار کنه؟ در همین حین کاپیتان تریپ غش برداشته بود و به حالت نیمه غش به ستون تکیه داده بود و تنها کسی که میتونست هیکل 120 کیلویی اونو جمع کنه،پسرخاله ام محمد بود که اونم تو همون لحظه تریپ رعشه برداشته بود..یعنی به یک جا ذل زده بود و سرشو میلرزوند و لپ هاش مثل دونده های استقامت بالا و پایین میرفت...انگار که چیزی نمیشنوه و کسی رو نمیبینه... من که میدونستم حداقل 90 درصدش تریپه، گفتم بلند شو کاپیتان رو جمع کن : اونم رفت تا داییم رو بلند کنه،بهم که رسیدن، همدیگه رو بغل کردن و دوتایی تو بغل هم شروع کردن به گریه...  وسط شلوغی ، بغل تو بغل، افتادن رو زمین و تو زمین مثل فیلمها با هم غلت میزدن.. ول کن قضیه هم نبودن... واقعا" کپ کرده بودم.. بهر بدبختی ای بود جسد رو گرفتیم تا ببریم جلو آمبولانس برای بردن. من سر جسد رو گرفتم و بردم جلو در عقب آمبولانس و سریع رفتم تو ماشین و جسد رو کشیدم تو  و راننده آمبولانس هم در رو بست! من موندم و جسد تو عقب ماشین!. ماشین راه افتاد و من از شیشهء کوچیک پشت ماشین ملت رو میدیدم که در ادامهء حرکتاشون دنبال ما میدویدن...هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمیکنم...انگار خودم مرده بودم و داشتن خودمو تشییع میکردن.ته نعش کش هیچ منفذ هوایی نداشت و احساس کمبود هوا داشتم ولی اونقدر بهت زده بودم که هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم. من آخرین همراه آقابزرگ بودم. ملحفهء سفیدی که دورش پیچیده بود، از روی زانوش کنار رفته بود و کشکک زانوش جلو صورتم بود... آناتومی من دقیقا" شبیه آقابزرگه.... همه میگن که حتی مدل نشستنم هم مثل آقابزرگه... داشتم شباهتامونو تو ذهنم مرور میکردم..واقعا" یک لحظه فکر کردم  آینده و مردن خودم هم همینه..یکم غم به دلم نشست.دستم رو گذاشتم رو زانوش،براش فاتحه خوندم و ملحفه رو کشیدم روی پاش. خدابیامرزدت آقابزرگ. خدا بیامرزدم....

تبصره: همون پسرخاله ام که رفته بود کاپیتان رو لحاظ کنه، با یکی از دختر همسایه هاشون دوست بود و رفته بودن خواستگاریش. بابای دختره از دوستی اونا بیخبر بود. باباهه گفته:انتخاب و تصمیم نهایی به عهدهء دخترمه..... پسرخاله گفته : اون منو میخواد...  باباهه گفته : فکر نکنم.  پسرخاله هم گفته : اگه  منو نخواد، همینجا کونمو سه بار میزنم زمین!... خواستگاری بهم میخوره....

پسنوشت : ۲ ساعت دیگه میرم بوشهر.تا سه شنبه...میای؟

شنبه نوشت : میخواستم یک پست کنم اینو که توش ازتون بپرسم : "شما به پدربزرگ/مادر بزرگات چی میگید؟!"...آقا بزرگ؟مادر بزرگ؟ مامانی؟ بابایی؟ ننه؟ بی بی؟.... حالا پست نمیکنم...همینجا جواب بدید؟

توهم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 16:21 شماره پست: 20

یکی از دوستام گفته بود در مورد توهم صحبت کنیم،ولی خودم تو ذهنم بود که یک پست در مورد "چشمهای سیاه" بنویسم!، دیشب یک خواب توهمی دیدم و جنی شدم!

توهم رو تا چند سال قبل بیشتر در ارتباط با اثرمواد توهم زا بکار میبردیم ولی الان علاوه بر اون، بیشتر در مورد سوء تفاهم بکار میره.مثل اینه که در مورد یکنفر، یک قضاوت غلط یا تصور غلط داشته باشی که تو اینطور موارد میگن: توهم زدی!... . توهم زدن به خودی خود شاید اشکالی نداشته باشه ولی اگر طبق توهمی که زدی، بخوای عکس العملی نشون بدی یا ذهنیت خاصی نسبت به شخص خاصی پیدا کنی، مسلما" یا شرمندگی یا پشیمونی به بار میاره...

