بادبادک باز

چه بادی میومد دیروز..اه...واقعا" از باد متنفرم.تنها زمانی که باد رو میتونم تحمل کنم، وقت بادبادک بازیه...

توضیح:من مشهدی ام و نمیتونم بگم :بادبادک. میگم و مینویسم:کاغذباد ، شما بخونید: بادبادک

اولین بار که کاغذباد فانوسدار میدیدم، 10 سالم بود:شب بود و تو محلهء قدیمی، تمام همسایه ها-تو کوچه- غرق تماشای کاغذباد هواکردن مسعود شده بودیم. مسعود پسر بزرگ "حسین آقا" همسایه مون بود. سنش زیاد بود و با اصرار داداشاش(امیر و جمال) اومده بود براشون کاغذباد درست کنه. امیر و جمال همسن و سال من بودن و وقتی اشتیاق من رو دیدن، به مسعود گفتن و از اون موقع آموزش ساخت کاغذباد شروع شد.

هر کاغذباد سه قسمت اصلی داره : دنباله-بدنه-اسکلت.که اسکلت دو تا چوب صلیب ماننده که روی بدنهء کاغذی چسبیده میشه و به دمش دنباله وصل میشه. دنبالهء کاغذباد همون طور که از اسمش معلومه مثل دم کاغذباده. 2 تا کار مهم داره: اول اینکه وزنش باعث میشه کاغذباد از تعادل خارج نشه و تهش نچرخه (البته نباید وزنش اونقدر زیاد باشه که بالا رفتن رو مشکل و کنترل رو از دست خارج کنه.) کار دومش که به نظر من مهمتره، حرکت رقص مانند دنباله است. من عاشق حرکت دنباله ام و خوب درست کردنش نشون دهندهء مهارت سازنده اشه. دنباله میتونه بصورت یک زنجیر بلند، یا سه تا زنجیر موازی ساخته بشه؛ یا دوتا گوشوارهء آویزون از دو سر چوبهء افقی صلیب بهمراه یک زنجیر دراز از ته چوبهء عمودی. ولی دنباله ای که من از مسعود یاد گرفتم و هنوزم اگر بسازم همونو میسازم، بصورت یک تک حلقه از این سر به اون سر چوبهء افقی صلیب بهمراه یک زنجیر بلنده از ته چوبهء عمودی. این دنباله رو از حلقه های کاغذ تو هم زنجیر شده باید ساخت. برای اینکه سبک باشه تا بتونیم تا حد ممکن بلند درستش کنیم، از کاغذ کاهی استفاده میکردیم. کاغذ رو بصورت نوارهای باریک میبریدیم و از تو هم رد میکردیم حلقه های توی هم رو با چسب میچسبوندیم. بدنهء کاغذباد ما یک کاغذگراف (کاغذ خیاطی) کامل بود که چهار تا مثلث از چهارطرفش قیچی می کردیم طوریکه بالاش بصورت: ^ و پایینش بصورت /\ در میومد تا بتونیم صلیب رو روش بچسبونیم... مهمترین و سخت ترین قسمت کار ساختن همون بدنه یا صلیبی بود. صلیب رو از دوتا چوب حصیر(به قول ما مشهدی ها : لوخ ) درست میکردیم. "لوخ" ها باید سالم و محکم و آفتاب نخورده باشن. یک لوخ نازک تقریبا"80 سانتی برای ضلع افقی صلیب و یک لوخ تقریبا" 130 سانتی برای ضلع عمودی صلیب. لوخ نازک رو با بستن یک نخ به دو طرف و کشیدن اون نخ دقیقا" مثل کمان در میاوردیم. برای بهتر شدن کاغذباد باید قوس تا حد ممکن نیمدایره مانند باشه و برای اینکه حصیرمون نشکنه، اون کمون رو تو اب میخوابوندیم و هر چند ساعت یکم نخ رو بیشتر میکشیدیم تا قوس کمان بیشتر بشه. بعد از 2 روز چوب مناسب بدست میومد... بعد از اون با "سریش" لوخ ها رو بهم و به کاغذ میچسبوندیم. الان کاغذ باد ما تقریبا" آماده است(بجز 2 تا فوت کوزه گری که بماند!) و تنها چیزی که لازم داریم یک قرقرهء نخ پلاستیکی یک کیلومتریه. ساختن فانوس شمع دار خوش یک مثنویه... شما فقط ببینید و حالشو ببرین.اگر هم خواستید خودم با کمال میل براتون درست میکنم. ولی تو هوا کردن کاغذباد شما هم دعوتید.فقط دور انگشتاتون چسب بزنید تانخ نبردشون..نخ رو شل کن.بپا دستتو نبره.. منو رها کن... منو رها کن....

