چندش آور
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت
10:36 شماره پست: 16
خیلی چیزها هستن که بهم نمیان؛ ولی این نیومدن بعضی وقتا
من ِ بی اعصابو بد عصبی میکنه...
شاید قبلا" گفته باشم که کار من در ارتباط با یک سازمان
دولتی یعنی مشاورهء مهندسی تو یک سازمان دولتیه. هر چقدر هم که "یبس"
باشم یا هر چند تایی "یدوکینول" یا "دیفنوکسیلات" خورده باشم
،بازم صیح به صبح اسهال میشم. این اسهال شدن هم فقط و فقط به رفتارهای سکسی چند تا
از همکارام برمیگرده: اول اینکه اینا میان اینجا و اکثرا" کفشها شونو درمیارن
و با دمپایی تو سازمان میچرخن:خود این دمپایی زیاد آزار دهنده نیست ولی وقتی میره
رو مخ من که میبینم همه شون دمپایی هاشون شبیه همه : یک دمپایی با تخت مشکی و
رویهء قهوه ای تیره که کل روی پا رو میپوشونه و فقط نوک انگشت شست بیرون
میمونه، با جوراب طوسی شون که یکم از انگشت جدا شده و کلا" از دمپایی
بیرونه و بدتر اینکه همهء اونا یک صدای تق تق ِ خفیفِ شبیه
بهم دارن. لباساشون اکثرا" شبیه بهمه، به این دلیل شبیه بهمه که همه شون در
اوج بی سلیقگی و بهم نیومدن انتخاب شده ان مثلا" کفش مجلسی مشکی نوک تیز با
شلوار لی قهوه ای بهمراه یک کت خردلی که با پیراهن کتون قهوه ای دوجیب ست شده (به
والله لباس یکی از همکاراست) همهء اینها به درک.مهم نیست.ولی چیزی که نقش
کاتالیزور رو تو اسهال شدن من ایفا میکنه، نوع برخوردشونه : 2 -3 نفر هستن که
حدود" 1۷ -1۸ سالشونه(خیلی غلو کردم:23-22 سالشونه) و صبح به صبح میان تو
کل سازمان میچرخن و به همه ارز ادب و سلام میکنن(اصلا" برای فضولی و آمار
گرفتن و گزارش دادن این کار رو نمیکنن!) و سلامشون با همه اینطوریه که بعد از
اینکه سلام میدی میگن: "السلام علیکم و رحمت اله و برکاته" و همزمان دست
میدن و بعد از دست دادن دست خودشونو میبوسن و دو دستشونو میکشن به صورتشون و یک
چیزی میگن تو مایه های "یا الله" یا "یا الهی" یا یک چیزی تو
همین مایه ها که خیلی سریع تلفظ میکنن و فقط یک الله توش شنیده میشه و میرن. بعضی
وقتا که میخوان خیلی سکسی بازی درارن از واژه هایی مثل " آقا تقب الله"
یا "التماس دعا" میان که دیگه بشینن ته ته دلت...
اصلا" این "چندش آور" بودن داره میشه یکی از
نقاط مثبت مردم تو روابط اجتماعی شون. یعنی فکر میکنن هرچی چندش آور تر باشن امتیاز
بهتری میگیرن(شایدم میگیرن!) به حدی که تو تربیت بچه ها تاثیر گذاشته. مثلا"
بچه هه 5 سالشه و تو خیابون 20 -30 قدم از مادرش جلوتر راه میره و بهت که میرسه
خودشو لوس میکنه و میگه :عمو عمووووووووو....(و همزمان ادا در میاره) که در این
حالت من بهش میگم:"ک..ر، مادر قحبه، برو گمشو پیش ننه ات" . این رفتارا
رو گداها هم یاد گرفتن (حتما" دیدن جواب میده)مثل اون بچهء چندش آوری که
سرمیدون پونک اسپند دود میکنه و 13-14 سالشه و ادای بچه های 6 ساله رو درمیاره و
میاد میگه " عمو گشنمه" یا "خاله گشنمه" و حرکات ابنه ای وار
انجام میده و صورتشو میچسبونه به شیشهء ماشین و چشماشو تنگ و گشاد میکنه و
اگر بهش پول ندی فحش های خواهر و مادری میده که مرد 40 ساله نشنیده تاحالا. همون
بچه ای که اسم یکی از خیابونای همون حوالی به نام باباشه و نصف زمینای همون خیابون
مال اوناست و ثروتشون به چند ده میلیارد میرسه.
خیلی بی ربط : میشه لطفا" به بچه هاتون یاد بدین که به
پدر بزرگ و مادر بزرگ هاشون نگن "بابایی" و "مامانی". آخه به
آدم پیر یا مسن، بیشتر میاد که بابابزرگ و آقا بزرگ باشه یا
"بابایی"؟!
.........................................................................................................................................
پسنوشت : امروز بعد از گذاشتن این پست،2 تا چیز با هم قطع شد : اول اینترنت و بعدش
آب!..همکارام به رئیسم گفتن ما نمیتونیم خودمونو نگه داریم! همشون ساعت 2-1.5
رفتن! آخه آدم تا حد میتونه چندش باشه؟!(اگر فکر کردید دروغ میگم، اشتباه کردید!
بخدا!)
خود ارضایی
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:28
شماره پست: 17
میخواستم اسم پست یک چیزی تو مایه های : راضی بودن از خود یا
:احساس رضایت از اون کوفتی که هستم، باشه ولی دیدم سخت و ثقیله...برا همین
خلاصه اش کردم...بماند...
