تنگ و ترش

تنگ و ترش را به جایی میگویند که به آدم احساس خفگی و بیقراری میدهد به قولی"خلق آدم تنگ می شود". همانند ساختمانی کوچک و قدیمی بین چند تا ساختمون بلند. ولی منظور من از "تنگ و ترش"، یک تئوری است در مورد دودسته آدم : آدمهای "تنگ نما" و آدمهای "ترشیده"

ترشیدگی یک صفت فراجنسی است.شاید از نظر لغوی بشود بگوییم ترشیده:"دختری که نتوانسته ازدواج کند و از متوسط سن ازدواج عبور کرده". ولی عملا" من نه تنها این تعریف را بعنوان یک تعریف مفهومی قبول ندارم بلکه هزار و یک نقد بر این موضوع دارم. احتمالا" شما هم با من موافق باشید ولی اینکه تا چه حد میتوانید به باورش برسید، بعهدهء خودتان!

به نظر من، ترشیدگی یک صفتِ (تا حد زیادی) ذاتی است. صفتی که جنسیت درآن تاثیری ندارد. اتفاقا" مردهای ترشیده به مراتب بوی ترشیدگی شان بیشتر و آزار دهنده تر است!.. بعضی ها ترشیده بدنیا آمده، ترشیده زندگی کرده و ترشیده میمیرند! هرجند ممکن است چند تا شوهر عوض کرده، یا چند تا زن گرفته باشند. قبلا"ترها که در بارهء این قضیه فکر میکردم، فقط رفتارهای مردها را در رابطه با خانومها و نیز رفتارهای خانومها را در رابطه با آقایون با معیار "ترش سنجی" میسنجیدم! ولی الان بر این باورم که آقایون در رابطه با هم و همچنین خانومها با همدیگر ، به شدت رفتارهای "ترش گونه" از خود نشان میدهند. به نظر شما، آن خانومی که - ماشاءاله ش باشد- از ۱۲ سالگی راه به راه خواستگار داشته و همه را ردکرده و دنبال علایقش بوده و رفته دنبال تحصیل یا هنر یا به درونیاتش پرداخته و الانم ۳۵ ساله شده ترشیده است یا اویی که با تنها خواستگارش که در 28 سالگی و به نیت پول پدرش جلوآمده ، ازدواج کرده؟ اولی در همان سن اگر ازدواج هم کند، همهء کارها و سکناتش شبیه "خانوم" (به معنای واقعی)است و دومی هنوز ازدواج نکرده و 3 سال قبل از تولد اولین توله اش تا سه سال بعد از آن ، به مدت ۶ سال زمستانها ویار گوجه سبز و تابستانها ویار خرمالو دارد.این همان کسی است که اگرخدای ناکرده سرما بخورد، تحت هیچ شرایطی و با هیچ دارویی در مدت کمتر از بیست روز درمان نمیشود.... اصلا" کسی که ترشیده است، تمام حرکات و رفتارهایش هم "ترش" است. در مورد مردها، قضیه به مراتب چندشی تر است. مرد ترشیده واقعا" غیر قابل تحمل است. او کسی است که تمام رفتارها و کارهایش بصورت عملی به همسر و اطرافیان این را نشان میدهد که : اگر با این زن ازدواج نکرده بودم، تا الان مجرد بودم. دیده شده (مثل یکی از شوهر خاله های خودم) که در میان خانوادهء همسر گفته :" خدا رویا جان را برای من آفریده!" که باعث اسهال شدن حاضرین ونیز ناراحتی و حسادت زنهایِ ترش فامیل شده است. از همان دسته اند، خانومهاو آقایونی که در وبلاگ یا وبسایتشان، قربان صدقه همسر میروند! به نظر شمااگر این امر غیر عادی نیست، چرا دروبلاگ باید نوشته و گفته شود؟ مگر امکان ابراز احساسات بصورت شفاهی نیست که دست به این رفتارهای ترش میزنند؟

