بیستم ژانویه
قلبم گرفت ای نازنین
نفس دیگه نفس نیست...
قلبم گرفت ای نازنین
نفس دیگه نفس نیست...
یک پست خوب رو بذارید به حسابم و اینو علی الحساب بپذیرید و التماس دعا دارم.
حق.
...............................
میخوام بیام به دیدنت...
همیشه برام همینطور بوده: وقتی که دیگه از زمین و زمون نا امید میشم و میشینم تا یک اتفاقی بیفته که اوضاع و یا حال و احوالم عوض بشه، یک اتفاق میفته و منهم که نمونهء یک آدم جَو گیر ام، به خودم میگیرم که : خدا منو یک جور دیگه دوست داره!
علیرغم اینکه تصمیم داشتم که مداوم و به روز تر بنویسم و با اینکه میدونستم چی باید بنویسم، ولی تنبلی و بی حس و حالی جلوی نوشتنم رو میگرفت. چند تا پست موقت و آپلود نشده و نصفه-نیمه نوشتم و چند تا هم تو ذهنم داشتم که ننوشتم. البته مینویسم ولی شاید یک کم طول بکشه.
از اون اتفاقهای خوب "بوژست" بود. دوهفته پیش اسم "بوژست" دوباره اومد تو ذهنم. اسم سریالی که تقریبا" 23 سال پیش پخش شد و چون بچه بودم هیچ چی ازش تو ذهنم نبود غیر از اسمش و چند تا تصویر مبهم. میدونستم که سریال جذابی بود چون داداشهام در موردش زیاد صحبت میکردند.یک قلعه تو ذهنم بود که نگهبانهاش مرده بودند و پرچم آبی و سفید و قرمز فرانسه و یک الماس آبی رنگ! اسم این سریال هر از گاهی میومد تو ذهنم و چند روز درگیرم میکرد و میرفت. اینبار، قبل از اینکه از ذهنم بره، رفتم سراغ اینترنت. پیداش کردم و از یک فروشگاه اینترنتی تو اصفهان خریدمش. فکر نمیکردم به دستم برسه. گفته بود تا 10 روز به دستم میرسه. 4 روز بعد رسید! لذت این 23 سال دل و ذهن مشغولی رو یکجا بردم. 204 دقیقهء لذت بخش....
دومین و بهترین اتفاق این چند روز، "محمد صبحدل" بود. کسی که همونطور که به خودش هم گفتم، خیلی بیشتر از اون چیزی که متصور بود روی من تاثیر گذاشت. سال 78 کارگاه شعر و قصهء بیرجند. استاد:محمد صبحدل. اون موقع دانشجو بود و از یه دانشگاه دیگه میومد. کارگاه شعرو قصه ای که خیلی پویا بود. هم کلاسی های خیلی پرانرژی و استاد دوست داشتنی. استادی که واسمون از شعر خوب و بد میگفت. از نقد شعر. از تاویل متن و بابک احمدی. از رضا براهنی. اون کلاس باعث شد که کتابهای براهنی رو از به زحمت گیر بیارم و به کتابهام اضافه کنم. چقدر "آزاده خانوم" رو دوست دارم.با ساختار و فرم و قالب و روایت و طرح تو اون روزها آشنا شدم. مسلما" اگر شاگرد بهتری بودم، الان به خیلی از آرزوهام رسیده بودم...
یکی از کتابهایی که محمد اون روزها یه ما معرفی کرد، کتاب"پاریس در رنو" نوشتهء علی عبدالرضایی بود.کتاب رو پیدا نکردم و اسمش بد جوری تو ذهنم بود و بیقرارم کرده بود. به "مجتبی" در موردش گفتم. اونهم گشت و پیداش نکرد. کلاس تموم شد و ما متفرق شدیم و دیگه محمد صبحدل رو هم ندیدم. دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم. چندسال بعد، یعنی سال 82 قرار بود مجتبی رو بعد از 3 سال ببینم. قبل از اینکه هم رو ببینیم، گفت که برام یک سورپرایز داره. وقتی دیدمش، کتاب –پاریس در رنو- رو برام آورده بود. گفت که سال قبلش تو بازار تبریز کتاب رو دیده و یاد من افتاده و برام خریده. کتاب رو امضا کرده بود و صفحهء اولش ، یک قسمت از یکی از شعرهای خودش رو نوشته بود :
پَر کلاغ
در ردّ آسمان
انکار کوچکی است...
