صوفی اَر باده به اندازه خورد نوشش باد...

۱- تو مشهد –دانشکده فنی فردوسی- یک کلاسهایی برگزار میشد به اسم ERS (English Reunion Sessions) که معنیش میشه یک چیزی تو مایه های جلسات دورهمی به زبان انگلیسی. داستان این بود که یک موضوع خاصی که از قبل انتخاب شده بود، مورد بحث قرار میگرفت و به ترتیب همه نظر میدادن و هم از نظر پیشرفت زبان انگلیسی خیلی مفید بود و هم در مورد موضوعات مختلف صحبت میشد. هر جلسه یک مدیر هم داشت. به این ترتیب که در پایان هر جلسه،برای موضوع دفعهء بعد نظر سنجی میشد. هر کس یک موضوع پیشنهاد میداد و در انتها رای میگرفتن و پیشنهاد هر کس رای میاورد، همون میشد مدیر جلسهء بعد. من که یک ترم مهمان فردوسی بودم، یک بار این پیشنهاد رو دادم که : the ugliest thing you've ever seen و رای آورد. میخواستم  زشت ترین و کریه ترین چیزی رو که هرکی دیده بگه. جلسهء بعدش، شروع جلسه با من بود و من با همون حرف شاملو صحبت رو شروع کردم که: زشت ترین چیز، میتونه پیرزنی باشه که زیادی آرایش کرده. حالا خودتون تصور کنید که اونهمه دختر چطور برخورد کردن با قضیه..

۲- این آرایش نمیدونم چه کوفتیه که با صرف اینهمه وقت و انرژی و پول،آدم رو زشت تر میکنه. برای زشت تر شدن اینهمه سختی لازم نیست.قضیه بر میگرده به همون عروسیه که خواستیم بهم بزنیم و نشد و سر دعوت کردنها چالش بود. خداییش عروسی خیلی خوب برگزار شد. یعنی از اون چیزی که من تصور میکردم خیلی بهتر بود.بهتر از عروسی و بیشتر از اون، من از غیبتهای بعد از عروسی خوشم میاد. از اینکه ملت میشینن و از سرتاپای همهء مهمونها رو نقد میکنند. اصلا" عاشقشم. این غیبتها تا چند وقت و با کلونی ها و اکیپ های مختلف انجام میشه و هر بار به یک مکاشفه جدید ختم میشه. تو یکی از همین بررسی ها، با عیال صحبت میکردیم که چرا اینها اینطوری آرایش میکنند؟! یعنی واقعا" خنده دار. مثل همونی که موزیسینه و آرایش تیره میکنه با سایهء گچی. یا اونی که دکولتهء نارنجی میپوشه با موهای مسی و رژگونهء جیگری. یعنی آرایش چشمها یه طوریه که عکسها رو که نگاه میکنی،انگار همه تعجب کردن و با ترس دارن تو دوربین نگاه میکنن. خیلی خنده داره.

۳-دیده شده دوستهایی که تو عروسی به علت زیاده خوری ویا چندگانه خوری، نیمهء آخر عروسی رو تو ماشین و در خواب غفلت سپری میکنند. میگم که :

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد                ورنه اندیشهء این کار فراموشش باد

......................

حق.

کارت عروسی

مراسم عروسی -مخصوصا" الان و تو تهران- تبدیل به یک عده اتفاقهای چندش آور، زجر آور و خسته کننده و دست و پا گیر شده... برای من همهء این حس ها رو جمع کنید با تنهایی ای که با بیماری بابا جمع شده بود و شده بود بیزاری...

همه -مخصوصا" خانومها(عروس ها)- از بچگی یا حداقل نوجوونی و جوونی برای شب دامادی یا عروسی و اون مراسم یک تصورات و روءیا بافی های خاص خودشون رو دارند. مسلما" برای من هم همینطور بوده. به قول فیسبوکی ها یک "فانتزی" های خاص خودمو داشتم. یکی از موارد مورد علاقه ام، این بود که تو محضر همهء امضاء هام و نوشته ها رو با خودنویس و با جوهر قهوه ای بنویسم. که بخاطر ترس از جوهری شدن لباسهام با یک درجه تخفیف تو جیبم یک روان نویس قهوه ای گذاشتم و رفتم تو محضر ولی متاسفانه "حاج آقا" فانتزی مو به گند کشید.... .