تئوری دیگردرمورد آدمهای "تنگ نما" است. همانطور که ازاسم تنگ نما معلوم است، تنگ نمایی در مورد کسانی است که تنگ نیستند و میخواهند تنگ باشند یا حداقل تنگ به نظر برسند، پس بعبارتی گشاد هستند. حالااینکه گشاد کیست؟ دقیقا" همان معنی بی ادبی یا بی شخصیتی که به ذهن شما خطور کرد.البته با تفسیر من. این صفت هم مثل قبلی فراجنسیتی است و باز هم مثل قبلی درمورد مردها به شدت بدتر از زنهاست.من بطور کلی تنگ نمایی رو در مورد کسانی بکار میبرم که حرف از چیزی میزنند که نیستند و چیزی را به به بقیه نشان میدهند و متقابلا" از بقیه انتظار دارند که خودشان ندارند. در مورد مردها به کرات دیده شده که مردی در سن 35 سالگی که همه کاری کرده و همه چیزی دیده و به قول یک بنده خدایی، از خر نر هم نگذشته، برای ازدواج دنبال حضرت مریم میگردد. در مورد خانومها، خیلی دیده شده کسیکه هزار و یک کار کرده،و خودش را حضرت مریم نشان میدهد و تز های "تنگانه" هم میدهد. و البته خیلی هم روی این تفکرات پافشاری کرده و در دیگر کارها و رفتارهای روزمره هم-مثلا" دربرخورد با همکارهای جنس مخالف در محل کار- برخوردها و کلام و حرکات و سکنات طرف هم همینطور دم از تنگ بودن طرف میزند. درهمین مورد، چند سال پیش یکی از پسرهای دانشگاه به من زنگ زد و پرسید که آیا من با فلان دختر دانشگاه دوست بودم یا نه؟! گفتم بهش که اولا" که : نه! دوما که: چه فرقی داره که من یا هر کسی با طرف دوست بوده باشیم یا نه ؟ مگر تو اخلاق و رفتار اون موثره؟! سوم اینکه: تو خودت که با 100 تا دختر رابطه داشتی، چطور انتظار داری که هیچ کس با فلان کس هیچ رابطه ای نداشته باشه؟!...

...................................................................

توضيح: اين پست بيست و هفتمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

این پست اسم ندارد

من کلا" خیلی خوب و راحت "رها میکنم" و بی خیال میشم"... شایدم اینطوری فکر میکنم...

1- فکرکنم قبلا" در این مورد صحبت کرده ام که: من بیمارم! بیماری من اینه که شاد نیستم! گویا شاد بودن از عهدهء من خارجه! دلیلش هم اینه که : تو بدن یک هورمونی هست به اسم سروتونین. این هورمون باعث تهییج و برانگیختن آدم میشه .یعنی یک جورایی باعث بروز عکس العمل در برابر اتفاقهای هیجانی بیرونی میشه. علاوه براینها، این سروتونین باعث بروز شادی وخوشحالی در انسان میشه . من نمیدونستم اینی که هیچوقت خوشحال نیستم، یک بیماریه: اینکه همیشه چشمهام تر اند. چشمهام یک جورایی اشکی اند انگار که تازه گریه کرده ام یا انگارتازه میخوام گریه کنم! حالا همین هورمون که احتمالا" توسط مغز ترشح میشه، تو بدن من ترشح نمیشه یا حداقل کم ترشح میشه! و باعث بروز برخی مشکلات برای خودم و اطرافیانم شده. دم دستی ترین مثال از این مشکلات اینه که باعث شده من عکس العمل هام خیلی کند باشند. مثلا" تصور کن تو ماشینی و تصادف میکنی: در این حالت، احتمالا" ضربان قلبت در یک لحظه میرسه به 120، که مال من مثلا" میرسه به 90.(ضربان قلب که در حالت عادی باید حدود 70-80 باشه، در مورد من 60 تا در دقیقه است!)و در عمل فرقش اینه که بجایی که بپرم از ماشین بیرون و سر و صدا راه بندازم و (یحتمل) دعوا کنم و یا فحش بدم و... خیلی آروم از ماشین پیاده میشم و میگم : حالا چی شده؟! و سعی میکنم قضیه رو فیصله بدم و تمومش کنم. این داستان شاید آسیبی به کسی نرسونه ولی "ساید افکت" بدی داره! ساید افکتش هم اینه که به زعم دیگران، من بی تفاوت و یا سهل انگار یا یک چیزی تو همون مایه هام. البته این یک مثال مادی بود! در مورد موارد عاطفی-اخلاقی این حکایت خیلی شدیدتر و آثار جانبی اش هم خیلی ویران کننده تر اند! مثلا" در مورد برخورد با دوست و رفیق و آشنا و فامیل : اگر بقیه بعنوان یک آدم سهل انگار یا بی تفاوت بشناسنت، مسلما" روابط بسرعت تیره و تار شده و در اغلب موارد دوامی نخواهند داشت! در جهت درمان این نارساییهای عاطفی(!)مقادیری قرص تهییج کننده برای من تجویز شد که فکر کنم کارکردش یک چیزی تو مایه های اکستازی باشه، البته من اون قرص ها رو که قرار بود یک دورهء 6 ماهه بخورم، در حد یک هفته خوردم و بعدش بیخیال شدم! نمیدونم چرا؟ ولی دوست ندارم! من که همه چی شدم! حداقل قرصی نشم!