دیشب قرار بود برم آبادان.پریشب خواب دیدم که هواپیما منفجر میشه و میمیرم.دیشب وقتی هواپیما  اومد رو باند و سرعتشو برای بلند شدن زیاد کرد، داشتم دعای حضرت فاطمه میخوندم.هماپیما بلند نشد و ته باند واستاد! بد توهمی بود... گفتن آبادان گرد و غباره و امکان پرواز نیست! برگشتم!

سال 81 یا 82 عروسی دختر داییم بود. اکثر فامیلها خونهء داییم تو گرگان جمع شده بودیم.خونشون یک ویلای خیلی بزرگ بود وسط یک باغ و داییم 3-4 تا آپارتمان روبروی خونه رو برای مهمونا اجاره کرده بود. علاوه بر فامیلهای ما، فامیلهای زنداییم هم  بودند و همچنین دوستهای دختردایی و پسرداییم. 60-70 نفری میشدیم.خلاصه خیلی شلوغ بود. شبها کل این جمعیت تو حیاط و تو ویلای اصلی بصورت کلونی-کلونی سرگرم بودند. دختر و پسرای همسن و سال من باهم مشغول تیک و تاک بودن و من و پسرداییم پیام هم که اون زمونا پرچم دار امر مخ زنی بودیم، از همه مشغولتر!! فامیلهای زنداییم هم ماشاءاله از نظر دختر خیلی قوی ظاهر شده بودن! بطور همزمان: زنها مشغول غیبت کردن، گروه سنی یک کم بزرگتر از ما مشغول عرق خوری و ردهء مسن ها مشغول تریاک کشیدن و نشئه کردن! خلاصه جشنی برپا بود. این عشق و حال یک دورهء 3-4 روزه ادامه داشت. جاتون خالی... .

شب بعد از عروسی بود: من و همون پسرخالهء پست قبلی و همون دختر همسایهء پست قبل (که اونموقع نامزدش شده بود) بهمراه پسر کاپیتان(پیام) تو یکی از اتاقها داشتیم میگفتیم و میخندیدیم. قبلش استراحت کرده بودیم و سرحال... بقیه هم مشغول لهو و لعب ،... یک دفعه صدای نعرهء یک زن اومد که بلند داد میزد :"یا الله"  و صدای گرمپ گرمپ دویدن میومد. در اتاق رو باز کردم دیدم یکی از دوستای زنداییم – که بهش خاله میگفتیم-  چادر رنگیش رو که افتاده رو شونه اش با دست گرفته و نعره زنان از تو راهرو به سمت در حیاط میدوه.سرو صداش اونقدر زیاد بود که حواس همه روبه سمتش مشغول کرد. از در که رفت بیرون حس کردم زمین داره زیر پام میلرزه.زلزله شد... یک دفعه صدای جیغ و داد بلند شد.  تو همهمه صدای داد داییم میومد که: نترسید،خونه ضد زلزله است...ما برگشتیم تو اتاق و در رو بستیم.صدای سرو صدا میومد ولی نمیدونستیم چی به چیه؟! محمد ، رخساره رو گرفته بود و من و پیام هم تا بیایم و به خودمون بجنبیم و تریپ وحشت برداریم، زلزله تموم شد. بعد از چند ثانیه رفتیم بیرون تو حیاط.همه بیرون بودند. خاله وسط حیاط نشسته بود و از ترس و اضطراب داشت گریه میکرد.یعنی یک چیزی بین ناله و گریه. خاله در واقع خالهء کسی نبود.بلکه استاد زنداییم بود و دختردایی هام بهش میگفتن خاله و ما هم به قرینهء لفظی میگفتیم خاله... داییم اومد و گفت که همه بریم داخل.همه تو هال جمع شدیم و هنوز همه ترس و وحشت از چهره هاشون پیدا بود. کم کم اون روی خنده دار ماجرا خودشو نشون میداد: همگی همهء کارا و حرفها رو غلو میکردن و داستان خنده دار تر میشد: زن داداش من میگفت که تو دستشویی بوده و تا زلزله شروع شده، با شلوار نصف-پایین کشیده،ترسیده از توالت بیاد بیرون؛ داداشم داشته از بیرون میکوبیده روی در که در رو باز کنه و میگفت من مونده بودم که بترسم یا بخندم؟ شوهر خاله ام میگفت که کاپیتان(با قد 120 سانت) از روی سر بابام(با قد 180 سانت) شیرجه زده که خودشو زودتر به در برسونه و احمد آقا هم با سیخ و لول تریاک تو دست، با شورت مامان دوز راه راه پریده بود وسط حیاط و هورت هورت داشت آب قند میخورد که :فشارم افتاد! (اصلا" هم نشئه نبود!)کم کم من و پیام (که طبق یک عادت کثیف قدیمی تو جمع زرگری صحبت میکردیم) شروع کردیم به سوژه کردن بقیه. اول از همه گیر داده بودیم به خاله. میگفتیم مگه ماهی یا مگه کلاغه که قبل از شروع زلزله فهمید که میخواد زلزله بشه؟چقدر خندیدیم... بعدش گیر دادیم به دخترا و زنا. میگفتیم : هرکی بیشتر گناه کرده، بیشتر هم ترسیده! مثلا" میگفتیم: اون دختر دایی کوچیکه که کم ترسیده، احتمالا" در حد یک لب و لوب گناه کرده! اون یکی دختره  یک چند باری لحاظ شده.... اون یکی چند باربیشتر لحاظ شده! و ... تا رسیدیم به خاله! میگفتیم خاله هه احتمالا" تو جوونیش کم اینور و اونور نبوده که اینطوری ترسیده! حتما" از خودش خیلی کار کشیده!!... و از اینطور شوخی های لش مردونه!...