 یک چیز دیگه که برام مهمتر بود و حاضر نبودم از خواسته ام دست بر دارم،نوشتن تو شناسنامه بود. من به رسم الخط شناسنامه های همه توجه میکنم. مثلا" میدونم اونی که شناسنامهء مامان رو نوشته یک مرد بی حوصله و بد خط بوده و اونی شناسنامهء من رو نوشته، یک-احتمالا" خانوم- با چشمهای ضعیف ولی با حوصله نوشته چون هم روون نوشته و هم درشت و هم خوانا. اما شناسنامهء خودم و عیال که کی اسم  ها رو تو شناسنامه ها بنویسه برام خیلی مهم بود! مهم بود که خودم بنویسم! خط ام خوبه و وقتی آروم بنویسم، خیلی خوبه(البته به نظر خودم!). از حاج آقا خواستم که خودم بنویسم و قبول کرد و گفتم که میخوام عمودی بنویسم ، باز هم قبول کرد و گفت " فقط بی خط خوردگی و با دقت! . نوشتم. آروم. خوش خط و عمودی!  این نوشتن توی شناسنامه ها، از خود داماد شدنم هیجان انگیز تر بود!

اما سومین موردی که دوست داشتم موقع دامادی انجام بدم، این خریت بود که همیشه دوست داشتم کارت عروسی رو سفید ساده انتخاب کنم و خودم با خط خودم و با خودنویس متن کارت ها رو بنویسم و خودم برم بدم به مهمونها. غربت و تنهایی تو شهر غریب رو به کل فراموش کرده بودم. اینکه کارت چه نوع کارتی باشه خیلی مهم بود. عیال که تو همه چیز پایه بود، تو این هم همکاری کرد. خیلی دنبال کارت مناسب گشتیم. بالاخره همونی که میخواستم رو پیدا کردم. کارتمون کارت دست ساز یونیسف بود که برش هاش با دست انجام شده بود و روی کارت از برگ طبیعی استفاده شده بود. خیلی خیلی خوشگل و البته گرون بود. تنها مشکل این بود که نمیشد با خودنویس نوشت. چون جوهر پخش میشد رو کارت. نوشتن شروع شد. هر کارت تقریبا" ۱۵تا ۲۰ دقیقه طول میکشید و هفت-هشت تا که نوشتم دو دستی زدم تو سر خودم و فهمیدم که چه گهی خورده ام. بهرحال عیال به کمکم اومد و یک روز و نیم طول کشید و سر همین طول کشیدن، کارت ها دیر رسید دست چند تا از مهمونهای عیال و اونها نیومدن!...

اصلا" شاءن نزول این حرافی ای که کردم این بود که همون دوستی که قرار بود عروسی شون رو بهم بزنم و نتونستم، دیشب اومده بود خونمون و در مورد این صحبت میکردیم که میگفت کارتها کم اومده و میگفت به یه عده ای نمیتونم بدم. میگفت به فامیل های نزدیک نمیخواد کارت بده و بجاش میخواد به آشناهای دور بده. من مخالفت کردم و یک نکتهء خیلی مهم که الان تو عروسی های ایرانی ها تبدیل به قانون شده رو بهش یادآوری کردم: "قانون عدم رضایت"!. و اون قانون اینه که عروسی هرطوری که برگزار بشه، و تحت هر شرایط و با هر امکاناتی، حداقل یکی از فامیل های نزدیک ناراضی ازمراسم میاد بیرون و یحتمل یک قهری هم میکنه. به هر حال در مورد کارت بهش گفتم که به نظر من به آشناهای دور کارت نده و بجاش به نزدیکها کارت بده.دلیلی که براش آوردم این بود که گفتم مثلا" خود من اگر بهم کارت ندی و تلفنی بگی، ۲ حالت بیشتر نداره. یا برام مهم نیست و میام که در اونصورت دمم گرم، ویا برام مهمه و نمیام که در اون صورت ک.و.ن لق ام! ولی فامیلهای نزدیک اگر بهشون بر بخوره، این برخورد آثار ماتاءخر داره و شر درست میکنند و اعصاب همه رو به اندازهء اعصاب خودشون بهم میریزند...