..............................................................................

توضيح: اين پست پانزدهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

پایان 30 سالگی

پیر شدیم رفت. قبلا" هم گفته ام... من تو برنامه ریزی هایی که برای زندگیم انجام دادم موفق بودم!

وقتی دبیرستانی بودم، مخصوصا" سالهای سوم و چهارم بشدت درگیر این بودم که چه رشته ای برم... از یک طرف بدم نمیومد برم "حوزه" درس بخونم،از طرفی "سینما" هم بدجوری تو ذهنم یود و همچنین ادبیات. بالاخره با "راهنمایی" اولیا و مدرسین و با توجه به اینکه برادرم هام هردوشون مهندس مکانیک بودن، با این نیت که از نظر شغل و کار، راهم هموار میشه رفتم دنبال مکانیک. البته اون موقع ها به اهمیت پول در زندگی نکبتی پی نبرده بودم...

بعد از قبولی در دانشگاه، با انرژی فراوان نشستم و برنامه ریزی کردم: ار ۱۸ سالگی تا ۲۲ سالگی دانشگاه تموم میشه بعدش فوق لیسانس شریف قبول میشم و مدت سربازی رو میرم تو دانشگاه درس میدم و تا ۲۶ سالگی همهء اونا تموم میشن. بعدش کار میکنم و تا ۳۰ سالگی پولدار میشم و بعدش میرم دنبال کارهایی که دوست دارم...چه کارای فرهنگی و خدماتی ای که قرار بود انجام بدم... حالا اگر نمیدونین چی شد اون برنامه میگم: درسم تا ۲۴ سالگی طول کشید و تازه سال ۸۴(تو 24 سالگی) فوق لیسانس تهران قبول شدم...

مرحلهء بعدی برنامه ریزی از۲۴ سالگی بود.. دیگه عاقل تر شده بودیم و واقعیت ها تو زندگیم دخیل بودند: با نیما(دوست و هم خونه ام) چند بار این برنامه رو چک کردیم: اینکه تا ۲۶ سالگی درس فوق لیسانس تموم بشه و بعدش کار تا ۳۵ سالگی.. بعدش کم کم استراحت رو شروع کنیم.. قرار بود از ۴۰ سالگی به بعد استراحت مطلق شروع بشه و سود کارهایی رو که کردیم بگیریم و خرج کنیم .دختر و پسرامونو کم کم عروس و داماد کنیم ، بعدش قرار بود کم کم بشینیم پای بساط.. از صبح تا شب گل بگیم و گل بشنفیم و نشئه کنیم و هر از گاهی دوتا دونه از پسته های "زیر دندونی" برداریم و بذاریم دهن نوه هامون و یکم با نوه ها بازی کنیم و گوگولی کنیمشون و دوباره فیلم ببینیم و کتاب بخونیم و نشئه کنیم و گل بگیم و گل بشنفیم....به به ... حالا باز بگم چی شد برنامه؟! : این شد که من سال۸۵ ترک تحصیل کردم و یکم سینما خوندم و یک سال کار کردم و سال ۸۶ رفتم سربازی و به جای ۱۷ ماه ۲۵ ماه خدمت کردم( ۷ ماه اضافه خدمت داشتم!) بعدش هم کار دوست داشتنی!عاشق این زندگی کارمندی ام!

حالا که ۳۰ سالگی تموم شد، یک برنامه ریزی دقیق کرده ام برای بقیهء زندگی...

پس نوشت : میدونم متن انرژی لازم رو نداره... تا پست بعدی تحمل بفرمایید...

.....................................................................