آخر شب از مامان پرسیدم خاله چرا این حرکات رو اجرا میکرد؟! مامانم گفت که بنده خدا وقتی بچه بوده، تو زلزله، پدر و مادرش زیر آوار موندن... خیلی شرمندهء خودم شدم...

حالا شما مطمئنید که درست دارید فکر میکنید؟ مطمئنی که توهم نزدی؟ ای بابا ، توهم نزن دیگه ..

وقتی بابا کوچک بود

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:12 شماره پست: 21

من در کنار اینکه بیماری درمان نشدنی "نارضایتی" دارم، یک مشکل دیگه هم دارم و اونم اینه که "توهم" دارم که در زمینه های مختلفی استعداد دارم و اگر شغلم یکی از اونها بود آدم موفقی میشدم. حالا بعضی از این کارا رو واردش شدم و بهش ادامه ندادم و برخی از اونها رو اصلا" انجام ندادم ولی همچنان فکر میکنم خیلی در اون زمینه خیلی استعداد دارم!! :

-طراحی لباس : یکی از کارایی که من خیلی دوست داشتم و دارم که انجام بدم، طراحی لباسه.اولین دفعاتی که پی به این استعداد بردم، بر میگرده به دوران نوجوونی. سالهای آخر دبیرستان.اون وقتها خیلی خوب میفهمیدم که به هر کی چی میاد و چی نمیاد. تا حدی که نه تنها پسرهای دوست و فامیل و رفقا، بلکه این قضیه به "عروس" های خونه و دخترهای فامیل هم رسیده بود و نظر من با اهمیت لحاظ میشد! اونوقتها اصلا" اطلاعی از طراحی لباس و مد و... نداشتم و اینترنت هم در کار نبود(حداقل من نداشتم) بعدا" با ورود به دانشگاه کم کم در مورد این قضیه بیشتر مطالعه و تحقیق میکردم. تقریبا" به همهء این شبکه های مد و خیلی از دیزاینر ها ایمیل زدم که ببینم چطور میشه وارد این حرفه شد ... بعد از آشنایی با عیال،وقتی دیدم اون خیاطی رو خوب بلده و کلاس "طراحی لباس" میره، منم راه رو هموارتر دیدم. اونموقع سرباز بودم و نمیتونستم برم سر اون کلاسها. بعد از سربازی رفتم دنبال پول درآوردن و در نتیجه نه تنها استعدادم نشکفته باقی موند، بلکه پولدار هم نشدم! البته هنوز هم اون کار تو ذهنمه. بالید اول یک دوره کلاس طراحی برم. بعد همزمان کلاس طراحی و دوخت لباس .صد البته اول تر باید تنبلی رو بذارم کنار.