2- دیشب از اهواز برگشتم. قبل از برگشت، تو فرودگاه با "فرهاد" قرار داشتم. فرهاد از بچه های دانشگاه بیرجند و از دوستای صمیمی اون دورانه و حدود 9 سالی میشد که ندیده بودمش. وقتی دیدمش، طبق معمول، کسی که بغضش ترکید من بودم و کسی که وقتی بغضش بترکه نمیتونه جمعش کنه منم! دیگه خسته شدم از این داستان. این اتفاق در مورد خیلی ها افتاده. همونطور که بعد از اینکه نیما رفت امریکا، یکی – دو سالی نمیتونستم بهش زنگ بزنم، چون میدونستم که خودمو نمیتونم کنترل کنم و وقتی برای اولین بار بعد از چند وقت باهاش حرف زدم، همین اتفاق افتادو دوباره کنترل از دست خارج و... .درسته که درصد زیادی از این داستان برمیگرده به دلتنگی، ولی مگر طرف مقابل دلش تنگ نشده؟!(احتمالا" شده!) پس باید به این بروز احساسات شک کرد. اصلا" یک جورایی چندش آور شده ام. ضعیف و شکننده. شکنندگی من مثل شکنندگی زن حامله اییه که بچهء 7 ماهه شو از دست داده. انگار که وجودی که پَروَرونده از جسم و تنش جدا شده . یک خروج و جدایی غیر قابل تحمل که جای زخمش به این زودی ها خوب نمیشه. زردی و بیحالیه و رنگ پریدگی پوست اون زن رو تو روح خودم میبینم. روحم رنگ پریده است! زار و نزاره و از دیدنش تو آینه ، خودم هم وحشت میکنم... نمیدونم برای همچین بیماری هم کاچی تجویز میشه یا نه؟ اگر آره، منم کاچی میخوام! خیلی هم میخوام!

.............................................................................................................

توضيح: اين پست بيست و چهارمين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

اندوه طویل

ذکر ابو حمزه خراسانی : انس آنست که دلتنگی پدید آرداز نشستن با خلق.

من همیشه سعی میکنم برای انجام کارهام راه و روش و سبک و سیاق خودم رو داشته باشم یا بعبارتی همه چیز رو "شخصی" کنم.. البته خیلی از این راه و روشها رو بصورت ناخودآگاه برای خودم تبدیل به قانون کرده ام و هرچند ممکنه از دید یک ناظر بیرونی مضحک، اضافی، دست و پا گیر یا احمقانه به نظر برسه، ولی برای من، این کار باعث میشه که اثر خودم رو تو هرکار داشته باشم و انجام کارها برام از روی روال باشه و وقتی انجام بشه، برام لذت بخش تره و حس خوبی بهم میده. اگر بخوام یک مثال دم دستی بزنم، میتونم مدل غذا خوردنمو بگم: من دوست دارم قبل از غذا سالاد بخورم. این سالاد رو دوست دارم با روغن زیتون و سرکه بالزامیک فراوون و تو یک ظرف گود بخورم.قاشقم نباید عرض زیادی داشته باشه تا دهنم خیلی باز نشه و قاشق و چنگالم باید استیل و سنگین باشند. اون ظرفی که توش سالاد میخورم باید با ظرف غذای اصلی فرق داشته باشه . نوشیدنی رو وسط غذا نمیخورم و بعد از غذا – تو یک لیوان پر یخ- میخورم.و... همین داستان موقع خوندن و خریدن کتاب هم اتفاق میفته. وقتی میخوام برم کتاب بخرم – مخصوصا" اگر کتابفروشی از این کتاب کمیاب فروشی ها باشه- همیشه به کتابهایی که رو لبهء بغلشون اسمی نوشته نشده، عنایت خاصی دارم! یعنی یک جورایی اون کتابها رو روزی خودم میدونم. همیشه، تو کتابفروشی، اول از همه تو طبقه های کتابها، یک چشم میگردونم و کتابهایی که بغلشون نوشته ندارن رو میکشم بیرون و اگر از متوسط به بالا بود میخرمش! اتفاقا" کتابهای خیلی خوبی هم اینجوری نصیبم شده. از "وداع با اسلحه" گرفته تا نوشته های شاپور قریب!