پاییز81-ارگ تبریز
من آخر ِ مشاورهء ازدواج ام! هرکی با من مشاوره کرده راضی بوده!
یکی از دوستهام داره داماد میشه.قبل از عقدشون، من و عیال خیلی سعی کردیم که جلوی ازدواجشون رو بگیریم که نشد! من خودم که کلا" با ازدواج اکثریت آدمها با هم مخالفم مگر اینکه شرایط خاص و بحرانی ای باشه یا یکی از زوجین، به شدت به ازدواج نیاز داشته باشه.به قول مرحوم قریب که میگفت: "کسی که خودکشی میکند، نیاز مبرم به مردن دارد" حکایش همینه. عیال هم که مثل اکثر خانومهای "فامیل ِ داماد!" فکر میکنه. که همیشه معتقدند: داماد سرتر از عروسه ویا اگر خیلی عادل و آزاده باشه، مثل عیال نمیگه کی سرتره، میگه که بهم نمیان. البته من هم کم و بیش بر همین باور بودم ...
طبق همهء ازدواج هایی که دختر و پسر قبل از ازدواج با هم دوست هستند، همیشه اکثریت مخالف قضیه اند ولی در ادامه، داماد که فکر میکنه یک چیزهایی در عروس کشف کرده که هیچکی درک نمیکنه، ویا عروس فکر میکنه که داماد علیرغم شرایط نامناسبش، چون خیلی مهربونه، پس زندگی خوبی خواهند داشت، یک جورایی عروس و داماد رای همه رو "وتو" میکنند و کار ِ خودشونو میبرن جلو و اونی میشه که میشه. در این مورد هم مثل همهء موارددیگه، فتنه کاری ها و مخ زدن های من و عیال جواب نداد و زوج جوان نشستند سر ِ سفرهء محضر عقد و ازدواج و تمام!
در ادامه، ما به عنوان "قومِ داماد" ، الان که دیگه کار از کار گذشته و عروس و خونواده اش دارن رسم و رسوم عجیب خودشونو به این بنده خدا دیکته میکنند، ما هم دیشب چند تا پیشنهاد به داماد دادیم که زیاد کم نیاره. عیال میگفت : به عروس بگو که ما رسم داریم داریم عروس به مدت 10 شب، هر شب "قنبر پلو شیرازی" برای داماد درست کنه و جهت رکب زدن، دستور پخت غذا رو بهش نمیدیم. منهم بهترین ایده ای که به ذهنم رسید، کتک زدن بود. پیشنهاد دادم به مدت 2 ماه هر شب عروس رو حسابی کتک بزنه و بهش میگفتم که احتمالا" بعد از این 2 ماه، خودش هر از گاهی میاد و میگه: کتکم بزن! البته جلسهء دیشب با خنده و شوخی گذشت و تموم شد. ولی خیلی دوست دارم حداقل یک بار عروس رو بزنه! حداقل یکی پرچم رو بالا نگه داره...
اسمش "مانی" بود. قبل از خودش مادر و پدرش حواسمو پرت کردند. یعنی توجه منو به خودشون جلب کردن. حکایت این بود که تازه اسباب کشی کرده بودم به طویلهء جدیدم. طویله که میگم، واقعا" طویله بود. خودم که اوضاع ام داغون داغون بود. از فوق لیسانس ترک تحصیل کرده بودم و میرفتم سر کار. کار خوبی بود. یک شرکت خارجی تو جاده مخصوص. خونهء تهران برام گرون بود چون قرار بود در ماه ۴-۵ روز بیشتر تهران نباشم. نمی ارزید بخاطر ۴-۵ روز تو تهران خونه بگیرم. از طرفی نیما هم که رفته بود و کرک و پر من هم ریخته بود. رفیق جدی ای تو تهران نداشتم و به همون کرج راضی بودم. من طبقه دوم بودم. خونه ۳ طبقه بود. متراژ زمین کمتر از ۱۰۰ متر بود و طبقات تک واحدی و هر طبقه ۵۰-۶۰ متر بود. البته طبقه های بالایی بزرگتر بودند گویا. خودِ خونه یک حس عجیبی داشت. شبها صداهای پچ پچ مانند میشنیدم که یک جورایی ترس و دلهره میاورد برام که با یک قرآن رفع رجوع کردمش. بماند. ... چیزی که بیشتر از همه استرسی میکرد فضا رو، دعواهای شدید زن و شوهر طبقهء پایین بود. دعواهایی که بیشتر سر و صداشون میومد و خوب نمیفهمیدم چی میگن. چون یک کم که صداها بالا میرفت، به یک زبونی صحبت میکردن که نمیفهمیدم . یا لری بود یا کردی. شایدم "لک" صحبت میکردند. نمیدونم....