من همیشه بر این باوربوده و هستم که خدا هر چیزی روبه هرکی
داده،در عوض یک چیزایی رو نداده،یعنی در کل که حساب کنی، میبینی که عدالت
برقرار شده. حالااینکه هر کی از اون چیزی که هست راضیه یا نه؟! یک داستان دیگه
ست..سخته که اعتراف کنی فلان ایراد رو داری،اگر هم از خودت راضی
باشی،میگن:ازخود راضی!.. من خودم شخصا" هر چند ناراحتم از اینکه خیلی
چیزها رو ندارم، ولی در کل از داشته هام راضی ام..
سال اول و دوم دبیرستان بودیم که با توماج خدابیامرز -بواسطهء
یک کتاب که به دست من رسیده بود- رفته بودیم تو خط پرواز روح از بدن! کتاب یک
خودآموز یک ماهه بود که تمرینات بخصوصی داشت. یکی از تمرینهای کتاب ،شناخت بدن خود
بود.به این ترتیب که میگفت باید جلوی آینه بایستید و ببینید دقیقآ چه تفاوتهایی با
بقیه دارید... این موضوع برای من جالب بود و هست... و عجیبه که بعضی ها نسبت به
خودشون بی تفاوت اند... داشته ها و نداشته های من اینان:
من صدای خیلی مضحکی دارم. یعنی وقتی یاد "انکر
الاصوات لصوت الحمار" میفتم، میبینم که باجی به حمار نمیدم. یک
صدای تو مخی و تیز و خش دار و آزار دهنده. من هیچوقت سعی نکردم با این
صدام بخوام حرفای عاشقانه بزنم،چون اگر بخوام زمزمهء عاشقانه(!) بکنم،یک چیزی
از گلوم درمیاد تو مایه های صدای بریدن یا بهم مالیدن "کلم برگ" یا یک
قرچ و قروچی تو همون مایه ها. این صدا اعتماد به نفس منو تا اون حد ازم
میگیره که همون کوفتی که بعضی وقتها مینویسم رو هم نمیتونم بخونم و موقع
خوندنش نفسم بند میاد و ضربان قلبم میره رو ۱۵۰ و تمام تارهای صوتیم شروع میکنن به لرزش... حالا شما تصور
کنین اون صدای تیز و کلفت با لرزش هم همراه
بشه...
من از موهام واقعا" راضی ام. یک زمانی قهوه ای خیلی
خوشرنگ بود و یک قسمتهاییش حالت مش بلوطی(!) داشت و همه رو سر کار میذاشتم
و میگفتم:"دختر داییم یک رنگ گیاهی با تخم مرغ و قهوه درست کرده
واسم،رنگ میکنمشون!" و واقعا" رنگ شده به نظر میرسید. اخیرا" از
اون حالت دراومده ولی بازم راضی ام. هم از رنگش و هم از حالت گیریش. یعنی هر وقت
به هر حالتی که بخوام درمیاد..دست خدا درد نکنه... در عوض تو دندون هام کم کاری
دیده میشه! من با اینکه به دندونام خیلی میرسم ولی حال و روزشون رو دوست ندارن.
ردیف پایینی دندونام،منظم و مرتب نیستن.وقتی نوجوون بودم خجالت میکشیدم ارتدنسی
کنم و الانم پولشو ندارم. ردیف بالایی کلا" منظم ترن با این اشکال که ۲تا جلویی ها یکم بزرگترن ...نه خیلی خرگوشی ولی تو مایه های
دندون اسب... ضمنا" سال ۸۵ ،
دندون شماره ۵ سمت چپ بالا رو کشیدم که خیلی احساس ندامت دارم از اون
واقعه...
یکی از چیزهایی که خیلی خدا رو بابتش شاکرم،اینه که ریش های من
از پایین درمیان.یعنی از زیر گونه ام. به قول خودم "اروپایی " در
میان. دیدین بعضی ها ریش هاشون دقیقا" از زیر چشمشون در میاد؟! اونطور
صورتا مجبورن ریش هاشونو بزنن - از ته - چون اگر بخوان ریش یا ته ریش بذارن،
صورتشون خیلی تیره میشه، ولی برای من که پوست صورتم جنس خوبی نداره و کلا"
رابطه ای با تیغ زدن ندارم و با توجه به اینکه بهم گفتن که ته ریش بهم میاد،منم از
خدا خواسته، همیشه ته ریش میذارم...
من راه رفتنم خیلی احمقانه است. یعنی موقع راه رفتن، هیچ
هماهنگی ای بین دستها و پاهام نیست و اگر همه شون به بدنم وصل نبودن،موقع راه
رفتن،هر کدوم از دست و پاهام به یک سمت حرکت میکردن. از هیکل خودم راضی
ام. اصولا" ما خونوادگی از ۲۳-۲۴
سالگی هیکل هامون یک دفعه درشت میشه و استخون میترکونیم..ولی من تا ۲۴-۲۵ سالگی نترکیده بودم!نگران لاغری بودم و
"سپروهپتادین" میخوردم ، ولی بعدش یکمی وزنم رفت بالا و الان کلا"
راضی ام و شاکر!... ضمنا" من گوش های داغونی دارم. نه خود گوشم،شنوایی ام رو
میگم. من یکی از گوشام تقریبا" ۳۰
درصدی شنواییش کمه.. البته نمیدونم کدوم گوشمه.. فقط میدونم که بعضی وقتها خوب
آنتن نمیده! در عوض چشمهای عجیب و غریبی دارم یعنی مشتی برام کار میکنن..چه حالی
داشت وقتی زمان دانشجویی ،همیشه اولین کسی که "یار" رو میدید من
بودم.. از دورترین فاصلهء ممکنه...
