عسل

زندگی بدون عشق، مثل زنیه که لوله هاشو بسته.یعنی اون زنه خیلی چیزها داره و خیلی ارزشها میتونه داشته باشه. میتونه مونس و همدم خوبی باشه. میتونه باعث بشه تو آدم موفقی باشی و البته بیشتر میتونه باعث بشه آدم نا موفقی باشی، ولی هر چی باشه و هر کار که بکنه، تا اطلاع ثانوی نمیتونه باعث زایش انسان جدید بشه، مگر اینکه لوله هاشو لحاظ کنه.*

حرف این عشق و علاقه از اونجا اومد تو ذهنم که به بابا و مامان فکر میکردم. خوب مهر مادری یه چیزیه که قابل انکار نیست و مسلما" همه دیدین و چشیدین، ولی مهر زن و شوهر، اگه درست و چفت و جور باشه، قابل قیاس با هیچ چی  نیست. خیلی از فک و فامیلا، مامان و بابام رو یک زوج نمونه میدونن. منم این اواخر به همین نتیجه رسیدم و برا همین حتی یک مقادیری هم بهشون حسادت کردم! جدی میگم. بابام مریضه. یعنی چندتا بیماری رو باهم لحاظ کرده. دیابت و ناراحتی قلبی که چند سالی هست باهاش درگیره، گذشته از اون، تنگی نفس و پولیپ بینی هم که داشت و این اواخر باعث میشد حتی درست و حسابی نتونه  نفس بکشه و موقع خوردن و خوابیدن اذیت بود، تا اینکه چند ماه پیش عمل کرد و راحت شد. عملش عمل سختی بود ولی خوشبختانه خوب انجام شد. بعد از اون پروستاتش که از پارسال اذیشتش میکرد رو باید عمل میکرد! در راستای روحیه دادن به بابا، خونوادگی زده بودیم به در طنازی و شیرینکاری، تا اونجا که مامانم بعد از عمل بینی به دکترش میگفت: آقای دکتر، بالاش رو درست کردیم حالا میخوایم پایینش رو درست کنیم! دیگه بیشتر توضیح ندم... چیزی که میخواستم و منظورم از گفتن اینها بود، حس و حال مامانم زمان عمل بابا و دوران نقاهتش بود. مامان یه جورایی با همهء ما غریبه شده بود، یعنی فقط بابا رو میدید. اصلا" نه به کار ما کارداشت نه حرفی میزد. باهاش که حرف میزدم، انگار فقط میشنید و گوش نمیداد، تمام فکر و ذکرش بابا بود. مدام ذکر حضرت فاطمه میگفت... . به عشقشون حسودیم شد....

چند وقت پیش، یکی از دوستهام، یک عکسی تو فیسبوک شر کرده بود. عکس از یک نمایشگاه مجسمه بود. تو عکس مجسمهء یک زن سوار به اسب دیده میشد. مجسمهء یک زن لخت که سوار یک اسب بدون زین بود و داشت به بچهء لختش شیر میداد. نمیدونم چرا رفت تو مخم!

چند روز پیش، سالگرد توماج بود. فکر نکنی فراموش کرده بودم....

...........................................

* : این پست تقدیم به یکی از زنهای فامیل که تو سن 50 سالگی، لوله هاش رو بست ....


چهارراه ششصد دستگاه

خیلی خوبه آدم به چیزی که میخواد برسه.

مثل خیلی دیگه از دوستها و هم کلاسی های قدیمی راهنمایی و دبیرستانم، چند ساله ندیدمش و تو فیسبوک همو پیدا کردیم. امروز رفته بودم عکسهاش رو نگاه کنم. فولدرهای مختلف، هر کدوم یه اسمی داشت و چندتا عکس داخلش بود. اسم یکی از فولدرها توجه ام رو جلب کرد. به اسم "مای آفیس". عکسهای محل کار...

تو دورهء راهنمایی، سوار اتوبوس نمیشدم. هم اینکه دوست نداشتم و هم اینکه تا اونوقت اصلا" سوار اتوبوس نشده بودم. برای برگشت، از فلکه فردوسی(شما بخونید میدون فردوسی) تا سه راه راهنمایی رو با یک تاکسی میرفتیم و از اونجا تا تقی آباد هم با یه تاکسی دیگه. تو دبیرستان، از مدرسه تا چهارراه ششصد دستگاه پیاده میرفتیم و از اونجا با اتوبوس خط 44. من و توماج و اشتاین و یوسف و ...دخترهای فرزانگان. تو همون ایستگاه عاشق شدیم و منتظر میموندیم دخترا بیان. ضربان قلبمون با اومدن و رفتن اتوبوسها تنظیم میشد....