- قاچاق مواد : یکی دیگه از زمینه هایی که من فکر میکنم خیلی درش استعداد و توانایی دارم، حمل و نقل،قاچاق، فروش مواد و معتاد کردن جوونای مردمه! این قضیه هم برمیگرده به دوران دبیرستان.اون موقع ها، با توماج خدابیامرز مدام در حال برنامه ریزی برای آینده مون بودیم و چیزی که هردو به اجماع رسیده بودیم، این بود که رانندهء کامیون ترانزیت بشیم! قرار بر این بود که یک کامیونی بگیریم که بتونیم زنهامونو هم بندازیم عقبش و بزنیم به کویرو شب تا صبح تو کویر در حال رانندگی باشیم و با هم گپ بزنیم و حالشو ببریم. قرار بود از مرزهای شرقی مواد بار بزنیم و جاساز کنیم و در ایستگاه اول تو کرمان تخلیه کنیم و بعد به سمت مرزهای ترکیه حرکت کنیم و بعد هم رو به اروپا. اونطوری هم لازم نبود کسی رو تحمل کنیم، هم خودمون 2 تا بودیم و هم پول مشتی در میاوردیم. متاسفانه بعد از فوت توماج، همهء برنامه های منم عقیم موند. بعدش وقتی با آقا رضا (رجوع کنید به 3-4 تا پست قبل تر) دوست شدم ، آقا رضا باتموم چم و خم قضیه  و آدمهای کلیدی(!) آشنا کرد ولی متاسفنه آقارضا هم فوت کرد و اون قضیه هم عقیم موند. تو تهران و قبل از ازدواج، دوباره با یک نفر راه بلد! آشنا شدم : ممد نیش نیش! که اونم به نتیجه نرسید(البته اون فوت نشده!) و بعد هم ازدواج کردم و کلا" بیخیال اون عوالم شدم. به قول فیلم heat : برای اینکه بتونی خلافکار موفقی باشی، باید بتونی در عرض 5 دقیقه از تموم داشته هات بگذری و بری! ... که من دیگه اون شرایط رو ندارم!

- آشپزی : قبلا" هم گفته ام که ما خونوادگی دارای یک استعداد آشپزی آمادهء بالفعل شدن ایم! همیشه مامانم - که آشپزی فوق العاده عجیبی داره و دستپختش زبانزد همهء دوست و آشناست- مجبور بود طوری غذا درست کنه که از زیر تیغ انتقاد 4 تا مرد ایراد گیر بتونه سالم بیرون بیاد و بیچاره هر چند تنها ولی اکثرا" سربلند بیرون میومد و میاد! وقتی دانشجو بودم، قرعهء آشپزی بطور خواسته میفتاد به اسم من، البته اونوقتها امکانات کم بود. ولی دوران تهران، امکانات بیشتر بود و آشپزی من روزبروز بهتر میشد. فکر میکنم 2 تا نقطه قوت خیلی خوب دارم. یکی اینکه از طعم و مزهء غذا یک درک خیلی خوب دارم ودوم  و مهمتر اینکه وقتی یکی از غذام لذت میبره، واقعا" با تمام وجود خوشحال میشم. تو این سالها همیشه با داداش بزرگم - که اونم برای خودش کلی ادعا داره تو این زمینه- همیشه در حال صحبت از روشهای بهتر و غذاهای خوشمزه تر بودیم و هر دو در آرزوی داشتن یک رستوران. متاسفانه هر دو مهندس مکانیک هستیم و مبتلا به زندگی! بالاخره "علی" کاری رو که هر دو دوست داشتیم،عملی کرد و همهء داشته هاش رو برداشت و از تهران برگشت مشهد و رستوران زد. علی 1 سال تو تهران تحقیق میکرد و تمام رستورانهای ایتالیایی معروف تهران رو امتحان کرد و با دید عامل کار رو شروع کرد.نکته سنجی علی تا حدی بود که حتی ابعاد میز و صندلی های رستورانشو خودش طراحی کرد! به نظر من رستورانش بهترین رستوران ایتالیایی ایرانه! (دقیقا" بهترین ایران نه بهترین مشهد): رستوران "کلید" تو مشهد. الانم چند وقتی هست که برای گسترش کارش به من پیشنهاد داده که برم مشهد.منم بشدت دارم وسوسه میشم که برم... فقط اینکه اینجا تو تهران حس میکنم چند تا کار باقیمونده دارم و بهمین دلیل یکم با خودم درگیرم....