چقدر طولانی شد... پس کی در مورد خصوصیات اخلاقی و ذهنی
ام بنویسم؟!...شما تاحالا به تمام خصوصیات خودتون دقت کردین؟ اگر تاحالا
این کار رو نکردین،حتما" انجام بدین.جالبه..
ترشی و ماست
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت
14:33 شماره پست: 18
" ترشی و ماست :عزرائیل ورخواست "
از بچگی یک چیزهایی تو ذهن همهء ما کردن که خیلی از اونا درسته
و خیلی غلط و هر چند ممکنه "راوی حدیث" خودش خبر نداشته باشه،گاها"
دارای پایه و استدلال علمی هم هستند. خیلی از اونا هم فقط توهم یا
عادت اشتباه یا هرچی میخواد اسمش باشه است که فقط دست و پا گیره و جلوی تفکر باز
رو میگیره... البته من شخصا" ازاکثر این شایعات خوشم میاد. به نظر من تو این
طور تصورات یک اصالت خاصی نهفته است که به قومیت و آداب و رسوم و عادتهای هر منطقه
ای برمیگرده که برای من جذابه.. همونطور که غذاهای محلی و لباسهای محلی و رقصهای
محلی برام جذابیت فوق العاده ای دارن. از طرفی اگر بخوایم نگاه کلان تری به این
تصورات داشته باشیم ، گاهی نه تنها ما رو از خیلی چیزها غافل میکنه ، بلکه بطور
مضحکی فقر فرهنگی خاک توسری مونو بهمون گوشزد میکنه البته "ان کنتم
تعقلون" ... حالا اینقدر زود نگید :"این گه خوری ها به تو نیومده"
بابا ما هم آدمیم! درسته کلمون کمبزه ای یه و مال شما گرد! ولی
ما هم سری ایم تو سرا*...
ما کلا" خونوادهء شکمویی هستیم (نمیدونید چقدر خوبه!)
برای همین تو هر زمینه ای بخوام هر حرفی یا مثالی بزنم، یک اثری از غذا و خوراکی
توش هست.. همین حکایت "ترشی و ماست : عزرائیل برخواست" یکی از
اوناست. میگن ترشی و ماست رو اگر با هم بخوری "لک میاره" حالا اینکه کی
تاحالا دچار لکه شده؟! من که تاحالا ندیدم کسی لکه ای بشه و مجبور بشه لکه
گیری کنه.. البته ترشی و ماست به هر غذایی نمیاد. مثلا" ماهی خوب مثالیه...
که ما اکثرا" سیرترشی چند ساله باهاش میخوردیم و من طبق عادت دوست
داشتم بعد از غذا یک کاسه ماست بخورم که مامانم نمیذاشت. یا مثلا" لوبیا پلو
که با ترشی لیته و ماست هردو خوش میاد..حالا خودتون انتخاب کنید..
چندتایی اصطلاح هست که من فکر میکنم خراسانی-مشهدی باشند، حالا
اگر جاهای دیگه هم بکار میبرن شما بگید؟ مثلا" میگن "سفیدی و قرمزی با
هم نمیسازن" که این خیلی کلیت داره؛ ولی من سعی میکنم بهش عمل کنم.
مثلا" هندوانه و شیر بهم نمیان (یحتمل آدمو اسهال کنه!) یا مثلا"
: توت فرنگی و دوغ! حالا شما هم ریسک نکنید و نخورید. حتی شنیدم : "سیاه
و سفید بهم نمیان" که بهش زیاد اعتنا نکردم.
این کتابها و مطالب طالع بینی هر چند چرند، ولی واقعا"
سرگرم کننده اند!.تست های روانشناسی هم از همین نوع اند و جدیدا" appهای
فیسبوک و موبایل... البته دخترا بیشتر دنبال این طور چیزان... ولی دیده شده مردایی
که دارای خصوصیات خاله زنکی و فضولی بوده و علاقمندند به این
داستانها(مثلا" من!)... مثلا" میگن مردای اردیبهشت خوب اند و زنای
اسفندهم همین طور! از طرفی میگن مردها با زنهای ماه +6 نباید ازدواج کنن.مثلا"
مرد فروردینی با زن مهر نمیسازه: تریپ خربزه و عسل!
فقط اینکه به بعضی ها میگن بساز یا مثلا" به برخی میگن
"نساز" رو نمیفهمم. مثلا" کسی که بسازه، با چه چیزها یا
کسایی میسازه؟ یا یعنی همه چیز بهش میسازه؟! یا چی رو میسازه؟ یا اونی
که "نسازه"، یعنی یک چیزهایی بهش نمیسازه؟ یا مثلا یعنی با یک کسایی
نمیسازه؟ یا اصلا" سازش تو مرامش نیست؟...
لطفا" بسازید...
.................................................................................................................................................