توضيح: اين پست سيزدهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

آقا رضا

سال تحصیلی۸۲-۸۳ همهء ما باقیمانده های ورودی۷۸ دانشگاه روی تیغ بودیم.

من و ۳تا همکلاسیم همخونه بودیم.قرار بود آدم بشیم که نشدیم. یعنی به جایی اینکه خودمونو جمع و جور کنیم، ایندفعه با سر تو بدبختی شیرجه زدیم. از همه نظر دیگه شورشو در آورده بودیم ... همون سال حسام(پسر خاله ام) هم از خوابگاه زد بیرون و خونه گرفت. خونهء حسام بهترین خونه ای بوده که تاحالا تو عمرم دیدم : خونهء قدیمی که متعلق به یک خونوادهء اصیل قدیمی بود که تنها ساکن خونه "آقا رضا" بود : تو ورودی خونه از یک دالان وارد هشتی کوچیک میشدی و بعدش حیاط بود.حوض نقطه مرکزی خونه بود و سه ضلع خونه مسکونی بود. دو ضلع شرقی و غربی مقابل و مثل هم بودند: ضلع غربی شامل ۳تا اتاق تو درتو چسبیده به آشپزخونه(که آقا رضا تو همون تو در تو ها زندگی میکرد) و مقابلش ضلع شرقی۲تا تک اتاق و توالت و انبار که موقع بسته بودن درب ها، ضلع شرق و غرب قرینه دیده می شدند .ضلع شمالی ساختمون نداشت و باغچه بود و ضلع جنوبی که حسام و بعدا" من و حسام ساکن اونجا بودیم بصورت دوطبقه قدیمی ساخته شده بود(شاه نشین).یعنی از حیاط سه تا پله(زیر پله) میرفت پایین تو انباری و ۶-۷ تا پله به بالا که میرسید یه یک بهار خواب طولی بزرگ جلوی محل سکونت . بالا از تو بهارخواب(یا ایوان)وارد قسمت "شاه نشین" میشدیم: ورودی یک در کوچیک دو تکه بود و یک فضای کوچیک ۲*۲ که کاربری آشپزخونه داشت برای ما.سمت چپ و راست هرطرف یک اتاق تقریبا" 4*3 بود با پنجره های قدی بزرگ مشرف به حیاط. ولی میعادگاه عاشقان اتاقی بود چسبیده به اتاق سمت راستی که چون از نظر جغرافیایی کنج جنوب غرب خونه قرار داشت، دیگه پنجره و منفذی به بیرون نداشت مگر یک دریچه هواکش. این اتاق عملا" ایزوله بود نسبت به تموم خونه! لذاشده بود پاتوق من و حسام...

حسام از هم خونه اش به اسم آقا رضا میگفت.. میگفت یک نفره که داداشش سپردتش به حسام و قرار بوده حسام اجاره رو به داداش بزرگه بده و داداش بزرگه همونو بعنوان خرجی بده به "آقا رضا"..منم فکر میکردم دانشجویی چیزیه...وقتی برای اولین بار دیدمش جا خوردم.. بنده خدا یک مردمظلوم حدودا" 45 ساله به نظر میرسید که خیلی لفظ قلم و بامزه صحبت میکرد.. تو اولین برخوردش با تعارف های مشتی خودش که اوج ادب در کنار اصطلاحات "بیرجندی" بود، آدم رو متعجب میکرد. خیلی زود من و آقا رضا خیلی صمیمی شدیم... بعداز فوتش فهمیدیم که لیسانس ادبیات داشته و یک زمانی رئیس گمرک استان سیستان و یک زمانی هم عکاسی داشته و کلا" آدم شاخی بوده... ولی وقتی ما دیدیمش آدم سختی کشیده و داغونی بود... شک داشتیم که چی مصرف میکنه.. فقط بعضی وقتا عجیب رو هوا بود و ما نمیتونستیم تشخیص بدیم که افسردگیش زده بالا یا یک چیزی خیلی قوی تر از چیزای دیگه زده! ... رفت و اومد های من بیشتر میشد و من و آقارضا بیش از پیش باهم صمیمی میشدیم.. یک بار حسام تعریف میکرد که آقا رضا بهش گفته: " آقا حسام، امین آقا خیلی مهربونه.. مثل شما لاشی نیست.." حسام اینو با لهجهء بیرجندی تعریف میکرد و من از خنده ریسه میرفتم... کم کم من و آقا رضا خیلی بهم نزدیک شدیم... سه تایی شب تا صبح شب زنده داری میکردیم و از این ور و اونور میگفتیم.. از زن و دختر تا قاچاق مواد و اسلحه تا خونه سازی و براه انداختن کار و تاسیس نانوایی و... صبح آقارضا غیب میشد و ما میرفتیم دانشگاه.. دوباره عصر گردهمایی شروع میشد...