مراسم عروسی -مخصوصا" الان و تو تهران- تبدیل به یک عده اتفاقهای چندش آور، زجر آور و خسته کننده و دست و پا گیر شده... بر خلاف شهرستان. یاد دامادی پیمان میافتم. ۴ شب بود. اینقدر رقصیدیم و عیاشی کردیم که شب آخر نمیتونستم دستم رو بالا بیارم. هنوز بهترین عروسی ای که تو عمرم رفته ام همونه...

انگوشت

این طالع بینی ها و فال ها و پیش گویی ها و روانشناسی های شخصیتی، نمیدونم چی دارن که اینقدر جذاب اند...

مثلا" همین طالع بینی های چینی و هندی.اینکه چقدر واقعیت داره برام سواله واقعا". خیلی جالب نوشته شده. البته درگیر طالع بینی شدن کلا"  یک کار دخترونه است ولی من به عنوان یک مرد خاله زنک، خیلی مشتاقانه میخونمشون. داشتم میگفتم که خیلی فنی نوشته شده. یک طوری که همه شون باهم فرق دارند و خصوصیت افراد هیچ دوتا ماه ای مثل هم نیست و از طرفی اونقدر خوب بیان شده که هر کسی فکر میکنه چقدر شانس آورده که تو اون ماه به دنیا اومده و چقدر شخصیت خفنی داره الان! البته از قدیم میگفتن که مرد اردیبهشتی و زن آبان خیلی خوبند.(فکر نکنید من مرداردیبهشتی یا زن آبانی ام)ولی همونطور که گفتم باجی بهم نمیدن. جالب تر اینکه وقتی خصوصیت اخلاقی ماه خودت رو میخونی، میبینی که یک جورایی شخصیتت باهاش جور در میاد. من نمیتونم خودمو بذارم جای متولد یک ماه دیگه که ببینم آیا اونقدر کلی نوشته که همهء خصوصیات برای همه جور درمیاد یا اینکه واقعا" متفاوت اند و این طالع بینی-روانشناسی درسته؟!...

در ادامهء علاقه به کارهای مختلف و نامربوط ، علاقمند بوده ام  و دوست داشته ام تو رشته های درسی مختلف درس میخوندم، از رشتهء معماری و تربیت بدنی و مکانیک ساخت و تولید تا رشتهء فرش و طراحی صنعتی و ادبیات و سینما و کارگردانی. در همین راستا، سالهای آخر دبیرستان کلید کرده بودم به ادبیات و روانشناسی. از روانشناسی بالینی خوشم میومد و شخصیت شناسی رو دوست داشتم. بعد تر ها که فهمیدم کامل ترین تست روانشناسی شخصیت، تست "روورشاخ" شناخته شده، چند وقتی دنبال تست و پاسخ هاش بودم که گیر نیاوردم و دیدم به این راحتی هم نمیشه گیراوردش. .ولی هنوز هم بدم نمیاد بهش دست پیدا کنم.یکی دیگه از اون روانشناسی های باحال-که اصلا" قابل قیاس با تست های استاندارد نیست ولی جالبه در نوع خودش- شخصیت شناسی از روی ناخن و از روی انگشته.شخصیت شناسی ناخن در مورد اینه که مثلا" صاحب هر نوع انگشت یا هرنوع ناخن، چه نوع تیپ شخصیتی داره...

قبلا" هم گفته ام که به نظر من، نعمت زیبایی ظاهری یک نعمت خدادادیه که خدا به اونهایی که دوستشون داره داده و من ظاهر رو جدا از باطن نمیدونم. یعنی بر این عقیده ام که یک تعادلی بین همهء آدمها وجود داره. اونی که صورت خوبی نداره ممکنه هیکل خوبی داشته باشه یا اونی که موی خوبی داره مثلا" معده اش ضعیفه یا کسی که ظاهرش همه جوره خوبه میبینی یک اخلاق گه مزخرف منحصر بفرد داره. شنیدین میگن که زنهای زشت رو حضرت فاطمه دعا کرده؟ چون اکثریت میبینی شوهرِ زنهایی که زیبایی زیادی ندارند، معمولا" پوئن های مثبت زیادی دارند که مسلما" بخاطر اخلاق و ذات اون خانومهاست.  و صد البته شانس خوبشون!