سال 84 و یک روز که خیلی خسته و داغون بودم، همین "کتاب بازی" رو با کتابفروشی سر میلاد نور داشتم انجام میدادم و یک کتاب نازک حدودا" 100 صفحه ای با جلد کرم رنگ رو با نوک انگشتم کشیدم بیرون از لای کتابها: صد میدان بود. صد میدان عزیز! این کتاب که نوشتهء خواجه عبداله انصاریه، 100 مرحلهء سیر و سلوک رو نشون میده که هر مرحله خودش 10 تا ساب مرحله داره که میشه کلا" 1000 مرحله. اون 100 تا اصلی ، از توبه شروع میشه و به فنا میرسه.کتاب خیلی سنگینه. اگر بخوای با دقت بخونیش، طوری که معنی همهء کلماتش رو بفهمی، روزی یک دو صفحه رو بیشتر نمیتونی بخونی و اگر مثل من کلید کنی به انجام دادن هر مرحله، ممکنه مثل من سر یک میدان، 6 ماه با خودت درگیر بشی! بعد از اینکه داداشمون عبداله این کتاب رو مینویسه، اصحابش بهش میگن:"هو یره... ای کتابت خیلی ضایعه که.... ما که نِمِفهمم! " بعدش خواجه عبداله یک کتاب دیگه در توضیح صد میدان مینویسه یه اسم "منازل السائرین" که user friendly تر باشه و همه از نوشتنش خوشحال میشن!... بعدش من که خیلی خوشحال بودم از این کشفم و حس میکردم که حتما" خدا میخواسته که همچین کتابی به دستم بیفته، یکم رفتم تو این وادی ها و با "عطار" آشنا شدم که هر دو از این آشنایی خیلی خوشوقتیم!.... خلاصه چیزی که خیلی بهم حال داد و هنوزم میده، کتاب "تذکره اولیاء" است. وقتی در مورد فضیل عیاض خوندم، حس همذات پنداری بهم دست داد که : ای فضیل، تا کی تو راه زنی؟ گاه آن آمد که ما نیزراه تو زنیم...

واقعا" هر وقت بهش رجوع کرده ام، حالم خوب شده: هر چیزی را زکاتی است و زکات عقل، اندوه طویل است.

شنبه نوشت : دارم میرم اهواز الان. آقا ساشا با من قهر کرده. باهاش که صحبت میکنم روشو بر میگردونه! ....یک بار پای تخته-تو دانشگاه- نوشتم: نگو دیگر که حافظ نکته دان است/ که ما دیدیم و محکم جاهلی بود...که استاد فکر کرد با اونم! که با خودم بودم!... خدا مارو ببخشه..... یک مقداری از ریش هام سفید شده(در حد ۱۰-۱۵ تار ریش!) ولی حس خیلی بدی به من میده... شبیه ریش پیر شده ها نیست!یعنی سفیدیش از نوع سفیدی ریش ژیر مردها نیست! شبیه ریش خاک تو سرهای عملی پیر گدای کنار خیابونه... خیلی ناراحتم میکنه... فکر کنم منم خاک تو سر و ...شدم!

.........................................................................................

توضيح: اين پست بيست و سومين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.

 

شیر سوز

حس میکنم شیرسوز شدم!