یک مثالی از اول که میخواستم این پست رو بنویسم تو ذهنمه که
هیچ ربطی به قضیه نداره: دو سال پیش تو ترکیه، استخر هتل، یک خونواده فرانسوی بودن
با سه تا بچه: یک پسر 3-4 ساله، یک پسر 8-9 ساله و یک دختر 10-12 ساله. هر سه تا
بچه خوب شنا میکردن و باباهه داشت باهاشون شیرجه کار میکرد و استیل شناشونو درست
میکرد. اون پسر کوچیکه لخت لخت بود! با دیدن دودول اون پسره خیلی تحت تاثیر
قرار گرفتم!!. من هیچوقت تو زندگیم به اندازهء اون پسره فراغت نداشتم...
فقط سه بار!
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:7
شماره پست: 19
"اگه نشه ، مو کونمه سه بار مِزنُم زِمین" این
حرفیه که خیلی از مشهدی ها جهت اثبات حقانیت حرفشون میزنن!
داستان اینه که وقتی آدم کار اشتباهی انجام میده، چند تا
رویکرد میتونه داشته باشه : یا میشه حاشا کنه ویا اینکه اصلا" به روی
خودش نیاره(که فرقی نداره-هر دو به یک اندازه ترسو بودن و خاک برسری رو نشون میده)
دیگه اینکه بگه که اشتباه کرده. حالا به هر صورت : داداش شرمنده - آقا ببخشید -
بابا بیخیال - عذر خواهم رفیق - همسر عزیزم: گه خوردم.... همهء اینها مدلهایی از
استغاثه است.تو یک مرحله بعد از این، که مصیبتش خیلی بیشتره ، میخوای یک حرفی بزنی
که طرف مقابل باورش کنه .. که اکثرا" تو این مرحله، از کلماتی قسم گونه
استفاده میشه... مثلا" خود من - همینجا- چندین و چند بار قسم خوردم.
خیلی وقتها خواستم اتفاقهای روزمره مو اینجابنویسم، ولی بعدش گفتم شاید خواننده ها
باور نکنن!... نمیدونم چرا هر جا میرم و هر کار میکنم ، یک
اتفاقهایی میفته که غیر طبیعیه. مخصوصا" جدیدا" که
کلا" همه قاطی کردن و همه شرایطشون غیر عادیه.. اگر همین اتفاقهای مضحک
رو بخوام برای کسی تعریف کنم که دیگه مصیبت عظماست. صدام رو از پست قبل تر تصور
کنید و مخلوطش کنین با لبخندی که در مواقع جدی میاد رو لبم و در حالت بحرانی تبدیل
میشه به خنده و در مواقع خیلی حاد که مثلا" یکی غش میکنه و یا میمیره
تبدیل به قهقهه میشه... حالا با این شرایط ، وقتی میخوام یک حکایت تعریف کنم ، طرف
چطوری باید باور کنه؟ واقعا" نمیدونم.. این اتفاقهای عجیب اونقدر تو
زندگی من زیادن که وقتهایی که تنهام یا دارم تو خیابون راه میرم و اونارو تو ذهنم
مرور میکنم، با خودم میخندم... خوب مسلما" اونی که منو تو خیابون میبینه همون
فکری رو میکنه که شمایی که داری این پست رو میخونی میکنی...
آقابزرگ خدابیامرز که فوت کرد، ما مشهد بودیم و همون صبحی که
فوت کرد از مشهد به سمت بجنورد راه افتادیم. ظهر رسیدیم بجنورد و داستان شروع شد.
مامانم اینا یک تعداد نامحدودی خواهر و برادرن با اسم و فامیلهای متفاوت که
یک مادری-پدری چیزی مشترک داشتن باهم. از این تعداد،6-7 تاشون باهم تنی ترن! :
دایی هام اصغر و حسین(معروف به کاپیتان) و خاله هام مهین و فریبا و سیما و رویا.
هر کدوم از اینها هم برای خودشون یک سریال ۹۰ قسمتی اند و وقتی با هم یکجا جمع بشن واقعا" خنده
دارن... ظهر که رسیدیم بجنورد همه تو حالت گریه و زاری بودن و این خواهرو برادرا،
هر کدومشون که از راه میرسیدن و همدیگه رو میدیدن، زاری
شون به شیون تبدیل میشد و تا شب همین حکایت بود و تا آخر شب که فقط
ناله هایی باقی مونده بود و همه منتظر فردای تشییع جنازه بودن. جسد رو از سردخونه
تحویل گرفتیم و بردیم تا تو حیاط بچرخونیم و بعدش بریم برای تدفین. وقتی
میخواستیم جسدرو روی دست ببریم داخل، 200-300 نفری تو حیاط بودن و یکدفعه جو
بهم ریخت. هر کسی یک حرکتی میزد و همهء مهمونا یک جورایی مراقب "صاحب
عزا"ها بودن.. من از روی پله ورودی داشتم کل ماجرا رو نگاه میکردم و کپ کرده
بودم: خاله هاو مامانم داشتن از رو کول هم میرفتن بالا تا به جسد برسن و
عملا" به جسد حمله ور شده بودن! مهین خاله که قد نسبتا" کوتاهی هم داره،
میپرید که بتونه گوشهء پای جسد رو بگیره؛ نمیدونم میخواست باهاش چکار کنه؟ در همین
حین کاپیتان تریپ غش برداشته بود و به حالت نیمه غش به ستون تکیه داده بود و تنها
کسی که میتونست هیکل 120 کیلویی اونو جمع کنه،پسرخاله ام محمد بود که اونم تو همون