تو تست های شخصیت شناسیِ از روی ناخن و انگشت، وقتی ناخن های خودم رو با ناخن های مختلف تو عکس مقایسه میکردم که ببینم چه تیپ شخصیتی ای دارم، از خودم خجالت کشیدم. یعنی مزخرفت ترین آدم ها و بدترین شخصیت مال خودم بود. احتمالا" تست درست هم یاشه. چون اوضاع انگشتها و ناخن های من خیلی ناجوره. یعنی ۱۰ تا انگشت رو که با هم نگاه میکنم، یک بی نظمی و نا هماهنگی خاصی تو انگشتهامه. انگشت کوچیک های دوتا دستم بد نیست. ولی سه تا انگشت بعدی، اونقدر موقع بسکتبال از بند در رفتن و کج و کول جوش خورده اند که اگر از تک تکِ انگشتهام عکس بگیرم و بدم به یکی نگاه کنه، اصلا" باور نمیکنه که همهء این انگشتها مال یک نفر باشه. یعنی انگار هر انگشت مال یکیه. این ناهماهنگی تو انگشتهای وسطی(همون انگشت فاک خودمون) از همه بیشتر نمود داره. چون نه تنها این انگشت های وسطی ام  با بقیهء انگشت ها و مخصوصا" دوتا انگشت کناری خودش یعنی سبابه و انگشتری،نمیخونه و سِت نیست، بلکه خودش هم به تنهایی کجه.یعنی تو دست چپم،بندِ اول انگشت وسطی ام نسبت به بند دومش حدود ۲۰ درجه به سمت چپ کجه و و خودِ بند دوم نسبت به بند سوم ۲-۳ میلیمتر تفاوت محور داره و تو یک راستا نیست. همین اتفاق تو دست راستم هم برقراره البته یک کم بد تره. یعنی همون کج بودن سه تا بند انگشت رو در نظر بگیرید، علاوه بر اون، حدود ۵ درجه هم در جهت عقربه های ساعت پیچیده. یک اوضاع داغونیه. در مورد ناخن شناسی که نگم دیگه. خودم ناخن هایی دوست دارم که یک کمی مخروطی و قوس دار باشه ولی ناخن های من گوشت کوبی و احمقانه است. حالا همهء این بی ریختی دستهام به کنار، سه سالی هست که هر از گاهی دستم ورم میکنه. نمیدونم برای قنده یا نمک؟ بهرحال من جدی نمیگیرمش...

 

عشق طلسم شده

۱-افتتاحیهء المپیک بارسلون اگر یادتون باشه ،(اگر هم یادتون نیست ، میتونید تو یوتیوب پیداش کنید) وسط مراسم و در حالیکه رقص های دسته جمعی انجام میشه و همهء خانومها براشون لباس سفید طراحی شده، یک قسمت از مراسم اختصاص به یک رقص انفرادی داره. یک رقصنده با لباس اسپانیایی قرمز که فلامنکو میرقصه وخیلی هم زیبا این کار رو میکنه.بعد از تموم شدن رقصش، سوار بر اسب و با افتخار بدرقه میشه. انگار یک قهرمان جنگ داره تشویق میشه. اون رقصنده اسمش هست " کریستینا هویوس" (Cristina Hoyos)  .

۲-کارگردان اسپانیایی "کارلوس سوارو" تو دههء هشتاد سه تا فیلم میسازه که به – سه گانهء فلامنکو -  معروفه. هر سه تا فیلم عملا" موزیکال هستند و طراحی صحنه تاتر مانند دارند و برپایهء موسیقی فلامنکو و رقص زیبای اسپانیایی اند و تو هرسه فیلم 2 تا هنرپیشه ثابت که بهترین رقصنده های ملی اسپانیا هستند بازی میکنن: همون کریستینا هویوس که گفتم و زوج هنری اش : آنتونیو گِدِس Antonio Gades. اون سه تا فیلم عبارتند از : 1-عروسی خون(بر اساس نمایشنامه ای از لورکا)  2-کارمِن  3-عشق طلسم شده