میگم شیرسوز چون واقعا" حکایت من همون شیرسوز شدنه! دقیقا" مثل یک بچه که اگر زود از شیر بگیرنش، تو رشدش ممکنه اختلالاتی وارد بشه و یا از نظر فیزیکی یا ذهنی کم و کاستی بوجود بیاد، منم هنوز هیچی نشده فکر میکنم که تمام انرژی ام تحلیل رفته و ناتوان شده ام. تا همین هفتهء پیش تو انتخاب کردن موضوع سر چند راهی میموندم.اونقدر چیزی تو ذهنم بود که سرکار-صبح ها- پشت سر هم و بی چرکنویس(!) یکسره مینوشتم و آماده میشدم برای بعدی. الان ولی برای هر موضوع، چند کلمه بیشتر تو ذهنم نیست! البته این حکایت فراموشی چیز جدیدی نیست.

خیلی وقتها افسوس میخورم.آخه افسوس خوردن هم داره. یک زمانی خوندن بزرگترین لذت من بود. سالهای دبیرستان و اوایل دانشگاه. اوج لذت من وقتی بود که در طول روز میرفتم تمرین بسکتبال و عصر یا خیلی وقتها آخر شب، یک خواب یک ساعته تمام تمرکزم رو برای خوندن جمع میکرد.ساعت ۱۰-۱۱ شروع میکردم... چایی رو دوباره دم میکردم و روی تختم مینشستم و تکیه میدادم به پشتی تخت و پاهام رو نصفه جمع میکردم و ازشون به عنوان تکیه گاه کتاب استفاده میکردم.خودم رو یکم بشتر از حد عادی سر میدادم پایین، طوری که صورتم در امتداد افقی کتاب قرار میگرفت و از یک بالشت برای پر کردن فاصلهء گردن و کتف و گوشهء تخت استفاده میکردم.بالشت رو تا میکردم تا یک فشاری به گردن و پشتم بده و خسته نشم.اینطوری کمترین انرژی ممکن ازم گرفته میشد و خیلی خوب میتونستم حواسم رو روی خوندم متمرکز کنم.سال اول دبیرستان بود که یک دوره کلاس تندخوانی و تکنیک های مطالعه رفتم و از همون موقع، خط کشیدن زیر متن و خط بردن با انگشت و داشتن ِمداد یا خودکار توی دست عادتم شد و هنوزم هست.اول از همه علاقمند به ادبیات روسیه شدم و از ایوان تورگنیف عزیز و تولستوی و داستایوسکی و از ایرانی ها چوبک عشقی و بعدش هدایت و شریعتی و بزرگ علوی و بعدتر براهنی و مندنی پور و گلشیری و کاتب.از اون طرف تسوایک و کوندرا و جویس و بعدش ویرجینیا وولف و مارکز. چقدر لذت بخش بود.وقتی از یک کتاب یک نویسنده خوشم میومد، میرفتم و میگشتم و تا جایی که میتونستم همهء کتابهاشو میخریدم: نورگنیف و تسوایک و چوبک و جبران و هدایت و شریعتی از این نوع بودن. حالا اگر هیچی از هیچکدوم از اون کتابها یادتون نیاد چقدر افسوس میخورین؟شاید از هر کتاب یک ذهنیت یا چند خط یا چند تا تصویر. میگم تصویر چون واقعا" کتابها رو تصویری میخونم. وقتی شروع میشه، کل شخصیتها رو خیلی واضح و رنگی میبینم و غرق میشم بینشون و تا آخر که کتاب تموم میشه و در حالیکه گذشت زمان رو متوجه نشده ام . برای همین لذتش برام چند برابر میشد. همون انتظاری که یک مصرف کننده از مواد مخدر میخواد و کلی بلا سر خودش میاره تا از بند زمان راحت بشه، من خیلی راحت با کتاب بدست میاوردم و حالشو میبردم. این بلا در مورد فیلم هم سرم اومده و از اونهمه فیلم خوب که دیدم،شاید چند تا نما و سکانس از هر فیلم تو ذهنم باشه، تازه بعضی از فیلمهارو که اصلا" یادم نمیاد که دیدم یا ندیدم...

یا حق.

........................................................................

توضيح: اين پست بيست و دومين پست من در دنياي مجازي است و در وبلاگ قبلي متولد شد. بعد از فوت وبلاگ قبلي، در تاريخ ۱۶ اسفند ۹۱ دوباره در محل و تاريخ واقعي خود ثبت گرديد.