لحظه تریپ رعشه برداشته بود..یعنی به یک جا ذل زده بود و سرشو میلرزوند و لپ هاش
مثل دونده های استقامت بالا و پایین میرفت...انگار که چیزی نمیشنوه و کسی رو
نمیبینه... من که میدونستم حداقل 90 درصدش تریپه، گفتم بلند شو کاپیتان رو
جمع کن : اونم رفت تا داییم رو بلند کنه،بهم که رسیدن، همدیگه رو بغل
کردن و دوتایی تو بغل هم شروع کردن به گریه... وسط شلوغی ، بغل تو
بغل، افتادن رو زمین و تو زمین مثل فیلمها با هم غلت میزدن.. ول کن قضیه هم
نبودن... واقعا" کپ کرده بودم.. بهر بدبختی ای بود جسد رو گرفتیم تا ببریم
جلو آمبولانس برای بردن. من سر جسد رو گرفتم و بردم جلو در عقب آمبولانس و
سریع رفتم تو ماشین و جسد رو کشیدم تو و راننده آمبولانس هم در رو بست! من موندم
و جسد تو عقب ماشین!. ماشین راه افتاد و من از شیشهء کوچیک پشت ماشین ملت رو
میدیدم که در ادامهء حرکتاشون دنبال ما میدویدن...هیچوقت اون صحنه رو فراموش
نمیکنم...انگار خودم مرده بودم و داشتن خودمو تشییع میکردن.ته نعش کش هیچ منفذ
هوایی نداشت و احساس کمبود هوا داشتم ولی اونقدر بهت زده بودم که هیچ عکس
العملی نمیتونستم نشون بدم. من آخرین همراه آقابزرگ بودم. ملحفهء سفیدی که
دورش پیچیده بود، از روی زانوش کنار رفته بود و کشکک زانوش جلو
صورتم بود... آناتومی من دقیقا" شبیه آقابزرگه.... همه میگن که حتی مدل
نشستنم هم مثل آقابزرگه... داشتم شباهتامونو تو ذهنم مرور میکردم..واقعا" یک
لحظه فکر کردم آینده و مردن خودم هم همینه..یکم غم به دلم
نشست.دستم رو گذاشتم رو زانوش،براش فاتحه خوندم و ملحفه رو کشیدم
روی پاش. خدابیامرزدت آقابزرگ. خدا بیامرزدم....
تبصره: همون پسرخاله ام که رفته بود کاپیتان رو لحاظ کنه، با
یکی از دختر همسایه هاشون دوست بود و رفته بودن خواستگاریش. بابای دختره از دوستی
اونا بیخبر بود. باباهه گفته:انتخاب و تصمیم نهایی به عهدهء دخترمه..... پسرخاله
گفته : اون منو میخواد... باباهه گفته : فکر نکنم. پسرخاله هم گفته : اگه
منو نخواد، همینجا کونمو سه بار میزنم زمین!... خواستگاری بهم میخوره....
پسنوشت : ۲
ساعت دیگه میرم بوشهر.تا سه شنبه...میای؟
شنبه نوشت : میخواستم یک پست کنم اینو که توش ازتون بپرسم :
"شما به پدربزرگ/مادر بزرگات چی میگید؟!"...آقا بزرگ؟مادر بزرگ؟ مامانی؟
بابایی؟ ننه؟ بی بی؟.... حالا پست نمیکنم...همینجا جواب بدید؟
توهم
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
ساعت 16:21 شماره پست: 20
یکی از دوستام گفته بود در مورد توهم صحبت کنیم،ولی خودم تو
ذهنم بود که یک پست در مورد "چشمهای سیاه" بنویسم!، دیشب یک خواب توهمی
دیدم و جنی شدم!
توهم رو تا چند سال قبل بیشتر در ارتباط با اثرمواد توهم
زا بکار میبردیم ولی الان علاوه بر اون، بیشتر در مورد سوء تفاهم بکار
میره.مثل اینه که در مورد یکنفر، یک قضاوت غلط یا تصور غلط داشته باشی که تو
اینطور موارد میگن: توهم زدی!... . توهم زدن به خودی خود شاید اشکالی نداشته باشه
ولی اگر طبق توهمی که زدی، بخوای عکس العملی نشون بدی یا ذهنیت خاصی نسبت به شخص
خاصی پیدا کنی، مسلما" یا شرمندگی یا پشیمونی به بار میاره...
دیشب قرار بود برم آبادان.پریشب خواب دیدم که هواپیما منفجر
میشه و میمیرم.دیشب وقتی هواپیما اومد رو باند و سرعتشو برای بلند
شدن زیاد کرد، داشتم دعای حضرت فاطمه میخوندم.هماپیما بلند نشد و ته باند
واستاد! بد توهمی بود... گفتن آبادان گرد و غباره و امکان پرواز نیست! برگشتم!
سال 81 یا 82 عروسی دختر داییم بود. اکثر فامیلها خونهء داییم
تو گرگان جمع شده بودیم.خونشون یک ویلای خیلی بزرگ بود وسط یک باغ و داییم 3-4 تا
آپارتمان روبروی خونه رو برای مهمونا اجاره کرده بود. علاوه بر فامیلهای ما،
فامیلهای زنداییم هم بودند و همچنین دوستهای دختردایی و پسرداییم. 60-70
نفری میشدیم.خلاصه خیلی شلوغ بود. شبها کل این جمعیت تو حیاط و تو ویلای اصلی
بصورت کلونی-کلونی سرگرم بودند. دختر و پسرای همسن و سال من باهم مشغول تیک و
تاک بودن و من و پسرداییم پیام هم که اون زمونا پرچم دار امر مخ زنی بودیم،
از همه مشغولتر!! فامیلهای زنداییم هم ماشاءاله از نظر دختر خیلی قوی ظاهر شده بودن!