قبل از عید یک روز حسام زنگ زد و گفت که آقارضا داره میمیره و گفته که:"به امین آقا زنگ بزن"... منم زود خودمو رسوندم.. حالش خراب شده بود و حسام میگفت از هوش رفته و از رو پله ها افتاده رو زمین.. براش یکم خوراکی خریدم و سر زدن هام ازش بیشتر شد... میگفت :"بیا اینجا زندگی کن... اجاره خونه هم نمیخواد بدی.. من تنهام"... خیلی شدید احساس تنهایی میکرد.. مثل اینکه بهم ریختن حالش به مادرش برمی گشت... گویا تو عید چند سال قبل مادرش فوت شده بود. دو سه روز قبل از تعطیلات عید اومد خونه ما و گفت وسایلت رو جمع کن و بیا اونور..منم گفتم بذار برای بعد از عید... عید همون عیدی بود که 13 بدر من و حسام بیرجند بودیم... بعد از 13 حسام رفته بود خونش و دیده بود در قفله.. فهمیدیم آقا رضا پنجم عید خودکشی کرده...

الان از آقا رضا چندتا عکس دارم و چند تا اصطلاح که شده تکیه کلام من...به قول خودش: "بلکه دلم براش تنگ شده"(یعنی حتما" دلم براش تنگ شده)

.................................................................................

توضيح: اين پست دوازدهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

سیزده بدر

این یک مدل سیزده بدر رو با اطمینان میگم که بجز خودم و پسرخالهء پاکارم هیچکی نداشته...

این اتفاق رو ۲بار عملی کردم : یک بار نوروز سال ۸۱ و یک بار نوروز۸۳. بار اول تنها و بار دوم با "حسام". داستان این بود که من تصمیم گرفتم ۱۳ بدر تنها باشم و دوازدهم رفتم بیرجند!

بار اول:تو اون سال ، خونمون روبرو سینما(شهدا) بود.. همون خونه با عظیم خان و مهدی اسمال و امیر احمق! همون خونه ای که روبروش سینما و کنارش سالن بیلیارد بود..همونجا که یک شب با امیر پردهء سینما رو دزدیدیم(فیلم تندر) و اون سالن بیلیارد -که راپورت رفت و اومد دختر به خونمون رو داده بودن- رو با امیر بوسیلهء "کوکتل مولوتف" مورد حمله قرار دادیم و همه جاشو سوزوندیم!...الان حضور ذهن ندارم که یازدهم شب راه افتادم یا دوازدهم شب... بهر حال وقتی رسیدم دیدم بیرجند چند روز توفان و باد رو از سر گذرونده و هوا ابری و تاریکه. یک ۴۸ ساعت تو اون خونه توهم ترس زده بودم! تنهایی خوبی بود ولی توهم بدی داشت. از طبقهء پایین سر و صدا میومد.. من فکر میکردم طبقهء پایین خونهء دانشگاه آزادی ها دزد اومده و اونی که پایین بود همین فکر رو دربارهء بالا کرده بود...وبعلت ترس از خفت شدن، هیچ کدوم از اون یکی آمار نگرفتیم..