۳-داستان " عشق طلسم شده" بجای یک مثلث عشقی، یک جورایی مربع عشقیه. روایت جالبیه. داستان تو یک دهکده اتفاق میفته. پدرهای "خوزه" و "کاندلا" ، اونها رو از کودکی به نام هم میکنند و قول ازدواج بچه هاشونو بهم میدن.اولین سکانس فیلم، مجلس عروسی این دوتاست. یک سکانس 15 دقیقه ای که در طول همین مجلس عروسی، میفهمیم که داماد(خوزه) عاشق یک دخترِ کولی به اسم لوسیا ست و عروس، معشوقهء مردی به نام "کارملو". با این تفاوت که داماد یک جورایی آدم زنباره ایه و حتی تو شب دامادیش، دنبال دختر کولیه است، ولی "کارملو" که میدونه عروس و داماد از بچگی به نام هم هستند، هیچوقت به خودش اجازهء ابراز عشق نداده و عشق خودشو تو دل خودش نگه داشته و کاندلا(عروس) هم چاره ای جز تن دادن به ازدواجی که قول و قرارشو پدراشون گذاشتن، نداره...کارملو برای هر دو عروس و داماد(کاندلا و خوزه)،آرزوی خوشبختی میکنه...

در ادامه ، چند وقت پس از عروسی این دوتا، همین تازه داماد(خوزه)، بخاطر این دختر کولیه یک دعوا راه میندازه و درگیری بالا میگیره. کارملو برای طرفداری از خوزه میاد تو درگیری، خوزه چاقو میخوره و میمیره و کارملو هم دستگیر میشه و برای 4 سال میره زندان.... 4 سال بعد که از زندان برمیگرده، اوضاع فرق کرده. دیگه میتونه عشق خودشو بدون محدودیت به کاندلا  ابراز کنه. این کار رو میکنه و به کاندلای بیوه شده عشق خودشو ابراز میکنه. ولی یک مشکلی این وسط وجود داره. مشکل اینه که شبها، روح خوزه میاد و کاندلا رو دربر میگیره و اونو به محل قتلگاه خودش میبره و باهاش میرقصه. کاندلا و کارملو نمیتونن از این بازگشتِ روحِ خوزه خلاص بشن. کارملو برای پیدا کردن راه چاره، با عمهء پیرش صحبت میکنه.عمه  میگه که تنها راه برای رفتن یک روح، آتیشه! و اینکه باید عشقِ مردِ مرده رو بهش برسونن. یعنی همون دختر کولی (لوسیا) رو ...

کارملو برای اینکه بتونه به کاندلا برسه، باید اول لوسیا رو به روح ِ خوزه برسونه. برای همین میره با لوسیا صحبت میکنه و ازش میخواد که بیاد کنار آتیش با روح خوزه برقصه.( داستان خیلی شبیه هفت شهر عشق خودمونه). لوسیا موافقت میکنه که بیاد و برقصه، ولی مشکل اینه که اون نوع رقص رو بلد نیست. اون نوع رقصی که من بهش میگم "فنا" یا آسون تر بخوام بگم: عاشقیت... . کارملو شروع میکنه به لوسیا درس میده. روش رقصیدن رو بهش یاد میده... چند شب بعد، لوسیا –کنار آتش- با خوزه میرقصه و خوزه اونو با خودش میبره...

...................................................................

ما ایرانیها یاد نگرفته ایم که وقتی یک چیزی رو میخواهیم، اونو با تمام اجزاءش بخواهیم. نمیشه که! وقتی چیزی رو خواستی، باید راه و روش رسیدن بهش رو هم بلد بشی و پیه عواقبش رو هم به تنت بمالی. مثلا" وقتی استیک میخوری، باید اون "ساید" یا دورچینش رو هم جزو استیک حساب کنی. (اگر هم نخوای، مجبوری پولشو بدی!) همین مورد هم در مورد عشق صادقه. نمیشه عشق داشت و عاشقیت نکرد...

تبصره :  البته دیده شده کسیکه عشق نداره و عاشقیت میکنه...