بطور همزمان: زنها مشغول غیبت کردن، گروه سنی یک کم بزرگتر از ما مشغول عرق خوری و
ردهء مسن ها مشغول تریاک کشیدن و نشئه کردن! خلاصه جشنی برپا بود. این عشق و حال
یک دورهء 3-4 روزه ادامه داشت. جاتون خالی... .
شب بعد از عروسی بود: من و همون پسرخالهء پست قبلی و همون دختر
همسایهء پست قبل (که اونموقع نامزدش شده بود) بهمراه پسر کاپیتان(پیام) تو یکی از
اتاقها داشتیم میگفتیم و میخندیدیم. قبلش استراحت کرده بودیم و سرحال... بقیه هم
مشغول لهو و لعب ،... یک دفعه صدای نعرهء یک زن اومد که بلند داد میزد :"یا
الله" و صدای گرمپ گرمپ دویدن میومد. در اتاق رو باز کردم دیدم یکی از
دوستای زنداییم – که بهش خاله میگفتیم- چادر رنگیش رو که افتاده رو شونه اش
با دست گرفته و نعره زنان از تو راهرو به سمت در حیاط میدوه.سرو صداش اونقدر زیاد
بود که حواس همه روبه سمتش مشغول کرد. از در که رفت بیرون حس کردم زمین داره زیر
پام میلرزه.زلزله شد... یک دفعه صدای جیغ و داد بلند شد. تو همهمه صدای داد
داییم میومد که: نترسید،خونه ضد زلزله است...ما برگشتیم تو اتاق و در رو
بستیم.صدای سرو صدا میومد ولی نمیدونستیم چی به چیه؟! محمد ، رخساره رو گرفته بود
و من و پیام هم تا بیایم و به خودمون بجنبیم و تریپ وحشت برداریم، زلزله تموم شد.
بعد از چند ثانیه رفتیم بیرون تو حیاط.همه بیرون بودند. خاله وسط حیاط نشسته
بود و از ترس و اضطراب داشت گریه میکرد.یعنی یک چیزی بین ناله و گریه. خاله در
واقع خالهء کسی نبود.بلکه استاد زنداییم بود و دختردایی هام بهش میگفتن خاله و ما
هم به قرینهء لفظی میگفتیم خاله... داییم اومد و گفت که همه بریم داخل.همه تو هال
جمع شدیم و هنوز همه ترس و وحشت از چهره هاشون پیدا بود. کم کم اون روی خنده دار
ماجرا خودشو نشون میداد: همگی همهء کارا و حرفها رو غلو میکردن و داستان خنده دار
تر میشد: زن داداش من میگفت که تو دستشویی بوده و تا زلزله شروع شده، با شلوار
نصف-پایین کشیده،ترسیده از توالت بیاد بیرون؛ داداشم داشته از بیرون میکوبیده روی
در که در رو باز کنه و میگفت من مونده بودم که بترسم یا بخندم؟ شوهر خاله ام میگفت
که کاپیتان(با قد 120 سانت) از روی سر بابام(با قد 180 سانت) شیرجه زده که خودشو
زودتر به در برسونه و احمد آقا هم با سیخ و لول تریاک تو دست، با شورت مامان دوز
راه راه پریده بود وسط حیاط و هورت هورت داشت آب قند میخورد که :فشارم افتاد!
(اصلا" هم نشئه نبود!)کم کم من و پیام (که طبق یک عادت کثیف قدیمی تو
جمع زرگری صحبت میکردیم) شروع کردیم به سوژه کردن بقیه. اول از همه گیر داده بودیم
به خاله. میگفتیم مگه ماهی یا مگه کلاغه که قبل از شروع زلزله فهمید که میخواد
زلزله بشه؟چقدر خندیدیم... بعدش گیر دادیم به دخترا و زنا. میگفتیم : هرکی
بیشتر گناه کرده، بیشتر هم ترسیده! مثلا" میگفتیم: اون دختر دایی کوچیکه
که کم ترسیده، احتمالا" در حد یک لب و لوب گناه کرده! اون یکی
دختره یک چند باری لحاظ شده.... اون یکی چند باربیشتر لحاظ شده! و ... تا
رسیدیم به خاله! میگفتیم خاله هه احتمالا" تو جوونیش کم اینور و اونور نبوده
که اینطوری ترسیده! حتما" از خودش خیلی کار کشیده!!... و از اینطور شوخی های
لش مردونه!...
آخر شب از مامان پرسیدم خاله چرا این حرکات رو اجرا میکرد؟!
مامانم گفت که بنده خدا وقتی بچه بوده، تو زلزله، پدر و مادرش زیر آوار موندن...
خیلی شرمندهء خودم شدم...
حالا شما مطمئنید که درست دارید فکر میکنید؟ مطمئنی که توهم
نزدی؟ ای بابا ، توهم نزن دیگه ..