- سینما : سینما هم مثل بقیه چیزهایی که گفتم، به گذشه برمیگرده. بابام زمون جوونیش فیلم باز بوده و هنوزم همهء فیلمهای قدیمی و بازیگرا و کارگرداناشو میشناسه و هنوزم خوب فیلم میبینه. اون یکی داداشم هم تو برانگیختن این حس من موثر بود.فیلمهای روز و VHSو مجله فیلم از دوران نونهالی و نوجوونی من بصورت خیلی پررنگ دور و برم بوده. قبول شدنم تو فوق لیسانس تهران برای این بود که بتونم بیام تهران و connection پیدا کنم و بتونم برم سر کلاسهای سینما و فیلمنامه.اوایل تا حدی موفق بودم و خوب پیش رفتم.سالهای 84 و 85. ولی با شروع سربازی و بعدش ازدواج انگار همه چیز بهم پیچید و البته تنبلی خودم هم مزید یر علت شد. تو یک سال اخیر که دارم کم کم stable  میشم و به یک آرامش نسبی رسیدم، دوباره شروع کردم و اتفاقا" خیلی از روابط و آدمهایی که آرزو داشتم بهشون برخورد کنم یا زمینهء ارتباطمون برقرار بشه ، برام محقق شدن ولی اینکه باید کارمند باشم و خرجی زندگی و اجاره خونه بدم، کلی وقت و انرژی و تمرکز منو گرفته. دوست دارم بتونم بطور تمام وقت بنویسم و بخونم. یعنی خیلی دوست دارم یک Gap بمدت 6-7 ماه تو کار میداشتم تا بتونم از فرصتهام استفاده کنم،ولی همون دلایل بالا باعث شده که قدرت ریسکم بیاد پایین و صد البته تنبلی هم بی تاثیر نیست! ولی این یکی کار و فرصت رو نمیخوام مفتی از دست بدم. یکی از دلایل ساختن این وبلاگ هم همین بوده که جلوی تنبلی خودمو بگیرم.

اینا چندتایی از زمینه هایی بود که من در موردش متوهم ام. یعنی الان واقعا" نمیدونم که تو کدوم یکی ها استعداد و توانایی دارم و تو کدوم ها ندارم. ولی چند تا چیز رو میدونم: اینکه خیلی از آدمهای موفقی که دیدم، الزاما" استعداد زیادی نداشتن و بیشتر همت بلندی داشتند.حالا ممکنه پرکار یا خرکار یا خرخون یا... بوده باشند، مهم موفقیته. دوم اینکه یک جاهایی باید ریسک کرد که همیشه هم موفقیت بهمراه نداره.ولی بقول داداشم برای اینکه از یک رودخونه بپری، احتمال اینکه پات بره توش یا پاچهء شلوارت خیس بشه هم هست..ولی اهمیت کدومش بیشتره؟! برنامه ریزی هم مهمه. چقدر زیاد تو کتابهای آنتونی رابینز و امثالهم خوندم که باید برنامه ریزی کرد و اهداف رو نوشت و هیچوقت نکردم و ننوشتم... خدا کمکم کنه. فکر کنم هرکس شما  هم همینطوری باشی که خیلی از کارا رو دوست داشتی که انجام بدی و نتونستی یا نشده.کاری که فکر میکنی توش استعداد داری یا موفق میشی...درسته؟!

......................

پ.ن : دیشب ما بهمراه یک زوج که تازه با مادرزن دوست شدن مهمون خونوادهء عیال بودیم. از قضا این بنده خدا کارگردان بود و بیشتر کار تبلیغاتی میکرد و همچنین تلویزیونی... صحبتهای فیمابین بماند، در انتها بنده خدا چند تا پیشنهاد کار نوشتنی و سینمایی بهم داد و گذشته از اون گفت خیلی صورت خوبی دارم و به درد کا تبلیغات میخورم! تازه از مادرزن گلایه کرد که : شما کم لطفی کردی که نگفته بودی همچین داماد خوشتیپی داری... خوب مسلما" من نه تنها کیفور شدم بلکه از اینهمه تعریف یکجا کلی چاق شدم... گذشته از اون پیشنهادهای کاریش-هرچند شاید در حد حرف بوده باشه-ولی خوشایند بود

شنبه نوشت : از ۵ شنبه میخوام بنویسم، ولی نوشتنم نیومد و کلا" انگار مغزی تو سرم نیست... یعمی وقتی که میخوام فکر کنم که تو سرم چی میگذره؟ میبینم هیچی نمیگذره!..

پشتیبان

هرچی فکر کردم که نسخهء پشتیبان وبلاگ مرحوم رو چطور آپ کنم، هیچ راهی به نظرم نرسید و هیچکدوم از رفقا کمکی نکردن. بالاخره تصمیم گرفتم که نسخه پشتیبان رو ببرم تو "ورد" و یکی یکی یا بصورت ماه ماه دوباره آپ کنم. تو "ورد" 22 صفحه شد و خودم از خودم خوشم اومد که اینهمه چیز درمدت 5-6 ماه نوشتم. جالب اینکه کلی پست ننوشته داشتم که فقط اسمشونو بصورت پست غیر قابل نمایش گذاشته بودم که بعدا" پست رو بنویسم. اونها هم تو فایل "بک آپ" هستن که باعث خوشحالی مضاعف شد....