۱-افتتاحیهء المپیک بارسلون اگر یادتون باشه ،(اگر هم یادتون نیست ، میتونید تو یوتیوب پیداش کنید) وسط مراسم و در حالیکه رقص های دسته جمعی انجام میشه و همهء خانومها براشون لباس سفید طراحی شده، یک قسمت از مراسم اختصاص به یک رقص انفرادی داره. یک رقصنده با لباس اسپانیایی قرمز که فلامنکو میرقصه وخیلی هم زیبا این کار رو میکنه.بعد از تموم شدن رقصش، سوار بر اسب و با افتخار بدرقه میشه. انگار یک قهرمان جنگ داره تشویق میشه. اون رقصنده اسمش هست " کریستینا هویوس" (Cristina Hoyos) .
۲-کارگردان اسپانیایی "کارلوس سوارو" تو دههء هشتاد سه تا فیلم میسازه که به – سه گانهء فلامنکو - معروفه. هر سه تا فیلم عملا" موزیکال هستند و طراحی صحنه تاتر مانند دارند و برپایهء موسیقی فلامنکو و رقص زیبای اسپانیایی اند و تو هرسه فیلم 2 تا هنرپیشه ثابت که بهترین رقصنده های ملی اسپانیا هستند بازی میکنن: همون کریستینا هویوس که گفتم و زوج هنری اش : آنتونیو گِدِس Antonio Gades. اون سه تا فیلم عبارتند از : 1-عروسی خون(بر اساس نمایشنامه ای از لورکا) 2-کارمِن 3-عشق طلسم شده
۳-داستان " عشق طلسم شده" بجای یک مثلث عشقی، یک جورایی مربع عشقیه. روایت جالبیه. داستان تو یک دهکده اتفاق میفته. پدرهای "خوزه" و "کاندلا" ، اونها رو از کودکی به نام هم میکنند و قول ازدواج بچه هاشونو بهم میدن.اولین سکانس فیلم، مجلس عروسی این دوتاست. یک سکانس 15 دقیقه ای که در طول همین مجلس عروسی، میفهمیم که داماد(خوزه) عاشق یک دخترِ کولی به اسم لوسیا ست و عروس، معشوقهء مردی به نام "کارملو". با این تفاوت که داماد یک جورایی آدم زنباره ایه و حتی تو شب دامادیش، دنبال دختر کولیه است، ولی "کارملو" که میدونه عروس و داماد از بچگی به نام هم هستند، هیچوقت به خودش اجازهء ابراز عشق نداده و عشق خودشو تو دل خودش نگه داشته و کاندلا(عروس) هم چاره ای جز تن دادن به ازدواجی که قول و قرارشو پدراشون گذاشتن، نداره...کارملو برای هر دو عروس و داماد(کاندلا و خوزه)،آرزوی خوشبختی میکنه...
در ادامه ، چند وقت پس از عروسی این دوتا، همین تازه داماد(خوزه)، بخاطر این دختر کولیه یک دعوا راه میندازه و درگیری بالا میگیره. کارملو برای طرفداری از خوزه میاد تو درگیری، خوزه چاقو میخوره و میمیره و کارملو هم دستگیر میشه و برای 4 سال میره زندان.... 4 سال بعد که از زندان برمیگرده، اوضاع فرق کرده. دیگه میتونه عشق خودشو بدون محدودیت به کاندلا ابراز کنه. این کار رو میکنه و به کاندلای بیوه شده عشق خودشو ابراز میکنه. ولی یک مشکلی این وسط وجود داره. مشکل اینه که شبها، روح خوزه میاد و کاندلا رو دربر میگیره و اونو به محل قتلگاه خودش میبره و باهاش میرقصه. کاندلا و کارملو نمیتونن از این بازگشتِ روحِ خوزه خلاص بشن. کارملو برای پیدا کردن راه چاره، با عمهء پیرش صحبت میکنه.عمه میگه که تنها راه برای رفتن یک روح، آتیشه! و اینکه باید عشقِ مردِ مرده رو بهش برسونن. یعنی همون دختر کولی (لوسیا) رو ...
کارملو برای اینکه بتونه به کاندلا برسه، باید اول لوسیا رو به روح ِ خوزه برسونه. برای همین میره با لوسیا صحبت میکنه و ازش میخواد که بیاد کنار آتیش با روح خوزه برقصه.( داستان خیلی شبیه هفت شهر عشق خودمونه). لوسیا موافقت میکنه که بیاد و برقصه، ولی مشکل اینه که اون نوع رقص رو بلد نیست. اون نوع رقصی که من بهش میگم "فنا" یا آسون تر بخوام بگم: عاشقیت... . کارملو شروع میکنه به لوسیا درس میده. روش رقصیدن رو بهش یاد میده... چند شب بعد، لوسیا –کنار آتش- با خوزه میرقصه و خوزه اونو با خودش میبره...
...................................................................
ما ایرانیها یاد نگرفته ایم که وقتی یک چیزی رو میخواهیم، اونو با تمام اجزاءش بخواهیم. نمیشه که! وقتی چیزی رو خواستی، باید راه و روش رسیدن بهش رو هم بلد بشی و پیه عواقبش رو هم به تنت بمالی. مثلا" وقتی استیک میخوری، باید اون "ساید" یا دورچینش رو هم جزو استیک حساب کنی. (اگر هم نخوای، مجبوری پولشو بدی!) همین مورد هم در مورد عشق صادقه. نمیشه عشق داشت و عاشقیت نکرد...
تبصره : البته دیده شده کسیکه عشق نداره و عاشقیت میکنه...