وقتی بابا کوچک بود
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ساعت
11:12 شماره پست: 21
من در کنار اینکه بیماری درمان نشدنی "نارضایتی"
دارم، یک مشکل دیگه هم دارم و اونم اینه که "توهم" دارم که در زمینه های
مختلفی استعداد دارم و اگر شغلم یکی از اونها بود آدم موفقی میشدم. حالا بعضی از
این کارا رو واردش شدم و بهش ادامه ندادم و برخی از اونها رو اصلا" انجام
ندادم ولی همچنان فکر میکنم خیلی در اون زمینه خیلی استعداد دارم!! :
-طراحی لباس : یکی از کارایی که من خیلی دوست داشتم و دارم که
انجام بدم، طراحی لباسه.اولین دفعاتی که پی به این استعداد بردم، بر میگرده به
دوران نوجوونی. سالهای آخر دبیرستان.اون وقتها خیلی خوب میفهمیدم که به هر کی چی
میاد و چی نمیاد. تا حدی که نه تنها پسرهای دوست و فامیل و رفقا، بلکه این قضیه به
"عروس" های خونه و دخترهای فامیل هم رسیده بود و نظر من با اهمیت لحاظ
میشد! اونوقتها اصلا" اطلاعی از طراحی لباس و مد و... نداشتم و اینترنت هم در
کار نبود(حداقل من نداشتم) بعدا" با ورود به دانشگاه کم کم در مورد این قضیه
بیشتر مطالعه و تحقیق میکردم. تقریبا" به همهء این شبکه های مد و خیلی از
دیزاینر ها ایمیل زدم که ببینم چطور میشه وارد این حرفه شد ... بعد از آشنایی با
عیال،وقتی دیدم اون خیاطی رو خوب بلده و کلاس "طراحی لباس" میره، منم
راه رو هموارتر دیدم. اونموقع سرباز بودم و نمیتونستم برم سر اون کلاسها. بعد از
سربازی رفتم دنبال پول درآوردن و در نتیجه نه تنها استعدادم نشکفته باقی موند،
بلکه پولدار هم نشدم! البته هنوز هم اون کار تو ذهنمه. بالید اول یک دوره کلاس
طراحی برم. بعد همزمان کلاس طراحی و دوخت لباس .صد البته اول تر باید تنبلی رو
بذارم کنار.
- قاچاق مواد : یکی دیگه از زمینه هایی که من فکر میکنم خیلی
درش استعداد و توانایی دارم، حمل و نقل،قاچاق، فروش مواد و معتاد کردن جوونای
مردمه! این قضیه هم برمیگرده به دوران دبیرستان.اون موقع ها، با توماج خدابیامرز
مدام در حال برنامه ریزی برای آینده مون بودیم و چیزی که هردو به اجماع رسیده
بودیم، این بود که رانندهء کامیون ترانزیت بشیم! قرار بر این بود که یک کامیونی
بگیریم که بتونیم زنهامونو هم بندازیم عقبش و بزنیم به کویرو شب تا صبح تو کویر در
حال رانندگی باشیم و با هم گپ بزنیم و حالشو ببریم. قرار بود از مرزهای شرقی مواد
بار بزنیم و جاساز کنیم و در ایستگاه اول تو کرمان تخلیه کنیم و بعد به سمت مرزهای
ترکیه حرکت کنیم و بعد هم رو به اروپا. اونطوری هم لازم نبود کسی رو تحمل کنیم، هم
خودمون 2 تا بودیم و هم پول مشتی در میاوردیم. متاسفانه بعد از فوت توماج، همهء
برنامه های منم عقیم موند. بعدش وقتی با آقا رضا (رجوع کنید به 3-4 تا پست قبل تر)
دوست شدم ، آقا رضا باتموم چم و خم قضیه و آدمهای کلیدی(!) آشنا کرد ولی
متاسفنه آقارضا هم فوت کرد و اون قضیه هم عقیم موند. تو تهران و قبل از ازدواج،
دوباره با یک نفر راه بلد! آشنا شدم : ممد نیش نیش! که اونم به نتیجه نرسید(البته
اون فوت نشده!) و بعد هم ازدواج کردم و کلا" بیخیال اون عوالم شدم. به قول
فیلم heat : برای اینکه بتونی خلافکار موفقی باشی،
باید بتونی در عرض 5 دقیقه از تموم داشته هات بگذری و بری! ... که من دیگه اون
شرایط رو ندارم!
- آشپزی : قبلا" هم گفته ام که ما خونوادگی دارای یک
استعداد آشپزی آمادهء بالفعل شدن ایم! همیشه مامانم - که آشپزی فوق العاده عجیبی
داره و دستپختش زبانزد همهء دوست و آشناست- مجبور بود طوری غذا درست کنه که از زیر
تیغ انتقاد 4 تا مرد ایراد گیر بتونه سالم بیرون بیاد و بیچاره هر چند تنها ولی
اکثرا" سربلند بیرون میومد و میاد! وقتی دانشجو بودم، قرعهء آشپزی بطور
خواسته میفتاد به اسم من، البته اونوقتها امکانات کم بود. ولی دوران تهران،
امکانات بیشتر بود و آشپزی من روزبروز بهتر میشد. فکر میکنم 2 تا نقطه قوت خیلی
خوب دارم. یکی اینکه از طعم و مزهء غذا یک درک خیلی خوب دارم ودوم و مهمتر
اینکه وقتی یکی از غذام لذت میبره، واقعا" با تمام وجود خوشحال میشم. تو این
سالها همیشه با داداش بزرگم - که اونم برای خودش کلی ادعا داره تو این زمینه-
همیشه در حال صحبت از روشهای بهتر و غذاهای خوشمزه تر بودیم و هر دو در آرزوی
داشتن یک رستوران. متاسفانه هر دو مهندس مکانیک هستیم و مبتلا به زندگی! بالاخره
"علی" کاری رو که هر دو دوست داشتیم،عملی کرد و همهء داشته هاش رو
برداشت و از تهران برگشت مشهد و رستوران زد. علی 1 سال تو تهران تحقیق میکرد و
تمام رستورانهای ایتالیایی معروف تهران رو امتحان کرد و با دید عامل کار رو شروع
کرد.نکته سنجی علی تا حدی بود که حتی ابعاد میز و صندلی های رستورانشو خودش طراحی
کرد! به نظر من رستورانش بهترین رستوران ایتالیایی ایرانه! (دقیقا" بهترین
ایران نه بهترین مشهد): رستوران "کلید" تو مشهد. الانم چند وقتی هست که
برای گسترش کارش به من پیشنهاد داده که برم مشهد.منم بشدت دارم وسوسه میشم که
برم... فقط اینکه اینجا تو تهران حس میکنم چند تا کار باقیمونده دارم و بهمین دلیل
یکم با خودم درگیرم....