بار دوم: این بار اوضاع خیلی فرق داشت.. با حسام رفتیم بیرجند..اون موقع عملا" ۲ تا خونه داشتم(واقعا" ۲تا اجاره میدادم!) یکی با همکلاسی هام و یکی با حسام...(چون خونهء با حسام مربوط به آقارضای مرحوم میشه که تو همون عید خودکشی کرد.. اینو میذارم برای یک پست کامل.. ) ولی با حسام صبح سیزدهم رسیدیم و یک تاکسی گرفتیم از ترمینال به خونهء: من به شرط خرید همهء لوازم خوراکی و لهو و لعب.. بعد از اینکه رسیدیم خونه، وسایل رو جابجا کردیم و ضبط بزرگ "مهدی" رو برداشتیم و با ۲۰-۳۰ تا باتری ، با حسام به سمت بنددره راه افتادیم... هوا عالی و آفتابی بود و اونجا واقعا" شلوغ.. فقط چند تا زمین خلوت بود که مال روستاییها بود و اجازه نمیدادن کسی بره داخل.. مثل همیشه: زبون بازی و پرروبازی من و حسام به دادمون رسید.(که وقتی با همیم انرژی مون با هم جمع نمیشه بلکه به توان میرسه) و میدونستیم که باید مخ یکی از زن های مسن رو بزنیم... زدیم و رفتیم داخل...تا ساعت ۲-۳ همه چیر خیلی خوب گذشت تا اینکه نم نم بارون شروع شد.. از اون بارونای نم نم که تو هوای آفتابی میاد و نمیدونی ابرش کجاست و فقط طراوته که میره تو وجودت... . همون روستایی ها تا ته "خیابون توحید" ما رو رسوندن و من و حسام که حس و حالمون تو اون لحظات از اونهمه خوبی قابل تعریف نبود، وقتی دیدیم بارون داره شدید میشه، تصمیم به خیس شدن گرفتیم!، راهمون رو به سمت بالای رحیم آباد کج کردیم، ۲تا چفیهء باز رو سرمون انداخته بودیم (این عادت هنوز تو سرمه!)مثل روسری دخترونهء گره نزده..البته لحاظ کنید قیافه های خستهء من و حسام رو با اون چفیه ها!...ضبط که دورش بلوزمو پیچیده بودم تا خیس نشه وصداش تا آخر زیاد بود و بارونی که تبدیل به "سیلاب بهاری" شده بود : همه در حال فرار و پناه از بارون... ولی من و حسام تازه به بارون پناه برده بودیم! خیس خیس...با همه چیز حال میکردیم انگار طبیعت در اختیار ما بود... شده بودیم تابلو و مایه تعجب ملت(فکر نکنید که دوست نداشتیم تابلو بازی درآریم!)

کاش همه چیز همونجوری ساده و مهربون و پر انرژی بود... دلم برای بیرجندو حال و هواش تنگه.. آقا رضا تو مخمه.. میخوام حسام رو مثل آخرین بار ببینم و بی توجه به همه ، همدیگه رو بغل کنیم و بلند بلند گریه کنیم-همونطور که همه فکر کردن قهقههء خنده است و نبود- از همه بیشتر دلم آفتاب گرم میخواد...اگه بارون خواست بیاد،خوب بیاد... ولی بی ابر...

پس نوشت : تاریخ امروز یعنی 91/1/11 خیلی تاریخ خوشگلیه...دووسش دارم.

پس نوشت 2 : امروز 91/1/13 است و الان ساعت 4 عصر.ما ازدیشب مهمون داشتیم و هنوز سیزدهرو بدر نکردیم! راستی امروز تولد بابام هم هست. تولد مامانم هم 2 فروردین بود و تولد داداشتون :26=13*2 یعنی بیست و شش فروردینه... پدر و مادر چه محاسبات پیچیده ای جهت من لحاظ کردن!

........................................................................

توضيح: اين پست يازدهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

کفشداری شماره هفت

به قول حاجی، سالی که با "کله پاچه"شروع بشه و با کله پاچه تموم بشه سال حقی یه...

