1- قضیه مال خیلی وقت پیشه. فک کنم حدود25 سال پیش. خواستگاری دختر عمه ام بود. قرار بود خونوادهء خواستگار بیان خونه ما و دختر عمه رو ببینن. اونوقت ها خونهء ما یه جورایی مقرر گردهمایی فامیل بود. عمه اینها و خاله اینها هر از گاهی خونه ما جمع میشدن. اونروز هم همون اتفاق افتاد. خاله جان که نقش رابط رو بازی میکرد و دختر رو پسر رو بهم معرفی کرده بود؛ بابام در نقش دایی بزرگ عروس(اصلا" داییِ دیگه ای در کار نیست!)و  عمه اینها هم که خونواده عروس محسوب میشدن. فقط یک مشکلی این وسط بود. چند تا بچهء غیر قابل کنترل. من و محمد و تکتم و سارا. مامان در نقش لیدر این مراسم خواستگاری، خیلی نگران آفت کاری و تخسی ما ها بود. همه ما تو رده سنی حدود 9 سال بودیم و مامان داشت بهمون یاد میداد که اگه مهمون اومد و زهره(عروس) داشت پذیرایی میکرد، هر کدوم از ما چه کاری باید انجام بدیم. مثلا" اینکه موقع نباید میوه برداریم و اگه شیرینی تعارف کرد، باید بگیم: ممنون. صَرف شد!... .قسمت تراژیک داستان، اونجاش بود که این جمله بندی و مدل ارائهء ادب برای ما زیادی سخت بود؛ اونهم به چند دلیل. اول اینکه کلا" برای همه مون، نخوردن و رَد کردن تعارف، اونهم شیرینی، کار خیلی سختی بود. دوم اینکه هر لحظه ممکن بود یک سوتی بدیم تو مایه های "مامانم گفته نخورم" یا " اگه بردارم، مامانم دعوام میکنه". یا بدتر مثلا:"نُمُخوام" یا "نُمُخورُوم"!. بهر حال و هر ترتیبی بود، خواستگارا اومدن و رفتن.  ما رو از خونه انداختن بیرون که بریم تو حیاط بازی کنیم. یادمه مامان و عمه هر از گاهی میرفتن تو اتاقی که عروس و داماد داشتن با هم صحبت میکردن و هِی به دختر عمه ام اشاره میکردن که چادرشو بکشه جلو یا اینکه یک کم بِره عقب تر و زیاد نزدیک خواستگار نشینه . مطمئن نیستن که خواستگار، همین شوهر فعلیِ دختر عمه است یا نه؟! ممکن بود به ما اعتماد بشه و ما موقع پذیرایی بگیم : "ممنون صرف شد"  با اینکه به نفسمون غلبه نکنیم و شیرینی  و میوه برداریم و تو بدترین حالت بهمون بگن:"تخس" یا "پررو".که خیلی هم خوب بود. حداقل بهتر از فرار و مواجهه با مهمون بود. شاید شجاعت ما همون موقع از بین رفت. شاید اعتماد به نفس ما همون موقع از بین رفت.... چیزی رو که ازش مطمئنم، اینه که همین جملهء "ممنون.صرف شد." زندگی ما رو عوض کرد...

2- یک روز صبح که از روستای شوکت آباد میومدم،یکی از چندش آورترین اتفاقهای زندگیم رو تجربه کردم. روستای شوکت آباد، یک طویله ای بود نزدیکِ طویلهء دانشگاه بیرجند. از اونجا که دانشگاه خارج شهر و روبروی همین روستا ساخته شده بود، یک تعدادی از دانشجوها تو روستا خونه اجاره کرده بودن که هم ارزون باشه و هم نزدیک به دانشگاه. "حاجی" و "عظیم خان" اونجا خونه داشتن. من تو شهر یک سوئیت کوچیک داشتم و تنها بودم و خیلی میرفتم پیش بچه ها. اونروز صبح داشتم ازخونه حاجی میرفتم دانشگاه که تو راه، یک گربه با 5-6 تا توله گربه دیدم. معلوم بود چند روزه اند. خیلی خوشگل بودن و منم داشتم باهاشون بازی میکردم... یک خونواده با ماشین باربنددار واستاده بودن و داشتن چایی میخوردن. یکی دوتا زن و مرد و چند تا بچه. پوستشون خیلی تیره بود. یا بیرجندی بودن و یا زاهدانی. بچه هاشون داشتن برای خودشون میچرخیدن تو "درختستان"ِ روستا. همونجایی که من داشتم با بچه گربه ها ور میرفتم!. یکی از بچه هاشون اومد نزدیک یکی از بچه گربه ها. یک چوب دستش بود.یکم گربه هه رو سیخ کرد. بعدش با پاش زد تو سر بچه گربه هه و سرش رو ترکوند!.مغز گربه زد بیرون و همونجا یک کم دست و پا زد و مرد.خیلی سریع اتفاق افتاد. خُشکم زده بود. دوست داشتم پسره رو بکشم. ولی اگه بهش نزدیک میشدم، باباش چوب تو... میکرد. تنها کاری که از دستم برمیومد، این بود که به بچه هه فحش خواهر مادر بدم. یه مقدار مناسبی خواهر مادرشو آباد کردم. پسره در همون حالتِ خوشحال و شادان رفت. همه چیز و از جمله من رو به اونجاش حساب کرد و رفت. به همین راحتی. "پایِ پسرِ زاهدانی"، زندگی ما رو عوض کرد...

دو رویِ سکهء بچه ها خیلی نزدیکه بهم. فاصلهء گُه بودن و خوب بودن بچه خیلی کمه. بدیش اینکه که آخر امر، همه مون به یک اندازه گُه میشیم....

حق.