- سینما : سینما هم مثل بقیه چیزهایی که گفتم، به گذشه
برمیگرده. بابام زمون جوونیش فیلم باز بوده و هنوزم همهء فیلمهای قدیمی و بازیگرا
و کارگرداناشو میشناسه و هنوزم خوب فیلم میبینه. اون یکی داداشم هم تو برانگیختن
این حس من موثر بود.فیلمهای روز و VHSو مجله فیلم از دوران نونهالی و نوجوونی من بصورت خیلی پررنگ
دور و برم بوده. قبول شدنم تو فوق لیسانس تهران برای این بود که بتونم بیام تهران
و connection پیدا کنم و بتونم برم سر کلاسهای سینما
و فیلمنامه.اوایل تا حدی موفق بودم و خوب پیش رفتم.سالهای 84 و 85. ولی با شروع
سربازی و بعدش ازدواج انگار همه چیز بهم پیچید و البته تنبلی خودم هم مزید یر علت
شد. تو یک سال اخیر که دارم کم کم stable میشم و
به یک آرامش نسبی رسیدم، دوباره شروع کردم و اتفاقا" خیلی از روابط و آدمهایی
که آرزو داشتم بهشون برخورد کنم یا زمینهء ارتباطمون برقرار بشه ، برام محقق شدن
ولی اینکه باید کارمند باشم و خرجی زندگی و اجاره خونه بدم، کلی وقت و انرژی و
تمرکز منو گرفته. دوست دارم بتونم بطور تمام وقت بنویسم و بخونم. یعنی خیلی دوست
دارم یک Gap بمدت 6-7 ماه تو کار میداشتم تا بتونم
از فرصتهام استفاده کنم،ولی همون دلایل بالا باعث شده که قدرت ریسکم بیاد پایین و
صد البته تنبلی هم بی تاثیر نیست! ولی این یکی کار و فرصت رو نمیخوام مفتی از دست
بدم. یکی از دلایل ساختن این وبلاگ هم همین بوده که جلوی تنبلی خودمو بگیرم.
اینا چندتایی از زمینه هایی بود که من در موردش متوهم ام. یعنی
الان واقعا" نمیدونم که تو کدوم یکی ها استعداد و توانایی دارم و تو کدوم ها
ندارم. ولی چند تا چیز رو میدونم: اینکه خیلی از آدمهای موفقی که دیدم،
الزاما" استعداد زیادی نداشتن و بیشتر همت بلندی داشتند.حالا ممکنه پرکار یا
خرکار یا خرخون یا... بوده باشند، مهم موفقیته. دوم اینکه یک جاهایی باید ریسک کرد
که همیشه هم موفقیت بهمراه نداره.ولی بقول داداشم برای اینکه از یک رودخونه بپری،
احتمال اینکه پات بره توش یا پاچهء شلوارت خیس بشه هم هست..ولی اهمیت کدومش
بیشتره؟! برنامه ریزی هم مهمه. چقدر زیاد تو کتابهای آنتونی رابینز و امثالهم
خوندم که باید برنامه ریزی کرد و اهداف رو نوشت و هیچوقت نکردم و ننوشتم... خدا
کمکم کنه. فکر کنم هرکس شما هم همینطوری باشی که خیلی از کارا رو دوست داشتی
که انجام بدی و نتونستی یا نشده.کاری که فکر میکنی توش استعداد داری یا موفق
میشی...درسته؟!
......................
پ.ن : دیشب ما بهمراه یک زوج که تازه با مادرزن دوست شدن
مهمون خونوادهء عیال بودیم. از قضا این بنده خدا کارگردان بود و بیشتر کار
تبلیغاتی میکرد و همچنین تلویزیونی... صحبتهای فیمابین بماند، در انتها بنده خدا
چند تا پیشنهاد کار نوشتنی و سینمایی بهم داد و گذشته از اون گفت خیلی صورت خوبی
دارم و به درد کا تبلیغات میخورم! تازه از مادرزن گلایه کرد که : شما کم لطفی
کردی که نگفته بودی همچین داماد خوشتیپی داری... خوب مسلما" من نه تنها
کیفور شدم بلکه از اینهمه تعریف یکجا کلی چاق شدم... گذشته از اون پیشنهادهای
کاریش-هرچند شاید در حد حرف بوده باشه-ولی خوشایند بود
شنبه نوشت : از ۵
شنبه میخوام بنویسم، ولی نوشتنم نیومد و کلا" انگار مغزی تو سرم نیست... یعمی
وقتی که میخوام فکر کنم که تو سرم چی میگذره؟ میبینم هیچی نمیگذره!..