همون زمونها بود که دندوناشو ارتدنسی کرده بود.خیلی مراقب دندوناش بود و کار دکترش خیلی هیجان زده اش میکرد.همون وقتها یه بار بهم گفت که میخواد دندونپزشک بشه. بعدش دوم دبیرستان از هم جداشدیم. ریاضی و تجربی. دندونپزشکی کرمان قبول شد.از اونموقع ندیدمش. عکسهایی که گذاشته بود، از دفتر کار و مطبش تو هامبورگ آلمان بود. رفتم زیر یکی از عکسهاش از خاطراتمون نوشتم. میخواستم بهش بگم که خیلی خوشحالم از اینکه به چیزی که میخواسته رسیده. میخواستم بهش بگم که دوست دارم یه روز برم تو مطبش و اون دندونامو درست کنه.بعدش به جای اینکه بگم: "رفتم دندونپزشکی" ، بجاش بگم : "رفتم پیش دوستم دندونامو درست کردم. دوست هم کلاسیم. همکلاسی 20 سال پیش".

خیلی خوبه آدم به چیزی که میخواد برسه. بهتر از اون، اینه که بدونی چی میخوای. کی رو میخوای. کجا رو میخوای.بدونی که چقدر اونو میخوای و برای داشتنش حاضری چقدر بپردازی.

پسنوشت : یکی از بورخس یه متن شر کرده بود که :

بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...


مهر تخیلی

1- احتمالا" به زعم خیلی ازشماها، مهر یکی از قشنگترین ماههاست. بعضی ها که از پاییز به عنوان فصل عاشقانه و از مهر به عنوان ماه عاشقی یاد میکنن. قدیم ها ، زمان مدرسه رفتن، نمیدونم چی بوده حسم نسبت به اول مهر، ولی مسلما" خیلی خوشحال نبوده ام. ولی چند سالیه، یعنی دقیقا" از زمان رفتن توماج جانم، اول مهر برام بوی جدایی بهمراه خودش میاره. یعنی از اواخر پاییز یک نگرانی و دلهرهء یزرگی به دلم میفته.امسال این بدحالی، بدجوری خودشو به در و دیوارِ دلم میزنه....

2- عصر ساعت حدود 4 خوابیدم. نمیدونم تا حالا اینطوری شدین که حال خوردن غذا نداشته باشین؟ من این روزا همینطوری ام. از صبح فقط چایی و چایی. یک مقادیری چیپس به جای ناهار. ساعت حدود 4  و 5 بود که رو مبل دراز کشیدم مثل همیشه. موبایلم چند وقتیه که سایلنته. اعصاب صدای موبایل رو ندارم. با اینکه صداش تا آخر کمه، ولی همونم نمیخوام بشنوم. منتظر تماس بودم. برای همین قبل از خواب تلفن رو از حالت سایلنت درآوردم. چند ساعت بعد با صدای موبایل از خواب بیدار شدم. خونه تاریکه تاریک بود.نمیتونستم چشمهامو باز کنم، انگار یکی بزور پلکهامو بهم چسبونده. خونه حس خوف و دلتنگی میداد بهم. چشمهامو بزور باز کردم. برای اینکه نور موبایل اذیتم نکنه، چشمهامو تنگ کرده بودم.نمیتونستم حرف بزنم.صدای موبایل رو بستم. میخواستم اس ام اس بدم. تو خواب و بیداری بودم. به پهلوی چپ چرخیدم. سرمو گذاشتم روی بازوم، یه طوری که بازوی چپم ، چشم چپم رو بپوشونه. چشم راستم نیمه باز بود. به سختی تایپ میکردم....

3-این شعر از عباس معروفیه: نمیدونم تاحالا این حس رو داشتی که کنارش باشی و بازهم دلتنگش باشی؟  کنارش باشی و حس کنی ازش دوری؟...

گل قشنگم!
تو می‌دانی
حتا اگر کنارم نشسته باشی
باز هم دلتنگ توام
حالا ببین
نبودنت با من چه می‌کند
ببین اگر نباشی
اگر این نور از چشم‌هام برود؟