خونه ته یک کوچهء باریک بن بست بود. وسط کوچه یک یارو پیری بود که همیشه در حال گرفتن ناخن های پاش بود. آخر هم مُرد.(از آگهی فوتش عکس گرفتم و چند وقتی "بک گروند" گوشیم بود!) این زنها هم ته کوچه درست جلو در خونه ما جمع میشدند و سبزی پاک میکردن یا غیبت میکردند.این خانوم پایینی هم پیششون بود. "مانی" پسر ۵ ساله شون هم در حال بازی کردن با بچه های هم سن و سالش. از بچه هه خوشم میومد. چون هم پسر بود و از پسر بچه های اون سنی خوشم میاد و هم خوشگل بود. شوهره رو ندیده بودم اوایل. بعدها که دعواها و صحبت هاشون رو میشنیدم، فهمیدم که شوهره ۲۰ سالی بزرگتر از زنه است. فکر کنم زنه صیغش بود. صبح ها -بعضی وقتها- یک پسر جوونی میومد خونشون که فهمیدم برادر زنه است و باهم درد دل میکردن و دختره گریه میکرد. بعضی شبها، دعواشون بدجوری بالا میگرفت. اعصابمو خرد میکرد. زنه رو بیشتر میدیدم. یک جورایی پا میداد. از اون صورتهایی بود که نمیتونستم نگاهش کنم زیاد. ابروهای تتو شده و صورتی که انگار تازه بند انداخته و جوشهای ریز زده! با شوهره سلام و علیک پیدا کرده بودم و یک جورایی صمیمی تر شده بودیم.
یک روز عصر، خانومه اومد بالا و گفت میخواد بره بیرون. پرسید: میتونه "مانی" رو پیش من بذاره یا نه؟ گفتم: آره. بچه هه رو آورد بالا و رفت. نمیدونم کجا رفت ولی وقتی برگشت، طبیعی نبود. یک جوری وا رفته و خسته و انگار بد خلق و بهم ریخته شده بود. نمیدونم کجا رفته بود، ولی میفهمیدم چکار کرده بود!...بماند. اونش مهم نیست. مهم پسرش بود. با پسره نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. یعنی اون نمیتونست با من ارتباط برقرار کنه. از وسایل خونه ام خوشش اومده بود. ولی یک جور عجیب و غریب. همه چیز رو بر میداشت و میپرسید: این چیه؟! / یک چیزایی رو میپرسید که باید اصولا" میدونست چی هست: مثلا" پیچ گوشتی و ریش تراش. ... این بیرون رفتن و سپردن مانی یه من، چندین بار اتفاق افتاد. بیشتر ازش خوشم اومده بود. کم کم فهمیدم که انگاری این بچه هیچ چی ندیده و نمیدونه. خیلی مظلوم بود. مثل این بچه هایی که تو فیلمها نشون میده که ۵ سال تو یک اتاق محبوس اند و هیچ چی از دنیای خارج نمیدونند. هنوز مشکوکم که باباش همون مرده بود. بعید نیست از ازدواج قبلی زنه بوده باشه... براش کارتون خریدم و گذاشتم، باز هم خوب نفهمید. دلم میسوخت براش. دیگه هربار که دعوای شدید میکردن، میرفتم بچه رو میاوردم بالا. سعی میکردم یک جورایی یک تاثیری روش بذارم، نمیشد. یک شب رفتم و اجازه شو گرفتم که ببرمش بیرون. بردمش اسباب بازی فروشی. فقط نگاه میکرد. انتظار داشتم از یک تفنگ یا یک ماشین یا کامیون خوشش بیاد. خوشش نیومد. اصلا" هیچ عکس العملی نشون نمیداد. خودم یک کامیون بزرگ خریدم براش. ندادم بهش که ببره خونه اش. اوردمش خونهء خودم. کامیون رو سر هم کردم و تو قسمت بارش وسیله میذاشتم که ببینه چه کارهایی میشه باهاش کرد. خوشش اومده بود. یک نخ به کامیون بستم . باهاش بازی میکرد.
روز آخر که داشتم از اون خونه میرفتم، رفتم در خونه شون خداحافظی. مانی اومده بود از لای در نگاه میکرد...