برنامه پرفشارمن:برای پنج شنبه ۲۵ اسفند بلیت قطار گرفتم و برای ۲۷ اسفندبرگشت.ساعت۶.۴۵صبح میرسیدم مشهد و برای ساعت ۷.۱۵ با "حاجی" و "اکی" سر چهارراه لشکر،جلوی کله پزی "کل ممّد" قرار گذاشتم. دفعه قبل هم که اومدم مشهد-۵فروردین۹۰- با بچه ها همینجا قرار گذاشته بودیم. بهترین کله پاچه دنیا رو همونجا خوردیم و با بچه ها علی الحساب روبوسی و خداحافظی کردم(چون احتمال میدادم تو وقت کم فرصت نشه دوباره همو ببینیم) و رفتم به سمت خونه... مامان و بابا "بجنورد" بودند چون پدرِزندایی ام روز قبلش فوت کرده بود .قرار بود ظهر برگردن..وسایل رو گذاشتم و داداشام رو که بالای خونه بابام زندگی میکنن رو دیدم و رفتم آرایشگاه و برگشتم و تا شب با بابا و مامان بودم وشب رفتم خونه " مرتضی" که وحید و بقیه بچه ها رو ببینم و اونا هم که ۲ روز پرفشار مهمونی رو گذرونده بودن نصفه-نیمه اومدن. یکی از بچه ها رو پس از ۵ سال میدیدم و تا ۲ شب با هم بودیم و بعدش رفتم برگشتم خونه که صبح برم "حرم"...

خونهء ما سالها چهارراه لشکر بود.برای رفتن به حرم ، شب ساعت ۱ و۲ پیاده راه میفتادم و از کوچه پس کوچه های چهارراه لشکر و خیابان "رازی" و کوچه دبیرستان فردوسی، خودمو میرسوندم به خیابون تهرون (این تنها تهرونی هست که مشهدی ها هم بهش میگن : تهرون!) بین فلکه آب و فلکه برق. بعد هم فلکه آب و حرم... میتونستم از دوتا ورودیِ "باب الجواد" یا "باب الرضا" وارد بشم . بعدش وارد "صحن جامع رضوی" میشدم و مستقیم از جلو مسجد گوهرشاد رد میشدم و از در جنوبی وارد "صحن آزادی" میشدم و سمت راستم "کفشداری شماره ۷" ...البته اون موقع ها چون خیلی وقتها با "توماج" خدابیامرز میرفتیم ، دیگه نمیگفتیم فلان صحن یا فلان کفشداری ..بلکه همه چیز شده بود مال خودمون.. یعنی میگفتیم "صحنمون" و "کفشداری مون"! البته الان تو "مسیرمون" ، رواق امام خمینی رو ساختن که من تاحالا نرفتم داخلش و الان مجبورم برای اینکه بیفتم تو مسیر خودم - با زیر پا گذاشتن قضیه حمار- و زدن دور شمسی-قمری، از این راه برم : صحن جامع رضوی-ورودی موزه-صحن کوثر- درب شرقی صحن آزادی- کفشداری خودم! خوشبختانه کفشداری شماره هفت به بعد همه چیز همونجوری مال خودم مونده... بعد از کفشداری۲ تا جا دارم : اول اینکه روبروی کفشداری که بهترین محل دنیاست : "رواق دارالعزه".که نمیدونم چرا همیشه همونجایی که مینشستیم خالیه .. مثل اینکه همه میدونن جای خودمه! البته قبل از نشستن اول از سمت راست رواق رد میشم و میرم جلوی ضریح(از سمت جنوب) و گوشه سمت چپ "جای خودم" وامیستم و از سه گوش "روضه منوره" رو میبینم و دعا میکنم و خارج میشم و برمیگردم به "دارالعزه"..اونوقت من میمونم و تو و یک ضامنی اینقدری!(این که دیالوگ فیلمه...)

جاتون خالی... همه اون جاها رو رفتم و اسامی تو مخی و کفشداری شماره هفت و ...

الان شنبه پنجم فروردین سال نود و یکه....سال نو مبارک..

پس نوشت :دیروز داشتم با همکارم(که طراح تاسیسات حرم بوده) در مورد حرم صحبت میکردم و حرف همین "صحن انقلاب" شد و گفت : "همهء مشهدی های قدیمی از صحن انقلاب وارد میشن که از پایین پای آقا برن داخل!"...البته قبلش کلی اطلاعات جهت کرک و پر شدن من داد و در کل گفت برو بزرگتر که شدی بیا....

................................................

توضيح: اين پست دهمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 9:23 شماره پست: 10